اصلاح ِ" اصلاحات"ِ قطرهای!
طاهر برهون
طاهر برهون
با انتشار نسخهی دوم و " اصلاح شده"ی منشور جنبش سبز، که به نسبت منشور اولیه، نیم گامی به جلو است ، بار دیگر این پرسش ذهن را میخلد که با این سرعت لاکپشتی در تدوین مبانی کلی و فراگیر همراهی همهی خواهندگان تغییرات بنیادی در ایران و در سپهر ملتهب منطقه، هنوز چندین نسخهی دیگر باید تدوین و ویراست شود، تا با فاصلهگیری از انشا نویسی و خطابه و منبرگویی، نهایتا به یک پلاتفرم سیاسی موجز و کلی دست یافت؟
پیداست که در نبود یک چتر فراگیر ملی که بتواند بیشترین و عمدهترین و روشنترین گرایشات سیاسی-اجتماعی و ملی دارای هویت و شناسنامه روشن را گرد آورد تا با انتخاب هیئت کارگزار موقت، کارپایهی مشترک و نزدیک به واقع جامعهی ایران را تدوین کند، کار همین میشود که اکنون هست: به رسمیت شناختن گام بگام و قطرهچکانی بخشهایی از حقوق بخشهائی از ملت ! آنهم به دستان هنوز موهومی به نام 'شورای هماهنگی جنبش راه سبز امید!"
یکم- به باور من یکی از اساسیترین و گرهیترین نقاط ضعف این بیانیه و کلیت دیدگاه حاکم و ناظر بر اندیشه سخنگویان کنونی جنبش سبز، هنوز عبارت است از : کج فهمی و عدم درک ابعاد جنبش ملی و راه حل آن در امروز و فردای ایران.
با احترام به همه اقشار و طبقات و گروههای اجتماعی و مذهبی دیگر، اما فروکاستن مسئله "ملی" در ایران، به سطح مطالبات مثلا زنان و جوانان و اشاره بسیار رقیق در یکی دو جای ویراست جدید، هر چند "خیر خواهانه" ناشی از عدم درک ابعاد قضیه باشد، اما در عمل، کار ناتمام حکومت مرکزی را در تشدید "پتانسیل گریز" از مرکز، تکمیل میکنند.
ایران کشوریست "مولتی کولتورال"، مناطق ملی ما اسم خاص دارند: کردستان، آذربایجان، بلوچستان و خوزستان. در این مناطق مردمانی میزیند که دقیقا به همین "گناه"، مورد تبعیض مضاعف قرار گرفتهاند. زبان و فرهنگ و سنت آنان نه تنها هیچ مجال شکوفایی و رشد نداشته، بلکه آگانه و سیستماتیک مورد تهاجم و تحقیر بودهاست. کمترین سهم را در سیاست و ساختار قدرت و بیشترین را در فقر و نابرابری داشتهاند.
پروژه ساخت اجباری و قلدر منشانه "دولت-ملت"ِ واحد در ایران آنچنان شکست خورده است که حتی کسی چون آقای رضا پهلوی، مقر به آن است که در ایران نمیتوان از "ملت واحد" سخن گفت.
انقلاب تکنولوژی بویژه در زمینه انفجار اطلاعات، دیگر مجالی برای ستردن فرهنگ و ذهن ملتهای ساکن ایران، نمیگذارد. این ملتها اکنون بیش از همیشه بیدارند و خواهان بازپسگیری سهم بهیغما رفته خود در سیاست و اقتصاد و اجتماع ایران هستند.
دوستان ویراستار، "اصحاب کهف"وار سر در برف عافیت کردهاند و نمیدانند یا نمیخواهند بدانند که دو ایالت گرجستان، تنها با قیام و قعود پارلمان و پشتیبانی دولت روسیه، در راه استقلالند.
آذریهای، ما همسایه دو دولت ترک زبان، کردستان ما همسایه یک ایالت فدرال در عراق و بلوچهای ما همسایه یک ولایت خودمختار در پاکستانند. در افغانستان ساختار قدرت، بازتابی نزدیک به واقعیت جامعه آنجاست. خود نام "امارات متحده عربی" گویای ساخت و بافت قدرت در همسایگی عربهای ماست.
و درست در چنین منطقه و زمانی، دوستان ویراستار، با اما و اگری و از سر تعارف و احسان، دم از برخی نارساییها و حقوق "قومیتها" میزنند.
