نقدی بر کتاب مافیای قدرت
حسن ماورانی
نوشتهی نادر انتصار به زبان انگلیسیترجمهی عرفان قانعی فر
» بخش یکم - پیشفگتار
» بخش دوم
» بخش سوم
» بخش چهارم
» بخش پنجم
بخش ششم
در فصل دوم کتاب آقای انتصار به بررسی "کردها در ایران" پرداخته و در پنج بخش تحت عناوین: 1- مرور کوتاه تاریخی، 2- جمهوری مهاباد، 3- بعداز جمهوری و دیکتاتوری شاه تا انقلاب، 4- دولت جمهوری اسلامی و کردها، 5- چند دستگی و اختلافات درونی جنبش کرد، میکوشد نظرات خویش رادر 74 صفحه، به جای بررسی علمی به خواننده القا کند. اما از آنجا که بین نوشتهی ایشان و کتب رسمی سانسور شده با مطالب برگزیدهی تاریخی که در مدارس شاه و ملا باید تدریس شوند، ابدا تفاوتی در لحن و بیان دیده نمیشود، هدف ایشان از تدوین کتاب نیز برای خواننده مورد گمان قرار میگیرد. متاسفانه ایشان در این فصل به صراحت میکوشند تا ضمن خدشهدار کردن سیماز جنبش رهائیبخش ملی کرد، حتی جنایات و ترورهای پهلوی و رژیم خمینی را به شکلی لوث کرده و در حد توانا، به خود کردها نسبت دهد.
در کل ایشان تلاش میکنند وقایع کردستان و سیر جنبش رهائیبخش از زمان پیدایش امپراتوری صفوی، اوائل قرن پانزدهم میلادی تا کنون را بررسی نمایند. در این بررسی دو هدف بطور مداوم پیگیری میشوند:
1- محدود کردن سرزمین کردستان به سیستم استانی "رضاشاه ساخته" و خط کشی شیعی/ سنی،
2- اثبات وابستگی جنبش رهائیبخش ملی کرد به مثابهی جریانی فاقد ریشههای اجتماعی، اقتصادی و سیاسی و بنا شده بر رویایی بنام "کردستان".
از آنجا که این دو هدف کاملا در راستای اهداف استعماری و سرکوبگرانهی رژیم قرار دارند، انتقادات کمرنگ ایشان نیز از بیعدالتی ناشی از سیاست دول ایران بیرنگتر شده و اینکه ایشان سیاست دول حاکم را در بستر تحلیلهای خویش قراردادهاند برجستهتر میگردد.
بدیگر سخن این فصل از کتاب ایشان، نه به تحلیل علمی و نه به بررسی " اتنوناسیونالیزم کرد" ارتباط دارد، بلکه تنها تلاشی است برای متهم ساختن مبارزان کرد و دفاع از رژیمهای ضد انسانی ایران و بویژه رژیم جمهوری اسلامی که کارنامهی ضدانسانیاش شهرهی خاص و عام است.
ایشان مینویسند:
" جنبش جدید و نوین کردها برای خودمختاری در ایران، یک پدیدهی سیاسی نسبتا جدید تاریخی است و پیشینهی آن میتواند به اواخر قرن نوزدهم بازگردد. اما همانگونه که در فصل اول ذکر شد، با بقدرت رسیدن سلسلهی صفوی در ایران، در قرن شانزدهم و رقابت بین فارسها و عثمانیها، کردها تبدیل به آلت دست یا مهرهی سرباز در این عرصه شدند. سلطانهای عثمانی با استفاده از نزدیکی مذهبی ( از لحاذ سنی بودن ) با کردها تلاش میکردند که در برابر صفویان شیعه آنان را با خود متحد کنند." ص33
جالب است که علیرغم اینکه آقای انتصاراستاد حقوق سیاسی هستند و حتما از تاریخ پیدایش مفاهیم حقوقی خودمختاری، فدرالیزم و استقلال و اشغال و استعمار آگاهند، خودمختاری در ایران را که بعداز جنگ جهانی دوم و در دوران جنگ سرد شکل گرفت، به آغاز جنبش نوین کردها در اواخر قرن نوزدهم نسبت میدهد.
