نقدی بر کتاب مافیای قدرت
حسن ماورانی
نوشتهی نادر انتصار به زبان انگلیسیترجمهی عرفان قانعی فر
» بخش یکم - پیشفگتار
» بخش دوم
» بخش سوم
» بخش چهارم
بخش پنجم
ناسیونالیزم ملت کرد و شوونیسم فارس، محصولات لحظهیی خلق الساعه نیستند. بلکه بینشهای سیاسی پدید آمده در یک روند تاریخی با تأثیر پذیری از سایر دستاوردهای فرهنگی و فکری بشریند که اولی از جنبه مثبت و آزادیخواهانه و در راستای تکامل فکری و فرهنگی قرار دارد و دومی بر ضد اهداف انسانی و بشردوستانه و در راستای مقاصد استعمارگرانه و تحمیق تودههای مردم بکار بردهمیشود.
علت اصلی وجود یک جنبش ناسیونالیستی، بودن ملتی محروم شده از حقوق ملی خویش است. عقب ماندگی اقتصادی، محرومیت فرهنگی یا ممنوعیت زبان، آزادی بیان و ... تنها برخی از آثار سیاست اشغالگرانه و شووینیستی دولی مانند ایران، ترکیه و سوریه است. اساس چنین جنبشی محروم شدن مللی چون کرد، آذری، بلوچ و ... از حقوق ملی آن ها بوده، مطابق همهی وجدانهای بیدار، هدف این جنبش ها چیزی جز رهایی از سلطهی بیگانگان نیست، اگر چه این بیگانگان همسایههای تاریخی آنها نیز باشند. لازمهی استعمارگر بودن، پیمودن قارهها و اقیانوس هاو داشتن چشمان آبی نیست، بلکه تحمیل همین سیاست "یک شکلسازی"(آسمیلاسیون = امحای ملی)، آن هم با اتکا به اشغال نظامی، قتل عام و ارعاب است. مباحث سیاسی و علمی، نوحهخوانی آخوندهای قم نیستند که با هوس آقا " هفتاد هزار ماهی از رودخانه بیرون بپرند به نام ابو..... " (از اباطیل نامهی بحارالانوار). استعمارگری یعنی اشغال میهن دیگران، تاراج کردن ثروت ملی و سلب حقوق اجتماعی، اقتصادی و سیاسی آنان.
برخلاف نظر آقای انتصار، مبارزه ملت کرد هیچگاه در راستای طرح خواست خودمختاری از سوی طبقات دارا، آنهم از سوی بخشی که در ارتباط با طبقات دارا درمرکز باشد، نبوده است. اگر در روند مبارزه رهایبخش ملی کرد، شاهزادهها، امیران یا شیوخ طریقت و خانزادههای کرد در رأس جنبش قرار میگرفتند، بدلیل تلاش مستمر اشغالگران برای نابودی اقتدار و استقلال نسبی آنان از سال 1514ی میلادی به بعد بوده است. خواست اکثر آنان هم، نه خودمختاری بلکه همواره استقلال بوده است. نه تنها در کردستان، در همه جهان تا اواخر قرن 19 اکثرأ رهبری جنبشها بر عهده اعیان و اشراف بوده است. فکر و اندیشه نو، نیاز به آگاهی و دانش دارد، متاسفانه تا اوائل قرن بیستم، تعلیم و تربیت بیشتر برای اقشار مرفه جامعه مقدور بود نه برای کارگران و کشاورزان.
مبارزه رهایبخش ملی کرد با قیام خان زرین دست، شاهزادهی برادوست در اورمیه که پایتخت این امارت بود، آغاز شد(در زمان رضاشاه این منطقه همراه با بخشی از حکاری و بقایای مکریان ـ آذربایجان غربی نامیده شد. هدف دولت ایران مخدوش کردن یکپارچگی جغرافیایی کردستان و همچنین به جان هم انداختن کردها و آذریها بود. دولت پهلوی میخواست با استفاده از ترکهای آذری که توسط دولت مرکزی بتدریج در کنارههای غربی دریاچه اورمیه و نقده و میاندوآب اسکان داده شده بودند بهاین هدف دست یابد. بعدها، جمهوری اسلامی در سال 1358 شمسی با بهرهگیری از "برکات" این سیاست ضد انسانی توانست هزاران کرد و آذری را در شهرستان نقده از بین ببرد.) این جنبش تا کنون نیز ادامه دارد. در این روند خواست اصلی اکثر قیامهای کرد استقلال کردستان بوده، که گاها در مقاطعی از این دوران، استقلال خویش را نیز اعلام کردهاند. در این دوران علاوه بر بقایای شاهزادهنشینهای نیمه مستقل منطقهیی که آخرین آنان اردلان بود، 5 بار قیامهای ملت کرد به تشکیل دولت مستقل کرد انجامید و هر بار اشغالگران کردستان با همکاری هم و با کمک و حمایت ابر قدرتها این دولتها را درهم شکستند:
1-حکومت رواندز 1836 - 1823 میلادی. این پادشاهی با کمک فرانسه و تهاجم همه جانبهی قاجاریه و عثمانی درهم شکسته شد. نقش روحانیان مسلمان در خیانت به جنبش نیز یاری دهندهی بزرگی برای اشغالگران بود.
