مشکل کمونیست ها در کردستان
د. عبدالله ابریشمی
د. عبدالله ابریشمی
1- پیدایش دولت های ملی و رشد مسألهی کرد در خاورمیانه، پس از جنگ جهانی اول رویداد های چندی موجب اوج مسألهی ملی در کردستان شد: ازجمله کشف منابع نفتی در مناطق کردنشین کرکوک که توجه انگلیسیها را در پی داشت و آنان از تسلط کردها بر کرکوک واهمه داشتند؛ سیاست فاتحین جنگ جهانی اول (دولت های انگلیس و فرانسه) بر ایجاد کشورهای کوچک عربی قرار داشت. بهاین طریق دست یهودیان در اشغال برنامهریزی شدهی فلسطین (ایجاد همدستی استراتژیک برای کشورهای مسیحی) بازگذاشته شد؛ سرانجام
تشکیل دولت نوین و غیر مذهبی ترکیه در باقی ماندهی متصرفات عثمانی(که نماد یک قدرت بزرگ اسلامی بود) مورد پشتیبانی استرتژیک غرب قرار گرفت. در این پروسهی استعماری، حقوق ملی کردها پایمال شد و سرزمین نیاکانی کردها بین کشورهای جدید ترکیه، عراق و سوریه تقسیم شد. این کشورهای نوبنیاد، بر سروری مطلق ملت حاکم قرار گرفتند. سپس دست حکومت عراق در تعریب کرکوک بازگذاشتهشد. اعتراض و مقابلهی کردها
با انگلیس و حکومت تحت الحمایهاش در بغداد شدت یافت. اما به اتکای بزرگترین نیروی هوایی با ویرانگرترین بمب های آن زمان توسط بریتانیا، مقاومت کردها درهم شکسته شد. رضاشاه نیز سیاست ترک ها و عرب ها علیه کردها را در پیش گرفت و اعتراضات برابری خواهانهی کردها در بخشهایی از مناطق کردنشین ایران نیز شدت یافت و مسألهی ملی کرد فراگیر شد.
2- ملت گرایی کرد، چون واکنشی درونزا برای بقا، از منظر روانشناسی اجتماعی، سیاسی و حقوقی، می توان اعتراض و پیکار کردها در خاورمیانه را با دولت های مبتنی بر سروری مطلق ملت غالب، انگیزشی سرشتی برای بقا و تحرکی برای دادخواهی خواند. این امر، ضرورت تقدم و فراگیری مبارزات ملی کرد را بر مبارزات طبقاتی درون جامعه نشان می دهد. اما کمونیست های کرد در بخش های شرقی و جنوبی هنوز از شناخت مشکل کردستان عاجز مانده و از ریشهیابی مسأله دور هستند، به این سبب در طی دهها سال در مبارزات ملی کارشکنی کرده و اکنون هم در برداشت خود از مسأله، بازنگری نکردهاند. ازدیگرسو مبارزات کردها با حکومتگران وابسته به ملت حاکم (اغلب در کشورهایی که خود ساختار آن را انتخاب نکردهاند) بهشدت سرکوب شده است. با این همه در عراق - آن هم بر اثر شرایط مساعد جهانی- کردها با سازمان های سیاسی ناکارآمد برای تشکیل یک دولت ملی، دو حکومت ناحیهای متخاصم برپا کردند! سال ها طول کشید تا سازمان های مذکور توانستند نگرش از رده خارج سیاسی خود را تاحدی نوسازی کرده و به حقوق متناسب با ملت حاکم برسند.
3- بیگانگی کمونیست ها با مسألهی کرد در خاورمیانه، با توجه به موارد فوق، در قرن بیستم، جنبش برابری خواهی کردها در خاورمیانه به اوج رسید، اما کمونیست ها همواره در برزخ واقعیت و اصول حزبی خویش به مسألهی کرد نگریستهاند، این امر تا هنگام فروپاشی اتحاد جماهیر سوروی سوسیالیستی، بیش از این که ریشهی ایدئولوژیک داشته باشد، از مواضع سیاسی سردمداران کمونیزم جهانی آب می خورد، ولی بیشتر کمونیست های کرد هنوز نتوانستهاند مشکلات ویژهی کردها را درک کنند، در این پروسه، تقدم و جامعیت مسألهی ملی کرد را (که ناشی از دخالت های استعماری قرن گذشته است) بر مسألهی طبقاتی که یک پروسهی سرشتی تحولات درون اجتماعی است، دریانبد. کردها (نه یک طبقه از کرد) خواستار برابری حقوق سیاسی، فرهنگی و در نتیجه اقتصادی با ملت های حاکم (که حکومتگران را تعیین می کنند) هستند. اما کمونیست های کرد بدون عنایت به این واقعیات به نظریه پردازی روی آورده و فراموش می کنند مارکسیسم بیش از این که تئوری صرف باشد، بازتاب واقعیت های اجتماعی - تاریخی بوده و راهکاری برای رهایی از ستمگری بر جامعه به طور اعم و پرولتاریا بهطور اخص است، به این سبب مفاهیم داد و ستم، از مقولات پایهای نگرش مارکسیستی است.