جنبش نوین سیاسی نه فقط در کردستان بلکه در کل آسیا و ازجمله ایران، به اواخر قرن نوزده برمیگردد و در کردستان نیز در این برههی تاریخی اولین احزاب کردستانی تاسیس شدند. اما برخلاف نوشتهی آقای انتصار، اکثر این احزاب در برنامه خود اسقلال کردستان را هدف ستراتژیک قرارداده بودند و از خودمختاری مورد نظر آقای انتصار کاملا بیخبر بودند.
مطرح شدن خواست خودمختاری در صفوف جنبش کرد به پایان جنگ جهانی دوم برمیگردد که در اواخر دههی شصت تئوریزه شده و در کل ناشی از نفوذ فکری احزاب کمونیست بر جنبشهای رهائیبخش ملی است. در نتیجهی پیروزی بر فاشیزم و نقش انکارناپذیر شوروی و احزاب کمونیست اروپایی در این پیروزی، احزاب کمونیست و کارگری در کل جهان و بویژه در بین جنبشهای رهائیبخش ملی سیمای مطلوب و احترام خاصی کسب کرده بودند. طبیعی است که در آن شرایط مبارزین کرد نیز آنان را متحد طبیعی خویش به شمار میاوردند، و گمان میکردند با کاربست تجربهی جمهوریهای متحد در شوروی میتوان به ستم ملی پایان داد.
احزاب آزادی، خویبوون، هیوا، کومله (جمعیت احیای کردستان) و قیامهای سمکو، شیخ محمود، بارزان، و درسیم و مبارزین سرشناس کرد مانند شریف پاشا نماینده کردها در کنفرانس سور، همگی یک خواست را مطرح میکردند و آن استقلال کردستان و رهائی از دول اشغالگر بود. تاسیس جمهوری دمکراتیک کردستان به رهبری قاضی محمد در حقیقت اوج مبارزهایست که از اواخر قرن نوزدهم آغاز شده بود.
با توجه به این روند، به آسانی میتوان دریافت که خودمختاری به شکلی که امروزه از آن برداشت میشود تا اواسط قرن بیستم برای جنبش کرد بیگانه بود. منظور گوینده و نویسنده از بکار بردن این واژه ، فقط استقلال بوده نه "حق ادارهی امور داخلی تحت نظر دولت اشغالگر".
اگر آقای انتصار بیطرفی علمی یک محقق را شیوهی کار خویش قرار میداد و با دید علمی کشمکشهای دو امپراتوری ترک صفوی و عثمانی را بررسی میکردند، به آسانی در میافتند که هر دو طرف در تلاش بودند مانند همه امپریومهای دیگر، با توسل به جنگ و کشتار سرزمینهای بیشتری را اشغال کنند و تا آخرین حد ممکن" کشورگشایی" کنند. "کشورگشایی"، همان به استعمار درآوردن و اشغال ممالک دیگر است. کردستان نیز که در مرز بین این دو امپراتوری قرار گرفته بود بطور طبییعی از سوی آنان در معرض خطر دائمی قرار داشت. شاهان و امیران کرد نیز در چنین شرایطی به سهم خویش تلاش میکردند که از اختلافات آنان سود برده و استقلال خویش را تا آنجا که ممکن است حفظ کنند. طبیعی است که خلفای عثمانی که در حکومت بر کشورهای بیشمار، از قفقاز تا مصر و از کردستان تا مرز اسپانیا حکمروایی میکردند، تجربهی بیشتر و برخورد ملایمتر از ترکهای صفوی داشتن که بنا را بر غارت لجام گسیخته و کشتار و حتی آدمخواری (ر . ک . به تاریخ راوندی) نهاده بودند، و در نتیجه در جلب همکاری امیران کرد موفقتر بودند. اینکه کردها آلت دست و یا مهرهی سرباز بودهاند تنها درخور نوشتههای کاتبان دربارهای شاه و ملاست نه در شان محقق و تاریخ نویس. چنین برخوردهایی از منطق تحلیل علمی بدورند.
آقای انتصار فراموش کردهاند که در آنزمان کشوری بنام ایران وجود نداشت و کشمکش بین فارس و ترک معنایی نداشت هر دو امپراطوری ترک بودند و زبان فارسی و عربی در هر دو امپراتوری زبانهای دینی و دیوانی بودند، نه ترکی و کردی. در آن ایام هنوز نام ایران به هیچ کشوری نهاده نشده بود و به جز در جغرافیا که به فلات ایران، که به منطقهی وسیعی از آسیای دور تا اعماق ترکیه امروزی اطلاق میشود، بهکار برده نمیشد. نام ایران از مصوبات اولین مجلس شورای ملی محصول جنبش مشروطه در زمان مظفرالدین شاه قاجار است. (ر.ک. به مصوبات مجلس اول).