2-حکومت سلطان جلاالدین بدرخان 1855-1853 میلادی. با دخالت و کمک مستقیم فرانسه به تقاضای سلطان عثمانی.
3-پادشاهی شیخ محمود برزنجی 1923- 1922میلادی. این حکومت با حملهی نظامی زمینی و هوایی انگلستان و کمک همهجانبهی ایران به آن سقوط کرد.
4-جمهوری آرارات به رهبری ژنرال احسان نوری پاشا در سال 1935 میلادی، با حمله گستردهی ترکیه و حمایت نظامی و همهجانبهی ایران از بین رفت.
5-جمهوری دمکراتیک کردستان 1946- 1945 میلادی به رهبری پیشوای شهید قاضی محمد، که به کمک همهجانبهی آمریکا و انگلیس به ایران از بین رفت.
خواست خودمختاری در میان کردها در مرحله جنگ سرد ابرقدرتها، یعنی پایان جنگ جهانی دوم مطرح میشود. در مراحل اولیه نه رهبران کرد و نه سیاستمداران دول اشغالگر کردستان تفاوت چندانی بین "خودمختاری" و "حق تعیین سرنوشت" نمیدیدند. حتی در سطح جهانی هم تعریف واحدی درمورد "خودموختاری" وجود نداشت. چنانکه در پیمان سور 1922 جامعه ملل، خودمختاری و استقلال کردستان در بندهای مربوط به کردستان مترادف آورده شدهاند. در زمان جمهوری کردستان "خودمختاری" در رابطه با دولت مرکزی، هم در نظر رهبران کردستان و آذربایجان و هم از دیدگاه "قوام السلطنه"، گردانندهی حقیقی دولت ایران که بزرگترین ستون نفوذ انگلستان در ایران بود، شیوهیی کنفدرالی شبیه به اتحاد جماهیر شوروی تفسیر میشد.
در سطح جهان برای اولین بار بعداز شکست سیستم مستعمراتی و طرح مسائل مربوط به حقوق ملی ملتهای ساکن مستعمرات در افریقا، آسیا و آمریکای لاتین در اواخر دههی پنجاه قرن بیستم، ابرقدرتها و کشورهای استعمارگر بالاجبار زیر پوشش سازمان ملل متحد دست بدامن دانشمندان و حقوقدانان شدند تا با تعریف مشخص حق تعیین سرنوشت بر پایه تئوری های موجود (در واقع نظریات لنین، رهبر انقلاب اکتبر روسیه و ویلسون رئیس جمهور رفورمیست آمریکا در اعلامیه 14 مادهای وی در سال 1918 میلادی) و اشکال مختلف اجرایی آن، راه چارهای برای کاهش تشنجات بوجود آمده در کشورهای موزائیکی برجامانده از میراث استعمار بیابند. از این رو تعاریف مشخصی برای اشکال گوناگون رفع ستم ملی عرضه شد که خودمختاری، فدرالیزم، کنفدرالیزم و استقلال را در برمیگرفت. در نیمه دوم قرن بیستم کوششهای فراوانی به عمل آمد تا نتایج علمی و عملی کنونی با اضافه شدن بیش از 100 دولت بزرگ و کوچک در عرصهی گیتی پدیدار شود. البته این مبحث ـ حق ملل در تعیین سرنوشت خویش ـ هنوز خاتمهیافته نیست و تا زمانیکه حقوق ملی یک ملت هرچند کوچک و ضعیف هم باشد، پایمال گردد، چون یکی از نکات تنش زا باقی خواهد ماند.