تلاش دیرپای کردها برای برقراری عدل و داد، در برابر ظلم و ستم، نیز هدف دستیابی به برابری حقوق سیاسی، فرهنگی و اقتصادی با ملت های حاکم بر کرد است. مدلول مارکسیسم و مانیفست کمونیست نیز، فراخوان رنجبران و ستمکشان عالم، به پیکار با ستم و نابرابری طبقاتی است. این امر نافی ستم و نابرابری ملی استعمار ساختهی در منطقه نیست.
بلشویک ها (کمونیست های تحت رهبری لنین) پس از تسلط بر کرملین، بسیاری از ملت های تحت سلطهی امپراتوری روس را (تاحدی) بر سرنوشت خود حاکم کردند، ولی پس از لنین، آن سیاست دگرگون شد و مصالح سیاسی اتحاد شوروی بر مقولات تئوریک غلبه کرد. در نتیجه بخشی از ملت های اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیستی، گرفتار ستم ملی شدند. سرنوشت دردناک کردهای درون جمهوری های نوبنیاد سوسیالیستی آذربایجان و ارمنستان، شاهد این ادعا است، فرمانروایان کرملین بعد از لنین، با برچیدن حکومت کرد (که با توافق لنین تشکیل شدهبود)، به منظور هماهنگی با سیاست های استعماری و همسایگان خود (ازجمله کشور جدید ترکیه)، صدها هزار کرد را از موطن نیاکانی خویش با وضع مرگباری به مناطقی که هزاران کیلومتر دورتر از سرزمین نیاکانی شان بود تبعید کردند. بسیاری از تبعیدشدگان در راه مردند. سرانجام آذربایجان و ارمنستان مستقل، بر سر تصاحب مناطقی- که بخشی از آن موطن نیاکانی کردها است- به جان هم افتادند و بازهم
کردها از سوی هردو طرف متخاصم از موطن نیاکانی خود رانده و آواره شدند و فریادشان به جایی نرسید! البته در کشور چین نیز، کمونیست ها اعتراضات ملی اهالی تبت را سرکوب می کنند.اما در مورد چین باید اذعان کرد سلطهی مارکسیستها، به گسترش اجتماعی پروسهی تولید در آن کشور انجامیده و رژیم حاکم توانسته است تا کنون به پیشرفت های بزرگی نایل آید و زندگی صدها میلیون از مردم چین را نسبت به دورهی پیش از انقلاب، از هرلحاظ بهبود بخشد.
هدف گفتار،سخن برسر سیستم کمونیستی و حل تضاد طبقاتی نیست تجارب قرن بیستم، عملکرد مدعیان مارکسیسم را زیر سؤال بردهاست، ولی منظور من در این گفتار عنایت به راهکار دستیابی کردها به برابری حقوق ملی در کشورهای حاکم بر کرد است. کردها که خود حاکم بر سرنوشت خویش نیستند، ڵذا نمی توانند نسبت به رفع ستم طبقاتی در درون جامعهی خویش نقش تعیین کنندهای داشته باشند. چنین پروسهای موکول به برخوردار شدن کردها از حق تعیین سرنوشت است. واقعیت این است که کردهای عراق هم نمی توانند حکومت خود را بر مبنای اصول مارکسیستی پیاده کنند، چنین کاری به تصمیم مشترک با بغداد و شرایط مساعد جهانی نیاز دارد.
درهرحال خلط دو جریان متفاوت ملی و طبقاتی در کردستان (تقاضای برابری ملی و تشکیل حکومت بر اساس ایدئولوژی مارکسیستی)، کار نادرستی است. با توجه به اولویت رفع ستم ملی، تلاش کردها برای برابری حقوق ملی، مقدم بر حل معضل طبقاتی است، در این مسیر، کمونیست ها نباید مانعی در برابر رهایی جامعه از ستم ملی ایجاد کنند.