نکته مهم دیگری که ایشان به فراموشی میسپارند اینست که امپراتوریهای مختلف حاکم بر منطقه بندرت فارس بودهاند. از زمان سلطه اعراب، ترکهای سلجوقی، غزنوی، خوارزمشاهی و مغولان، توانستند امپراطوریهای قوی در منطقه ایجاد کنند اما فارسها به ندرت توانستهاند در دوران یک یا دو شاه، مانند دوران نادر شاه و کریمخان زند، حکومتی پایدار ایجاد کنند. به همین دلیل کشمکش بین ملل مختلف با سلسلههای مختلف، که همواره از استقلال نسبی برخوردار بودهاند، نیز امری طبیعی بشمار میرود.
در مورد امپراتوری صفوی از جانب اسکندر بیگ منشی نویسنده"تاریخ عالم آرای عباسی" که منشی و کاتب شاه عباس صفوی بوده، اطلاعات دقیق و ذیقیمتی به رشتهی تحریر درآمدهاند که پاسخگوی بسیاری از مسائل آنزمانند. ایشان بویژه لشگرکشیهای این سلسله را به کردستان و اسکان دادن قزلباشها را در منطقهی مکریان و برادوست و حکاری (آنچه از زمان رضا شاه آذربایجانغربی نامیده شد و مناطقی از مکریان تا بیجار که به آذربایجانشرقی ملحق شد) به تفصیل بیان کردهاند. در این حملات که بعد از شکست قیام قلعهی "دمدم" برهبری شاهزادهی کرد "خان زرین دست"، انجام گرفت در مراغه که در آنزمان مرکز مکریها بود، به حدی وحوشت و کشتار بالا گرفت که سران بربر قزلباش به نوشتهی اسکندر منشی به شفاعت نزد شاه عباس رفتند. شاه دستور داده بود که در مکریان حتی گربهی نر را زنده نگذارند. (تاریخ عالم آرای عباسی)
در رابطه با منطقهی تحت فرمانروایی اردلانها نیز آقای انتصار باز به طرح مسئلهی شیعه بودن پرداخته و بدور از وقایع و حقایق در ادامهی نوشتهی خویش همچنان آنرا محک اصلی تحلیل خویش قرارداده و فراموش میکنند که حتی تا اواسط حکومت شاه عباس اردلانها مستقل بودند و "ههلو خان اردلان" (ههڵۆ = عقاب) شاه عباس را در جنگ شکست داد . شاه عباس بعد از شکست به "تقیه" با وی از در دوستی درآمده و فرزند "ههلوخان" را به مثابه نشانهی دوستی به دربار خود برده و یکی از پسران عدیدهاش را به دربار وی میفرستد. ( تاریخ اردلان نوشتهی مستورهی اردلان از شاهزاده خانمهای اردلان)
مطابق نوشته مستوره اردلان بعدها به کمک این پسر که داماد شاه عباس شده بود به فرمانروایی مستقل پدر خاتمه داده میشود و از آن تاریخ برخی از اردلانهاکه هیچگاه در اکثریت نبودهاند به مذهب شیعه گرویدند. و این گرایش نه از روی اعتقاد بلکه برای کسب موقعیت بود، چرا که از زمان صفویه تا کنون روحانیت شیعه سکاندار اصلی قدرت بوده و شاهان تنها در سایه آنان توانستهاند در مقام شاهی بمانند. سرنوشت پهلویها نشانداد که بههم زدن ازدواج شاه و ملا، حتی در این شکل ملایمش که محمدرضا پهلوی در پیشگرفته بود چه ثمراتی بدنبال دارد.
بهرحال آنچه که آقای انتصار در چندین سطر به اختصار و متاسفانه با واژگونه نویسی از آن نوشتهاند در واقع مهمترین وقایع تاریخ کردستان را که به تقسیم شدن این سرزمین بین دو امپراتوری ترک شیعه و سنی منجر شد، دربرمیگیرد.