بدین ترتیب، خواست "خودمختاری" از سالهای دههی پنجاه میلادی سده گذشته وارد برنامهی احزاب کردستانی بویژه در ایران و عراق شده، در اواخر دههی 60 قرن بیستم به اوج شکل یافتگی خویش میرسد. در سال 1971 میلادی بر اساس طرح خودمختاری پارت دمکرات کردستان در عراق، پیمان خودمختاری با دولت مرکزی به امضاء رسید. با بررسی این طرح که بیشتر برگفته از برنامه این حزب است براحتی در میابیم که برداشت نیروهای سیاسی کرد با واقعیت تعریف شده از "خودمختاری" تفاوت بیشماری داشته، عملا خواستی فراتر از فدرالیسم است. اما دشمنان ملت کرد با توسل بدان(خودمختاری) تلاش میکنند مسالهی ملی کرد را نه به مثابه یک امر استعماری بلکه امری داخلی قلمداد کنند، آنرا از حمایت بین المللی محروم کرده، براحتی درهم بکوبند. (چنانکه صدام در سال 1975 به کمک ایران و توافق شوروی و آمریکا این پیمان را فسخ و به سرکوب ملت کرد ادامه داد.)
بنابراین تاریخ جنبش رهایبخش ملی کرد بسا طولانیتر از طرح خواست خودمختاری است که بزعم آقای انتصار می بایست از سوی طبقات دارا و مرتبط با مرکز طرح شده باشد. متأسفانه نظر ایشان علیرغم ظاهری بیطرفانه، سمت و سویی مشخص برای خلط در مبحث دارد.
آقای انتصار سعی دارند با برجسته کردن جنبه فرهنگی ستم ملی به این خودمختاری محتوای نازلتری داده، گاهأ واژهی فرهنگی را نیز بدان بچسبانند. البته این اصطلاحات به هیچ وجه اهداف اساسی یک جنبش ملی را بیان نمیکنند. قبل از ایشان آقای نورالدین کیانوری، دبیرکل وقت حزب توده ایران، نیز "خودگردانی اداری و فرهنگی" را به دولت بنی صدر پیشنهاد کردند. البته نه به نام جنبش رهایبخش ملی کردستان مانند آقای انتصار، بلکه بنام حزب خودش. اما بنی صدر جنگ و آدمکشی را نیز بر این طرح جزئی ترجیح داده، موجب کشتار وسیعی در کردستان زیر سلطهی ایران شد.
متاسفانه آقای انتصار چنان بی مطالعه به ارائهی نظر خویش پرداختهاند که هر خوانندهای را به حیرت میاندازند. ایشان ادعا میکنند که جنبش کرد به طرح خواستهای طبقاتی نپرداخته است و ضعف آنان را در ارائهی این خواستها میبینند. متاسفانه قضاوت ایشان غیر منصفانه است. نیروهای سیاسی کرد در همه پارچههای کردستان، همواره دوست و یاور احزاب چپ و ترقیخواه بوده، در برنامههای خود به تناسب شرایط زمانی همواره مروج عدالت اجتماعی بودهاند. بویژه در ایران از عهد مشروطه تا به امروز همواره مبارزین کرد به ترقیخواهان فارس یاری رساندهاند. چنانکه اللهوردی خان از کرمانشاه به تبریز تاخت و انقلابیون را از محاصره رهانید. علاوه بر تاریخ مشروطه و حیدر عمواوغلی، صمد بهرنگی نیز در 12 مقاله اشعار فولکلوریک آنزمان را که به این واقعه اشاره کردهاند جمع آوری کرده است. روابط "کومهله ژ. ک." در سال 1943 میلادی با کمونیستها و دمکراتهای آذربایجان ، مشارکت حزب دمکرات کردستان همراه با حزب تودهی ایران، حزب ایران، حزب دمکرات ایران و فرقهی دمکرات آذربایجان در جبههی ایران در سال 1945 میلادی واقعهیی شناخته شده در تاریخ ایران است. همکاری تنگاتنگ حزب دمکرات کردستان ایران و حزب توده ایران از سال 1949 میلادی تا سال 1974 میلادی، تاسیس سازمان کومله بعد از انقلاب و همکاری گستردهی این سازمان از اوائل تأسیس با چپ مائوئیستی ایران، یعنی از سال 1980 تاکنون، کمک و همکاری بیدریغ کردها به انواع فراریان گروههای مختلف ایرانی، همه و همه ردی بر این نظریات هستند. متاسفانه جنبش چپ ایران (جنبش طبقاتی ایران با همهی جناحهایش) همواره در صدد سوء استفاده از جنبش ملی کرد بوده، در لحظات بحرانی جنبش کرد را در برابر دشمن تنها گذاشته است، چرا که "حفظ تمامیت ارضی ایران" تبدیل به تابویی برای روشنفکران فارس شده است. اگر در عراق و ترکیه، روشنفکران عرب و ترک در دفاع از حقوق ملی کرد حتی به پای چوبه دار رفتهاند متاسفانه در ایران روشنفکران فارس از دفاع قلمی نیز پرهیز کرده، در عین قائل بودن حق استقلال برای زامبیا، فلسطین، تامیل و غیره، استقلال طلبی کردها را همانند رژیم اسلامی، جنایت میدانند. همهی جناحهای جنبش طبقاتی فارس در دفاع از سازمانهای کرد یک هدف را دنبال کردهاند و آن نیز بلعیدن و ذوب آن در خود بودهاست. روابط چندین سالهی حزب دمکرات کردستان ایران و حزب تودهی ایران و تشکیل حزب کمونیست ایران از کومله و گروه مائوئیست سهند نمونههایی از آن هستند.