چنان که گفته شد، هم اکنون در عراق کردها بر بخشی از مناطق کردنشین حکومت می کنند، ولی آنان قادر نیستند سیستم داخلی خود را سوسیالیستی (متکی بر ایدئولوژی مارکسیستی) اعلام بکنند! اما با این حال کردها در عراق تا حدی به برابری حقوق ملی رسیدهاند و این خود تحقق بخشی از عدالت خواهی مارکسیستی هم هست.
سخن آخر، تجربهی عراق نشان داد امکان دستیابی به برابری حقوق ملی در کشورهای چند ملیتی وجود دارد، ولی تلاش برای ایجاد یک کشور کمونیستی در منطقه ناممکن می نماید! لذا می توان دو پرسش زیر را مطرح کرد:
1- آیا کمونیست ها تشکیل حکومت منطقهای در عراق را به نفع کردها تلقی می کنند یا آن را به زیان ملت کرد می دانند؟
2- آیا کمونیست ها بهوجود آمدن یک کشور کمونیستی در خاورمیانه را ممکن می دانند ؟ یا...
2- ملت گرایی کرد، چون واکنشی درونزا برای بقا، از منظر روانشناسی اجتماعی، سیاسی و حقوقی، می توان اعتراض و پیکار کردها در خاورمیانه را با دولت های مبتنی بر سروری مطلق ملت غالب، انگیزشی سرشتی برای بقا و تحرکی برای دادخواهی خواند. این امر، ضرورت تقدم و فراگیری مبارزات ملی کرد را بر مبارزات طبقاتی درون جامعه نشان می دهد. اما کمونیست های کرد در بخش های شرقی و جنوبی هنوز از شناخت مشکل کردستان عاجز مانده و از ریشهیابی مسأله دور هستند، به این سبب در طی دهها سال در مبارزات ملی کارشکنی کرده و اکنون هم در برداشت خود از مسأله، بازنگری نکردهاند. ازدیگرسو مبارزات کردها با حکومتگران وابسته به ملت حاکم (اغلب در کشورهایی که خود ساختار آن را انتخاب نکردهاند) بهشدت سرکوب شده است. با این همه در عراق - آن هم بر اثر شرایط مساعد جهانی- کردها با سازمان های سیاسی ناکارآمد برای تشکیل یک دولت ملی، دو حکومت ناحیهای متخاصم برپا کردند! سال ها طول کشید تا سازمان های مذکور توانستند نگرش از رده خارج سیاسی خود را تاحدی نوسازی کرده و به حقوق متناسب با ملت حاکم برسند.
3- بیگانگی کمونیست ها با مسألهی کرد در خاورمیانه، با توجه به موارد فوق، در قرن بیستم، جنبش برابری خواهی کردها در خاورمیانه به اوج رسید، اما کمونیست ها همواره در برزخ واقعیت و اصول حزبی خویش به مسألهی کرد نگریستهاند، این امر تا هنگام فروپاشی اتحاد جماهیر سوروی سوسیالیستی، بیش از این که ریشهی ایدئولوژیک داشته باشد، از مواضع سیاسی سردمداران کمونیزم جهانی آب می خورد، ولی بیشتر کمونیست های کرد هنوز نتوانستهاند مشکلات ویژهی کردها را درک کنند، در این پروسه، تقدم و جامعیت مسألهی ملی کرد را (که ناشی از دخالت های استعماری قرن گذشته است) بر مسألهی طبقاتی که یک پروسهی سرشتی تحولات درون اجتماعی است، دریانبد. کردها (نه یک طبقه از کرد) خواستار برابری حقوق سیاسی، فرهنگی و در نتیجه اقتصادی با ملت های حاکم (که حکومتگران را تعیین می کنند) هستند. اما کمونیست های کرد بدون عنایت به این واقعیات به نظریه پردازی روی آورده و فراموش می کنند مارکسیسم بیش از این که تئوری صرف باشد، بازتاب واقعیت های اجتماعی - تاریخی بوده و راهکاری برای رهایی از ستمگری بر جامعه به طور اعم و پرولتاریا بهطور اخص است، به این سبب مفاهیم داد و ستم، از مقولات پایهای نگرش مارکسیستی است.
تلاش دیرپای کردها برای برقراری عدل و داد، در برابر ظلم و ستم، نیز هدف دستیابی به برابری حقوق سیاسی، فرهنگی و اقتصادی با ملت های حاکم بر کرد است. مدلول مارکسیسم و مانیفست کمونیست نیز، فراخوان رنجبران و ستمکشان عالم، به پیکار با ستم و نابرابری طبقاتی است. این امر نافی ستم و نابرابری ملی استعمار ساختهی در منطقه نیست.