قراردادهای "چالدران 1514 م" و "ارزروم 1639 م" در این دوران مبنای پایداری برای توافق مرزی این دو امپراتوری بود.
همچنین در این دوران است که قیام قلعهی "دمدم" در ارومیه، پایتخت شاهزادههای برادوست، به مثابهی نخستین جنبش اسقلال طلبانهی کردستان بعد از اشغال و تقسیم، رخ میدهد و حماسهیی میسازد که در جهان کم نظیر است ( ر. ک . به تاریخ عالم آرای عباسی اسکندر منشی و تحفهی مظفریه «اسکارمان».)
بانوشتن در مورد وقایع آغاز قرن بیستم نیز آقای انتصار نه تنها سعی میکند از چارچوب نظرات دولتی پافراتر نگذاشته بلکه با نسبت دادن جنایات رژیم به گروههای مختلف سیاسی کردستان وقایع را وارونه میکند. متاسفانه کار ایشان از تحلیل سیاسی و تاریخی در مورد ناسیونالیزم کرد بدور گشته و به اتهام نامهیی بر علیه ملت کرد تبدیل میشود.
تکرار نوشتهی کتب تاریخی رژیمهای شاه و ملا در مورد قیام سمکو در چند سطر و حتی انکار ترور سمکو بدستور رضاشاه در جریان دعوت سمکو به مذاکره در اشنویه، تروری که ژنرالهای پهلوی در خاطرات خود به آن افتخار میکنند، خواننده را به آقای انتصار به عنوان نویسنده و محقق بدگمان میسازد. سمکو اولین سردار کرد نبود که در جریان مذاکره ترور شده است، اما امیدوارم که قاسملو آخرین آنان باشد. بایزپاشا در زمان قاجار به همین نحو ترور شد. شماری از شاهزادگان و بزرگان کرد که با دسیسه امیر کبیر برای شرفیابی به حضور ناصرالدین شاه به تبریز دعوت شدهبودند سر سفرهی مهماندار مسموم شدند تا شاه جوان از تهدید استقلال طلبی آنان در امان بماند. بیخود ملت کرد به رژیمهای ایران بی باور نشده است.
آنچه که رژیمهای دشمن ملت کرد همواره در صدد تبلیغ آن هستند، نشاندادن قیامهای ملی به عنوان طغیانهای رؤسای عشایر مخالف مدرنیزاسیون رژیمشان بوده، در حالیکه این رژیمها همواره از ارتجاعیترین مناسبات اقتصادی سیاسی و اجتماعی پاسداری کردهاند و اکثرأ وابسته به قدرتهای استعماری بودهاند. رژیم رضاشاه خود نمونهایست کلاسیک از این نوع.
قیام سمکو در آغاز قرن بیستم با هدف استقلال میهنش، کردستان، ادامهی همهی جنبشهای پیش از او بوده و بر خلاف نوشتهی آقای انتصار، سمکو نه تنها سیاستمدار و روشنفکری آگاه بود، بلکه سابقهی طولانی مبارزهی فرهنگی نیز داشت. سمکو با همکاری بدرخانها در استانبول اولین مدرسهی کردی را تأسیس میکند و برای ایجاد یک سازمان سیاسی کرد تلاش میکند. در دوران حکومتش در ارومیه استاد ترجانیزاده را به مدیریت ارگان خویش روزنامهی "کردستان" ( روژی کرد) برگماشته و امکان انتشار اولین روزنامهی کردی زبان را در شرق کردستان بوجود میاورد. تلاش میکند با شیخ محمود همکاری نماید و سفر سمکو به سلیمانیه با استقبال تاریخی مردم کردستان جنوبی روبرو میشود. باید به آقای انتصار یادآوری کرد که در ایران آنزمان دو پیانو وجود داشت که یکی در "چهریق" قلعهی سمکو و دیگری در رشت بود.
آقای انتصار اگرچه مراجع متعددی در آخر کتاب اسم بردهاند اما به جز منابع دولتی، بقیه را جدی نگرفتهاند. در حالیکه هر کسی در ایران میداند که در منابع دولتی ایران نه امروز، بلکه از قدیم فقط به اطلاعات مخدوش و دروغ پردازی میتوان دست یافت.