جالب اینکه در سالهای 1967/1968 میلادی کمیتهی انقلابی حزب دمکرات کردستان بناچار درگیر مبارزهی مسلحانه و نابرابر با رژیم ایران میشود. شهید علیرضا نابدل از سوی سازمان چریکهای فدایی خلق ایران با محمدامین سراجی اقدم از رهبران کمیته انقلابی ملاقات میکند تا در مورد همکاری دو جانبه مشورت کنند. هر چند که نابدل بخوبی میدانست که آنان تنها گروهی کوچک و آنهم چریک شهری هستند با این حال هر نوع همکاری را به قبول رهبری سازمان چریکها موکول میکند. (از گفتگوهای نویسنده این سطور با محمدامین سراجی)
جای تعجب نیست که آقای انتصار نیز نظر مشروط خویش را چنین بیان میدارند:
"بهرحال شناسایی حقوق مشروع و رسمی کردهایی که تمامیت ارضی و بقای سیاسی ایران، عراق و ترکیه را تهدید نمیکنند باید توسط این کشورها و دیگر کشورهای منطقهای و جامعهی بین المللی رشد و توسعه داده شود. " (ص 31)
تمامیت ارضی تابویی است که همواره زمینهی مسلط شدن دیکتاتوری را در ایران فراهم کرده، در جمله ایشان نیز تاکید بر آن را بوضوح میبینیم. حفظ تمامیت ارضی یک کشور یک ملیتی نیز تنها و تنها وابسته به رضایت و خواست مردم آن است. طبیعی است که در یک کشور موزائیکی مانند ایران که در آن ملیتهای مختلفی وجود دارند، هر ثباتی که بر لولهی تفنگ استوار باشد در حقیقت آغاز بی ثباتی است. اگر ما مدل کشورهای چند ملیتی اروپا را مطالعه کنیم به آسانی درمییابیم که این کشورها بر اساس وحدت داوطلبانهی ملل تشکیل دهنده آن بوجود آمدهاند و روش فدرالی حکومت با شیوهای دمکراتیک بدون کمترین ضایعهی حقوقی بقای آنانرا تضمین کردهاست. هرکدام از ملل ساکن در سویس و یا بلژیک میتوانند در صورت تمایل مانند ملل چک و سلوواکی، به شیوهای انسانی و متمدنانه جدا شده، کشور مستقل خود را بوجود آورند. این خود بیانگر رشد فرهنگی است. در این کشورها هیج کسی بر سر میز مذاکره ترور نمیشود و احدی به جرم داشتن ایدهی سیاسی بزندان انداخته نمیشود. آنچه که در خاور میانه و بویژه ایران میگذرد ارتباطی به روابط سالم، آزادانه و برابر حقوق انسانی نداشته و ندارد. دولتهای ایران، ترکیه، عراق و سوریه نه تنها فاقد پشتیبانی ملل زیر سلطهاند بلکه پای حمایت ملی ملت مربوطهشان نیز لنگ است. بویژه دولت ایران منفور خاص و عام ملت فارس نیز هست.
عامل اصلی بقای این دول در حقیقت بر پایه نفعی است که موجودیت آنان به مراکز قدرتمند سرمایهداری بین المللی میرسانند و این همان حمایت خارجی و بین المللی است که به نظر آقای انتصار جنبش ملی کرد فاقد آن است.