بلشویک ها (کمونیست های تحت رهبری لنین) پس از تسلط بر کرملین، بسیاری از ملت های تحت سلطهی امپراتوری روس را (تاحدی) بر سرنوشت خود حاکم کردند، ولی پس از لنین، آن سیاست دگرگون شد و مصالح سیاسی اتحاد شوروی بر مقولات تئوریک غلبه کرد. در نتیجه بخشی از ملت های اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیستی، گرفتار ستم ملی شدند. سرنوشت دردناک کردهای درون جمهوری های نوبنیاد سوسیالیستی آذربایجان و ارمنستان، شاهد این ادعا است، فرمانروایان کرملین بعد از لنین، با برچیدن حکومت کرد (که با توافق لنین تشکیل شدهبود)، به منظور هماهنگی با سیاست های استعماری و همسایگان خود (ازجمله کشور جدید ترکیه)، صدها هزار کرد را از موطن نیاکانی خویش با وضع مرگباری به مناطقی که هزاران کیلومتر دورتر از سرزمین نیاکانی شان بود تبعید کردند. بسیاری از تبعیدشدگان در راه مردند. سرانجام آذربایجان و ارمنستان مستقل، بر سر تصاحب مناطقی- که بخشی از آن موطن نیاکانی کردها است- به جان هم افتادند و بازهم
کردها از سوی هردو طرف متخاصم از موطن نیاکانی خود رانده و آواره شدند و فریادشان به جایی نرسید! البته در کشور چین نیز، کمونیست ها اعتراضات ملی اهالی تبت را سرکوب می کنند.اما در مورد چین باید اذعان کرد سلطهی مارکسیستها، به گسترش اجتماعی پروسهی تولید در آن کشور انجامیده و رژیم حاکم توانسته است تا کنون به پیشرفت های بزرگی نایل آید و زندگی صدها میلیون از مردم چین را نسبت به دورهی پیش از انقلاب، از هرلحاظ بهبود بخشد.
هدف گفتار،سخن برسر سیستم کمونیستی و حل تضاد طبقاتی نیست تجارب قرن بیستم، عملکرد مدعیان مارکسیسم را زیر سؤال بردهاست، ولی منظور من در این گفتار عنایت به راهکار دستیابی کردها به برابری حقوق ملی در کشورهای حاکم بر کرد است. کردها که خود حاکم بر سرنوشت خویش نیستند، ڵذا نمی توانند نسبت به رفع ستم طبقاتی در درون جامعهی خویش نقش تعیین کنندهای داشته باشند. چنین پروسهای موکول به برخوردار شدن کردها از حق تعیین سرنوشت است. واقعیت این است که کردهای عراق هم نمی توانند حکومت خود را بر مبنای اصول مارکسیستی پیاده کنند، چنین کاری به تصمیم مشترک با بغداد و شرایط مساعد جهانی نیاز دارد.
درهرحال خلط دو جریان متفاوت ملی و طبقاتی در کردستان (تقاضای برابری ملی و تشکیل حکومت بر اساس ایدئولوژی مارکسیستی)، کار نادرستی است. با توجه به اولویت رفع ستم ملی، تلاش کردها برای برابری حقوق ملی، مقدم بر حل معضل طبقاتی است، در این مسیر، کمونیست ها نباید مانعی در برابر رهایی جامعه از ستم ملی ایجاد کنند.
چنان که گفته شد، هم اکنون در عراق کردها بر بخشی از مناطق کردنشین حکومت می کنند، ولی آنان قادر نیستند سیستم داخلی خود را سوسیالیستی (متکی بر ایدئولوژی مارکسیستی) اعلام بکنند! اما با این حال کردها در عراق تا حدی به برابری حقوق ملی رسیدهاند و این خود تحقق بخشی از عدالت خواهی مارکسیستی هم هست.
سخن آخر، تجربهی عراق نشان داد امکان دستیابی به برابری حقوق ملی در کشورهای چند ملیتی وجود دارد، ولی تلاش برای ایجاد یک کشور کمونیستی در منطقه ناممکن می نماید! لذا می توان دو پرسش زیر را مطرح کرد:
1- آیا کمونیست ها تشکیل حکومت منطقهای در عراق را به نفع کردها تلقی می کنند یا آن را به زیان ملت کرد می دانند؟
2- آیا کمونیست ها بهوجود آمدن یک کشور کمونیستی در خاورمیانه را ممکن می دانند ؟ یا...