آقای انتصار به سمکو اتهام غارتگری زده و سرزمین کردستان را به ثمن بخش به آذریها میبخشد. اگر دولت مرکزی رضاشاه در منطقهیی که از همان زمان " آذربایجانغربی" نامگذاری شده، افشارها و قرهپاپاقها را به جای کردهای تبعید شدهی "جلالی"، در ماکو ، خوی ، نقده نمیکاشت، به جز مامورین اعزامی کدام آذری زبان در این منطقه میماند. آیا سمکو حق نداشت این اسکان داده شدهها را از سرزمین خود براند؟ اکنون که میتوان گفت پنج سده از آغاز تلاش برای تغییر سیمای ملی کردستان گذشته و این تلاش تا امروز ادامه داشته و دارد، خوشبختانه برای رژیم ایران دستاوردی به همراه نداشته و اکثریت قاطع مردم آذربایجانغربی کرد زبانند.
در کل ایشان تلاش میکنند وقایع کردستان و سیر جنبش رهائیبخش از زمان پیدایش امپراتوری صفوی، اوائل قرن پانزدهم میلادی تا کنون را بررسی نمایند. در این بررسی دو هدف بطور مداوم پیگیری میشوند:
1- محدود کردن سرزمین کردستان به سیستم استانی "رضاشاه ساخته" و خط کشی شیعی/ سنی،
2- اثبات وابستگی جنبش رهائیبخش ملی کرد به مثابهی جریانی فاقد ریشههای اجتماعی، اقتصادی و سیاسی و بنا شده بر رویایی بنام "کردستان".
از آنجا که این دو هدف کاملا در راستای اهداف استعماری و سرکوبگرانهی رژیم قرار دارند، انتقادات کمرنگ ایشان نیز از بیعدالتی ناشی از سیاست دول ایران بیرنگتر شده و اینکه ایشان سیاست دول حاکم را در بستر تحلیلهای خویش قراردادهاند برجستهتر میگردد.
بدیگر سخن این فصل از کتاب ایشان، نه به تحلیل علمی و نه به بررسی " اتنوناسیونالیزم کرد" ارتباط دارد، بلکه تنها تلاشی است برای متهم ساختن مبارزان کرد و دفاع از رژیمهای ضد انسانی ایران و بویژه رژیم جمهوری اسلامی که کارنامهی ضدانسانیاش شهرهی خاص و عام است.
ایشان مینویسند:
" جنبش جدید و نوین کردها برای خودمختاری در ایران، یک پدیدهی سیاسی نسبتا جدید تاریخی است و پیشینهی آن میتواند به اواخر قرن نوزدهم بازگردد. اما همانگونه که در فصل اول ذکر شد، با بقدرت رسیدن سلسلهی صفوی در ایران، در قرن شانزدهم و رقابت بین فارسها و عثمانیها، کردها تبدیل به آلت دست یا مهرهی سرباز در این عرصه شدند. سلطانهای عثمانی با استفاده از نزدیکی مذهبی ( از لحاذ سنی بودن ) با کردها تلاش میکردند که در برابر صفویان شیعه آنان را با خود متحد کنند." ص33
جالب است که علیرغم اینکه آقای انتصاراستاد حقوق سیاسی هستند و حتما از تاریخ پیدایش مفاهیم حقوقی خودمختاری، فدرالیزم و استقلال و اشغال و استعمار آگاهند، خودمختاری در ایران را که بعداز جنگ جهانی دوم و در دوران جنگ سرد شکل گرفت، به آغاز جنبش نوین کردها در اواخر قرن نوزدهم نسبت میدهد.
جنبش نوین سیاسی نه فقط در کردستان بلکه در کل آسیا و ازجمله ایران، به اواخر قرن نوزده برمیگردد و در کردستان نیز در این برههی تاریخی اولین احزاب کردستانی تاسیس شدند. اما برخلاف نوشتهی آقای انتصار، اکثر این احزاب در برنامه خود اسقلال کردستان را هدف ستراتژیک قرارداده بودند و از خودمختاری مورد نظر آقای انتصار کاملا بیخبر بودند.