برای ملت کرد، ادامهی این وضع همان ادامهی سیاست استعماری است که منطقه را اداره کرده، مانع اساسی رشد و تکامل جوامع خاورمیانه است. حمایت بین المللی سالم مسئلهیی است اکتسابی و یک جنبش در مسیر مبارزاتی خویش میتواند آنرا بدست بیاورد. اساس برحق بودن و دفاع از حقوق انسانی خویش است.
ادامه دارد
علت اصلی وجود یک جنبش ناسیونالیستی، بودن ملتی محروم شده از حقوق ملی خویش است. عقب ماندگی اقتصادی، محرومیت فرهنگی یا ممنوعیت زبان، آزادی بیان و ... تنها برخی از آثار سیاست اشغالگرانه و شووینیستی دولی مانند ایران، ترکیه و سوریه است. اساس چنین جنبشی محروم شدن مللی چون کرد، آذری، بلوچ و ... از حقوق ملی آن ها بوده، مطابق همهی وجدانهای بیدار، هدف این جنبش ها چیزی جز رهایی از سلطهی بیگانگان نیست، اگر چه این بیگانگان همسایههای تاریخی آنها نیز باشند. لازمهی استعمارگر بودن، پیمودن قارهها و اقیانوس هاو داشتن چشمان آبی نیست، بلکه تحمیل همین سیاست "یک شکلسازی"(آسمیلاسیون = امحای ملی)، آن هم با اتکا به اشغال نظامی، قتل عام و ارعاب است. مباحث سیاسی و علمی، نوحهخوانی آخوندهای قم نیستند که با هوس آقا " هفتاد هزار ماهی از رودخانه بیرون بپرند به نام ابو..... " (از اباطیل نامهی بحارالانوار). استعمارگری یعنی اشغال میهن دیگران، تاراج کردن ثروت ملی و سلب حقوق اجتماعی، اقتصادی و سیاسی آنان.
برخلاف نظر آقای انتصار، مبارزه ملت کرد هیچگاه در راستای طرح خواست خودمختاری از سوی طبقات دارا، آنهم از سوی بخشی که در ارتباط با طبقات دارا درمرکز باشد، نبوده است. اگر در روند مبارزه رهایبخش ملی کرد، شاهزادهها، امیران یا شیوخ طریقت و خانزادههای کرد در رأس جنبش قرار میگرفتند، بدلیل تلاش مستمر اشغالگران برای نابودی اقتدار و استقلال نسبی آنان از سال 1514ی میلادی به بعد بوده است. خواست اکثر آنان هم، نه خودمختاری بلکه همواره استقلال بوده است. نه تنها در کردستان، در همه جهان تا اواخر قرن 19 اکثرأ رهبری جنبشها بر عهده اعیان و اشراف بوده است. فکر و اندیشه نو، نیاز به آگاهی و دانش دارد، متاسفانه تا اوائل قرن بیستم، تعلیم و تربیت بیشتر برای اقشار مرفه جامعه مقدور بود نه برای کارگران و کشاورزان.
مبارزه رهایبخش ملی کرد با قیام خان زرین دست، شاهزادهی برادوست در اورمیه که پایتخت این امارت بود، آغاز شد(در زمان رضاشاه این منطقه همراه با بخشی از حکاری و بقایای مکریان ـ آذربایجان غربی نامیده شد. هدف دولت ایران مخدوش کردن یکپارچگی جغرافیایی کردستان و همچنین به جان هم انداختن کردها و آذریها بود. دولت پهلوی میخواست با استفاده از ترکهای آذری که توسط دولت مرکزی بتدریج در کنارههای غربی دریاچه اورمیه و نقده و میاندوآب اسکان داده شده بودند بهاین هدف دست یابد. بعدها، جمهوری اسلامی در سال 1358 شمسی با بهرهگیری از "برکات" این سیاست ضد انسانی توانست هزاران کرد و آذری را در شهرستان نقده از بین ببرد.) این جنبش تا کنون نیز ادامه دارد. در این روند خواست اصلی اکثر قیامهای کرد استقلال کردستان بوده، که گاها در مقاطعی از این دوران، استقلال خویش را نیز اعلام کردهاند. در این دوران علاوه بر بقایای شاهزادهنشینهای نیمه مستقل منطقهیی که آخرین آنان اردلان بود، 5 بار قیامهای ملت کرد به تشکیل دولت مستقل کرد انجامید و هر بار اشغالگران کردستان با همکاری هم و با کمک و حمایت ابر قدرتها این دولتها را درهم شکستند:
1-حکومت رواندز 1836 - 1823 میلادی. این پادشاهی با کمک فرانسه و تهاجم همه جانبهی قاجاریه و عثمانی درهم شکسته شد. نقش روحانیان مسلمان در خیانت به جنبش نیز یاری دهندهی بزرگی برای اشغالگران بود.
2-حکومت سلطان جلاالدین بدرخان 1855-1853 میلادی. با دخالت و کمک مستقیم فرانسه به تقاضای سلطان عثمانی.
3-پادشاهی شیخ محمود برزنجی 1923- 1922میلادی. این حکومت با حملهی نظامی زمینی و هوایی انگلستان و کمک همهجانبهی ایران به آن سقوط کرد.
4-جمهوری آرارات به رهبری ژنرال احسان نوری پاشا در سال 1935 میلادی، با حمله گستردهی ترکیه و حمایت نظامی و همهجانبهی ایران از بین رفت.
5-جمهوری دمکراتیک کردستان 1946- 1945 میلادی به رهبری پیشوای شهید قاضی محمد، که به کمک همهجانبهی آمریکا و انگلیس به ایران از بین رفت.
خواست خودمختاری در میان کردها در مرحله جنگ سرد ابرقدرتها، یعنی پایان جنگ جهانی دوم مطرح میشود. در مراحل اولیه نه رهبران کرد و نه سیاستمداران دول اشغالگر کردستان تفاوت چندانی بین "خودمختاری" و "حق تعیین سرنوشت" نمیدیدند. حتی در سطح جهانی هم تعریف واحدی درمورد "خودموختاری" وجود نداشت. چنانکه در پیمان سور 1922 جامعه ملل، خودمختاری و استقلال کردستان در بندهای مربوط به کردستان مترادف آورده شدهاند. در زمان جمهوری کردستان "خودمختاری" در رابطه با دولت مرکزی، هم در نظر رهبران کردستان و آذربایجان و هم از دیدگاه "قوام السلطنه"، گردانندهی حقیقی دولت ایران که بزرگترین ستون نفوذ انگلستان در ایران بود، شیوهیی کنفدرالی شبیه به اتحاد جماهیر شوروی تفسیر میشد.
در سطح جهان برای اولین بار بعداز شکست سیستم مستعمراتی و طرح مسائل مربوط به حقوق ملی ملتهای ساکن مستعمرات در افریقا، آسیا و آمریکای لاتین در اواخر دههی پنجاه قرن بیستم، ابرقدرتها و کشورهای استعمارگر بالاجبار زیر پوشش سازمان ملل متحد دست بدامن دانشمندان و حقوقدانان شدند تا با تعریف مشخص حق تعیین سرنوشت بر پایه تئوری های موجود (در واقع نظریات لنین، رهبر انقلاب اکتبر روسیه و ویلسون رئیس جمهور رفورمیست آمریکا در اعلامیه 14 مادهای وی در سال 1918 میلادی) و اشکال مختلف اجرایی آن، راه چارهای برای کاهش تشنجات بوجود آمده در کشورهای موزائیکی برجامانده از میراث استعمار بیابند. از این رو تعاریف مشخصی برای اشکال گوناگون رفع ستم ملی عرضه شد که خودمختاری، فدرالیزم، کنفدرالیزم و استقلال را در برمیگرفت. در نیمه دوم قرن بیستم کوششهای فراوانی به عمل آمد تا نتایج علمی و عملی کنونی با اضافه شدن بیش از 100 دولت بزرگ و کوچک در عرصهی گیتی پدیدار شود. البته این مبحث ـ حق ملل در تعیین سرنوشت خویش ـ هنوز خاتمهیافته نیست و تا زمانیکه حقوق ملی یک ملت هرچند کوچک و ضعیف هم باشد، پایمال گردد، چون یکی از نکات تنش زا باقی خواهد ماند.