مطرح شدن خواست خودمختاری در صفوف جنبش کرد به پایان جنگ جهانی دوم برمیگردد که در اواخر دههی شصت تئوریزه شده و در کل ناشی از نفوذ فکری احزاب کمونیست بر جنبشهای رهائیبخش ملی است. در نتیجهی پیروزی بر فاشیزم و نقش انکارناپذیر شوروی و احزاب کمونیست اروپایی در این پیروزی، احزاب کمونیست و کارگری در کل جهان و بویژه در بین جنبشهای رهائیبخش ملی سیمای مطلوب و احترام خاصی کسب کرده بودند. طبیعی است که در آن شرایط مبارزین کرد نیز آنان را متحد طبیعی خویش به شمار میاوردند، و گمان میکردند با کاربست تجربهی جمهوریهای متحد در شوروی میتوان به ستم ملی پایان داد.
احزاب آزادی، خویبوون، هیوا، کومله (جمعیت احیای کردستان) و قیامهای سمکو، شیخ محمود، بارزان، و درسیم و مبارزین سرشناس کرد مانند شریف پاشا نماینده کردها در کنفرانس سور، همگی یک خواست را مطرح میکردند و آن استقلال کردستان و رهائی از دول اشغالگر بود. تاسیس جمهوری دمکراتیک کردستان به رهبری قاضی محمد در حقیقت اوج مبارزهایست که از اواخر قرن نوزدهم آغاز شده بود.
با توجه به این روند، به آسانی میتوان دریافت که خودمختاری به شکلی که امروزه از آن برداشت میشود تا اواسط قرن بیستم برای جنبش کرد بیگانه بود. منظور گوینده و نویسنده از بکار بردن این واژه ، فقط استقلال بوده نه "حق ادارهی امور داخلی تحت نظر دولت اشغالگر".
اگر آقای انتصار بیطرفی علمی یک محقق را شیوهی کار خویش قرار میداد و با دید علمی کشمکشهای دو امپراتوری ترک صفوی و عثمانی را بررسی میکردند، به آسانی در میافتند که هر دو طرف در تلاش بودند مانند همه امپریومهای دیگر، با توسل به جنگ و کشتار سرزمینهای بیشتری را اشغال کنند و تا آخرین حد ممکن" کشورگشایی" کنند. "کشورگشایی"، همان به استعمار درآوردن و اشغال ممالک دیگر است. کردستان نیز که در مرز بین این دو امپراتوری قرار گرفته بود بطور طبییعی از سوی آنان در معرض خطر دائمی قرار داشت. شاهان و امیران کرد نیز در چنین شرایطی به سهم خویش تلاش میکردند که از اختلافات آنان سود برده و استقلال خویش را تا آنجا که ممکن است حفظ کنند. طبیعی است که خلفای عثمانی که در حکومت بر کشورهای بیشمار، از قفقاز تا مصر و از کردستان تا مرز اسپانیا حکمروایی میکردند، تجربهی بیشتر و برخورد ملایمتر از ترکهای صفوی داشتن که بنا را بر غارت لجام گسیخته و کشتار و حتی آدمخواری (ر . ک . به تاریخ راوندی) نهاده بودند، و در نتیجه در جلب همکاری امیران کرد موفقتر بودند. اینکه کردها آلت دست و یا مهرهی سرباز بودهاند تنها درخور نوشتههای کاتبان دربارهای شاه و ملاست نه در شان محقق و تاریخ نویس. چنین برخوردهایی از منطق تحلیل علمی بدورند.
آقای انتصار فراموش کردهاند که در آنزمان کشوری بنام ایران وجود نداشت و کشمکش بین فارس و ترک معنایی نداشت هر دو امپراطوری ترک بودند و زبان فارسی و عربی در هر دو امپراتوری زبانهای دینی و دیوانی بودند، نه ترکی و کردی. در آن ایام هنوز نام ایران به هیچ کشوری نهاده نشده بود و به جز در جغرافیا که به فلات ایران، که به منطقهی وسیعی از آسیای دور تا اعماق ترکیه امروزی اطلاق میشود، بهکار برده نمیشد. نام ایران از مصوبات اولین مجلس شورای ملی محصول جنبش مشروطه در زمان مظفرالدین شاه قاجار است. (ر.ک. به مصوبات مجلس اول).
نکته مهم دیگری که ایشان به فراموشی میسپارند اینست که امپراتوریهای مختلف حاکم بر منطقه بندرت فارس بودهاند. از زمان سلطه اعراب، ترکهای سلجوقی، غزنوی، خوارزمشاهی و مغولان، توانستند امپراطوریهای قوی در منطقه ایجاد کنند اما فارسها به ندرت توانستهاند در دوران یک یا دو شاه، مانند دوران نادر شاه و کریمخان زند، حکومتی پایدار ایجاد کنند. به همین دلیل کشمکش بین ملل مختلف با سلسلههای مختلف، که همواره از استقلال نسبی برخوردار بودهاند، نیز امری طبیعی بشمار میرود.