بدین ترتیب، خواست "خودمختاری" از سالهای دههی پنجاه میلادی سده گذشته وارد برنامهی احزاب کردستانی بویژه در ایران و عراق شده، در اواخر دههی 60 قرن بیستم به اوج شکل یافتگی خویش میرسد. در سال 1971 میلادی بر اساس طرح خودمختاری پارت دمکرات کردستان در عراق، پیمان خودمختاری با دولت مرکزی به امضاء رسید. با بررسی این طرح که بیشتر برگفته از برنامه این حزب است براحتی در میابیم که برداشت نیروهای سیاسی کرد با واقعیت تعریف شده از "خودمختاری" تفاوت بیشماری داشته، عملا خواستی فراتر از فدرالیسم است. اما دشمنان ملت کرد با توسل بدان(خودمختاری) تلاش میکنند مسالهی ملی کرد را نه به مثابه یک امر استعماری بلکه امری داخلی قلمداد کنند، آنرا از حمایت بین المللی محروم کرده، براحتی درهم بکوبند. (چنانکه صدام در سال 1975 به کمک ایران و توافق شوروی و آمریکا این پیمان را فسخ و به سرکوب ملت کرد ادامه داد.)
بنابراین تاریخ جنبش رهایبخش ملی کرد بسا طولانیتر از طرح خواست خودمختاری است که بزعم آقای انتصار می بایست از سوی طبقات دارا و مرتبط با مرکز طرح شده باشد. متأسفانه نظر ایشان علیرغم ظاهری بیطرفانه، سمت و سویی مشخص برای خلط در مبحث دارد.
آقای انتصار سعی دارند با برجسته کردن جنبه فرهنگی ستم ملی به این خودمختاری محتوای نازلتری داده، گاهأ واژهی فرهنگی را نیز بدان بچسبانند. البته این اصطلاحات به هیچ وجه اهداف اساسی یک جنبش ملی را بیان نمیکنند. قبل از ایشان آقای نورالدین کیانوری، دبیرکل وقت حزب توده ایران، نیز "خودگردانی اداری و فرهنگی" را به دولت بنی صدر پیشنهاد کردند. البته نه به نام جنبش رهایبخش ملی کردستان مانند آقای انتصار، بلکه بنام حزب خودش. اما بنی صدر جنگ و آدمکشی را نیز بر این طرح جزئی ترجیح داده، موجب کشتار وسیعی در کردستان زیر سلطهی ایران شد.
متاسفانه آقای انتصار چنان بی مطالعه به ارائهی نظر خویش پرداختهاند که هر خوانندهای را به حیرت میاندازند. ایشان ادعا میکنند که جنبش کرد به طرح خواستهای طبقاتی نپرداخته است و ضعف آنان را در ارائهی این خواستها میبینند. متاسفانه قضاوت ایشان غیر منصفانه است. نیروهای سیاسی کرد در همه پارچههای کردستان، همواره دوست و یاور احزاب چپ و ترقیخواه بوده، در برنامههای خود به تناسب شرایط زمانی همواره مروج عدالت اجتماعی بودهاند. بویژه در ایران از عهد مشروطه تا به امروز همواره مبارزین کرد به ترقیخواهان فارس یاری رساندهاند. چنانکه اللهوردی خان از کرمانشاه به تبریز تاخت و انقلابیون را از محاصره رهانید. علاوه بر تاریخ مشروطه و حیدر عمواوغلی، صمد بهرنگی نیز در 12 مقاله اشعار فولکلوریک آنزمان را که به این واقعه اشاره کردهاند جمع آوری کرده است. روابط "کومهله ژ. ک." در سال 1943 میلادی با کمونیستها و دمکراتهای آذربایجان ، مشارکت حزب دمکرات کردستان همراه با حزب تودهی ایران، حزب ایران، حزب دمکرات ایران و فرقهی دمکرات آذربایجان در جبههی ایران در سال 1945 میلادی واقعهیی شناخته شده در تاریخ ایران است. همکاری تنگاتنگ حزب دمکرات کردستان ایران و حزب توده ایران از سال 1949 میلادی تا سال 1974 میلادی، تاسیس سازمان کومله بعد از انقلاب و همکاری گستردهی این سازمان از اوائل تأسیس با چپ مائوئیستی ایران، یعنی از سال 1980 تاکنون، کمک و همکاری بیدریغ کردها به انواع فراریان گروههای مختلف ایرانی، همه و همه ردی بر این نظریات هستند. متاسفانه جنبش چپ ایران (جنبش طبقاتی ایران با همهی جناحهایش) همواره در صدد سوء استفاده از جنبش ملی کرد بوده، در لحظات بحرانی جنبش کرد را در برابر دشمن تنها گذاشته است، چرا که "حفظ تمامیت ارضی ایران" تبدیل به تابویی برای روشنفکران فارس شده است. اگر در عراق و ترکیه، روشنفکران عرب و ترک در دفاع از حقوق ملی کرد حتی به پای چوبه دار رفتهاند متاسفانه در ایران روشنفکران فارس از دفاع قلمی نیز پرهیز کرده، در عین قائل بودن حق استقلال برای زامبیا، فلسطین، تامیل و غیره، استقلال طلبی کردها را همانند رژیم اسلامی، جنایت میدانند. همهی جناحهای جنبش طبقاتی فارس در دفاع از سازمانهای کرد یک هدف را دنبال کردهاند و آن نیز بلعیدن و ذوب آن در خود بودهاست. روابط چندین سالهی حزب دمکرات کردستان ایران و حزب تودهی ایران و تشکیل حزب کمونیست ایران از کومله و گروه مائوئیست سهند نمونههایی از آن هستند.
جالب اینکه در سالهای 1967/1968 میلادی کمیتهی انقلابی حزب دمکرات کردستان بناچار درگیر مبارزهی مسلحانه و نابرابر با رژیم ایران میشود. شهید علیرضا نابدل از سوی سازمان چریکهای فدایی خلق ایران با محمدامین سراجی اقدم از رهبران کمیته انقلابی ملاقات میکند تا در مورد همکاری دو جانبه مشورت کنند. هر چند که نابدل بخوبی میدانست که آنان تنها گروهی کوچک و آنهم چریک شهری هستند با این حال هر نوع همکاری را به قبول رهبری سازمان چریکها موکول میکند. (از گفتگوهای نویسنده این سطور با محمدامین سراجی)
جای تعجب نیست که آقای انتصار نیز نظر مشروط خویش را چنین بیان میدارند:
"بهرحال شناسایی حقوق مشروع و رسمی کردهایی که تمامیت ارضی و بقای سیاسی ایران، عراق و ترکیه را تهدید نمیکنند باید توسط این کشورها و دیگر کشورهای منطقهای و جامعهی بین المللی رشد و توسعه داده شود. " (ص 31)
تمامیت ارضی تابویی است که همواره زمینهی مسلط شدن دیکتاتوری را در ایران فراهم کرده، در جمله ایشان نیز تاکید بر آن را بوضوح میبینیم. حفظ تمامیت ارضی یک کشور یک ملیتی نیز تنها و تنها وابسته به رضایت و خواست مردم آن است. طبیعی است که در یک کشور موزائیکی مانند ایران که در آن ملیتهای مختلفی وجود دارند، هر ثباتی که بر لولهی تفنگ استوار باشد در حقیقت آغاز بی ثباتی است. اگر ما مدل کشورهای چند ملیتی اروپا را مطالعه کنیم به آسانی درمییابیم که این کشورها بر اساس وحدت داوطلبانهی ملل تشکیل دهنده آن بوجود آمدهاند و روش فدرالی حکومت با شیوهای دمکراتیک بدون کمترین ضایعهی حقوقی بقای آنانرا تضمین کردهاست. هرکدام از ملل ساکن در سویس و یا بلژیک میتوانند در صورت تمایل مانند ملل چک و سلوواکی، به شیوهای انسانی و متمدنانه جدا شده، کشور مستقل خود را بوجود آورند. این خود بیانگر رشد فرهنگی است. در این کشورها هیج کسی بر سر میز مذاکره ترور نمیشود و احدی به جرم داشتن ایدهی سیاسی بزندان انداخته نمیشود. آنچه که در خاور میانه و بویژه ایران میگذرد ارتباطی به روابط سالم، آزادانه و برابر حقوق انسانی نداشته و ندارد. دولتهای ایران، ترکیه، عراق و سوریه نه تنها فاقد پشتیبانی ملل زیر سلطهاند بلکه پای حمایت ملی ملت مربوطهشان نیز لنگ است. بویژه دولت ایران منفور خاص و عام ملت فارس نیز هست.
عامل اصلی بقای این دول در حقیقت بر پایه نفعی است که موجودیت آنان به مراکز قدرتمند سرمایهداری بین المللی میرسانند و این همان حمایت خارجی و بین المللی است که به نظر آقای انتصار جنبش ملی کرد فاقد آن است.
برای ملت کرد، ادامهی این وضع همان ادامهی سیاست استعماری است که منطقه را اداره کرده، مانع اساسی رشد و تکامل جوامع خاورمیانه است. حمایت بین المللی سالم مسئلهیی است اکتسابی و یک جنبش در مسیر مبارزاتی خویش میتواند آنرا بدست بیاورد. اساس برحق بودن و دفاع از حقوق انسانی خویش است.
ادامه دارد