در مورد امپراتوری صفوی از جانب اسکندر بیگ منشی نویسنده"تاریخ عالم آرای عباسی" که منشی و کاتب شاه عباس صفوی بوده، اطلاعات دقیق و ذیقیمتی به رشتهی تحریر درآمدهاند که پاسخگوی بسیاری از مسائل آنزمانند. ایشان بویژه لشگرکشیهای این سلسله را به کردستان و اسکان دادن قزلباشها را در منطقهی مکریان و برادوست و حکاری (آنچه از زمان رضا شاه آذربایجانغربی نامیده شد و مناطقی از مکریان تا بیجار که به آذربایجانشرقی ملحق شد) به تفصیل بیان کردهاند. در این حملات که بعد از شکست قیام قلعهی "دمدم" برهبری شاهزادهی کرد "خان زرین دست"، انجام گرفت در مراغه که در آنزمان مرکز مکریها بود، به حدی وحوشت و کشتار بالا گرفت که سران بربر قزلباش به نوشتهی اسکندر منشی به شفاعت نزد شاه عباس رفتند. شاه دستور داده بود که در مکریان حتی گربهی نر را زنده نگذارند. (تاریخ عالم آرای عباسی)
در رابطه با منطقهی تحت فرمانروایی اردلانها نیز آقای انتصار باز به طرح مسئلهی شیعه بودن پرداخته و بدور از وقایع و حقایق در ادامهی نوشتهی خویش همچنان آنرا محک اصلی تحلیل خویش قرارداده و فراموش میکنند که حتی تا اواسط حکومت شاه عباس اردلانها مستقل بودند و "ههلو خان اردلان" (ههڵۆ = عقاب) شاه عباس را در جنگ شکست داد . شاه عباس بعد از شکست به "تقیه" با وی از در دوستی درآمده و فرزند "ههلوخان" را به مثابه نشانهی دوستی به دربار خود برده و یکی از پسران عدیدهاش را به دربار وی میفرستد. ( تاریخ اردلان نوشتهی مستورهی اردلان از شاهزاده خانمهای اردلان)
مطابق نوشته مستوره اردلان بعدها به کمک این پسر که داماد شاه عباس شده بود به فرمانروایی مستقل پدر خاتمه داده میشود و از آن تاریخ برخی از اردلانهاکه هیچگاه در اکثریت نبودهاند به مذهب شیعه گرویدند. و این گرایش نه از روی اعتقاد بلکه برای کسب موقعیت بود، چرا که از زمان صفویه تا کنون روحانیت شیعه سکاندار اصلی قدرت بوده و شاهان تنها در سایه آنان توانستهاند در مقام شاهی بمانند. سرنوشت پهلویها نشانداد که بههم زدن ازدواج شاه و ملا، حتی در این شکل ملایمش که محمدرضا پهلوی در پیشگرفته بود چه ثمراتی بدنبال دارد.
بهرحال آنچه که آقای انتصار در چندین سطر به اختصار و متاسفانه با واژگونه نویسی از آن نوشتهاند در واقع مهمترین وقایع تاریخ کردستان را که به تقسیم شدن این سرزمین بین دو امپراتوری ترک شیعه و سنی منجر شد، دربرمیگیرد.
قراردادهای "چالدران 1514 م" و "ارزروم 1639 م" در این دوران مبنای پایداری برای توافق مرزی این دو امپراتوری بود.
همچنین در این دوران است که قیام قلعهی "دمدم" در ارومیه، پایتخت شاهزادههای برادوست، به مثابهی نخستین جنبش اسقلال طلبانهی کردستان بعد از اشغال و تقسیم، رخ میدهد و حماسهیی میسازد که در جهان کم نظیر است ( ر. ک . به تاریخ عالم آرای عباسی اسکندر منشی و تحفهی مظفریه «اسکارمان».)
بانوشتن در مورد وقایع آغاز قرن بیستم نیز آقای انتصار نه تنها سعی میکند از چارچوب نظرات دولتی پافراتر نگذاشته بلکه با نسبت دادن جنایات رژیم به گروههای مختلف سیاسی کردستان وقایع را وارونه میکند. متاسفانه کار ایشان از تحلیل سیاسی و تاریخی در مورد ناسیونالیزم کرد بدور گشته و به اتهام نامهیی بر علیه ملت کرد تبدیل میشود.
تکرار نوشتهی کتب تاریخی رژیمهای شاه و ملا در مورد قیام سمکو در چند سطر و حتی انکار ترور سمکو بدستور رضاشاه در جریان دعوت سمکو به مذاکره در اشنویه، تروری که ژنرالهای پهلوی در خاطرات خود به آن افتخار میکنند، خواننده را به آقای انتصار به عنوان نویسنده و محقق بدگمان میسازد. سمکو اولین سردار کرد نبود که در جریان مذاکره ترور شده است، اما امیدوارم که قاسملو آخرین آنان باشد. بایزپاشا در زمان قاجار به همین نحو ترور شد. شماری از شاهزادگان و بزرگان کرد که با دسیسه امیر کبیر برای شرفیابی به حضور ناصرالدین شاه به تبریز دعوت شدهبودند سر سفرهی مهماندار مسموم شدند تا شاه جوان از تهدید استقلال طلبی آنان در امان بماند. بیخود ملت کرد به رژیمهای ایران بی باور نشده است.
آنچه که رژیمهای دشمن ملت کرد همواره در صدد تبلیغ آن هستند، نشاندادن قیامهای ملی به عنوان طغیانهای رؤسای عشایر مخالف مدرنیزاسیون رژیمشان بوده، در حالیکه این رژیمها همواره از ارتجاعیترین مناسبات اقتصادی سیاسی و اجتماعی پاسداری کردهاند و اکثرأ وابسته به قدرتهای استعماری بودهاند. رژیم رضاشاه خود نمونهایست کلاسیک از این نوع.
قیام سمکو در آغاز قرن بیستم با هدف استقلال میهنش، کردستان، ادامهی همهی جنبشهای پیش از او بوده و بر خلاف نوشتهی آقای انتصار، سمکو نه تنها سیاستمدار و روشنفکری آگاه بود، بلکه سابقهی طولانی مبارزهی فرهنگی نیز داشت. سمکو با همکاری بدرخانها در استانبول اولین مدرسهی کردی را تأسیس میکند و برای ایجاد یک سازمان سیاسی کرد تلاش میکند. در دوران حکومتش در ارومیه استاد ترجانیزاده را به مدیریت ارگان خویش روزنامهی "کردستان" ( روژی کرد) برگماشته و امکان انتشار اولین روزنامهی کردی زبان را در شرق کردستان بوجود میاورد. تلاش میکند با شیخ محمود همکاری نماید و سفر سمکو به سلیمانیه با استقبال تاریخی مردم کردستان جنوبی روبرو میشود. باید به آقای انتصار یادآوری کرد که در ایران آنزمان دو پیانو وجود داشت که یکی در "چهریق" قلعهی سمکو و دیگری در رشت بود.
آقای انتصار اگرچه مراجع متعددی در آخر کتاب اسم بردهاند اما به جز منابع دولتی، بقیه را جدی نگرفتهاند. در حالیکه هر کسی در ایران میداند که در منابع دولتی ایران نه امروز، بلکه از قدیم فقط به اطلاعات مخدوش و دروغ پردازی میتوان دست یافت.
آقای انتصار به سمکو اتهام غارتگری زده و سرزمین کردستان را به ثمن بخش به آذریها میبخشد. اگر دولت مرکزی رضاشاه در منطقهیی که از همان زمان " آذربایجانغربی" نامگذاری شده، افشارها و قرهپاپاقها را به جای کردهای تبعید شدهی "جلالی"، در ماکو ، خوی ، نقده نمیکاشت، به جز مامورین اعزامی کدام آذری زبان در این منطقه میماند. آیا سمکو حق نداشت این اسکان داده شدهها را از سرزمین خود براند؟ اکنون که میتوان گفت پنج سده از آغاز تلاش برای تغییر سیمای ملی کردستان گذشته و این تلاش تا امروز ادامه داشته و دارد، خوشبختانه برای رژیم ایران دستاوردی به همراه نداشته و اکثریت قاطع مردم آذربایجانغربی کرد زبانند.