تا آنجا که به ما کردها برمیگردد ، هنوز گرایش غالب و چیره، حل مسئله ملی در چارچوب ایران و در قالب بنیاد ایرانی فدرال و البته دمکرات و آباد، میسر و ممکن است. ما ملتهای ساکن ایران، بی تعارف خواهان شراکت در قدرت سیاسی هستیم و هیچ ضمانت و گارانتی بالاتر و موثرتر ازین اتحاد داوطلبانه نیست، مگر اینکه شمایان نخواهید و این البته مسئله ساز خواهد بود، برای همه!
نا گفته پیداست که طرح این مسئله، نه برای این است که همین امروز و آنهم بدست جنبش سبز، مسئله ملی در ایران به سامان برسد، بلکه برای ما بویژه دارای اهمیت است که توجه نیروها و مدعیان جانشینی سیستم کنونی را، به عمق و ابعاد این مشکل ساختاری، جلب کنیم. هر گونه نگرش حذفی و تقلیلی در رابطه با مسئله ملی، تنها میتواند خاکستر بر آتشی واقعی باشد.
دوم- به نظر میرسد در پس اندیشهی تدوین کنندگان هنوز نا شناختهی "منشور"، نکات گرهی سست و بخشا راهبردی نهفته است که میتواند از هم اکنون سنگ بنای اعوجاجات آتی باشد. بکار بردن و استفاده از اصطلاحاتی همچون "وابستگی به بیگانگان"، "براندازی و براندازان" و یا باورمندان به "ادیان توحیدی" بسیار کشدار، دوپهلو و رماننده هستند.
جنبشی که در فرجام نتایج آخرین انتخابات ریاست جمهوری شکل و نام گرفت، سر ریز خشم فروخوردهی سی و اندی سال حکومت جبار و خونریز اسلامیست، به شمول ده سال "طلایی" امام راحل.
هر جریانی که تلاش کند با ندیدن مبارزان و مبارزات این سی سالهی گذشته، در داخل و خارج، به نوعی "انحصار وراثت" کند، نه تنها کمکی به تجمیع، بل سرتاسر به تفریق کرده است. ندیدن مبارزات سی سالهی گذشته، همزمان و در عمل به نوعی تایید سرکوبها و کشتارهای دهههای پیشین نیز، میتواند باشد.
این چه حکمتیست! در حالی که سرتاسر جنبش سبز و رهبرانش، خود از جانب حکومت متهم به "براندازی" و "وابستگی به بیگانگان" شدهاند، اینان خود نیز "دیگرانی" را به اتهام "براندازی" و "وابستگی به بیگانگان" از افتخار مشارکت در برآمد تحول خواهی مردم ایران محروم کردهاند! اصلا چه مرجعی این صلاحیت را دارد تا میزان " وابستگی" این و آن را تعیین کند؟ چه کسی یا گروهی خود را "وابسته " میداند؟ تنها برخورد مجاز و موثر، عبارت است از نقد"برنامه سیاسی" هر کس و جریانی و هر چیزی غیر از آن میشود: ناسزای سیاسی!
با پایان دوران جنگ سرد، سیاست "موازنه منفی" مصدق و "نه شرقی نه غربی" خمینی، جوابگوی مناسبات هر دم فشردهتر شدهی جهانی نیست. اگر تصور و اصرار شما بر "عدم وابستگی"، عبارت از "استقلال" است،که آن هم در جهان در هم تنیده کنونی باید بازتعریف شود. ما نیاز به سیاستی فعال بر پایهی "موازنهی مثبت" و "هم شرقی هم غربی" به معنای تعامل و مشارکت با همه جهان داریم. به بیان دیگر نباید سیاست را ایدئولوژیزه کرد.
در مورد "براندازی و براندازان"، فرض را بر این بگذارید که بخشی از ایرانیان که "وابسته" هم نیستند و از آن فراتر "پیروان ادیان توحیدی" هم هستند، با توجه به عملکرد سی سالهی رژیم و همین انتخابات اخیر، به این نتیجه رسیده باشند که در چهارچوب این قانون اساسی، دیگر هیچگونه تحولی ممکن نیست، چه باید بکنند؟ دست به اسلحه باید برد؟ پیشقراول سپاه "بیگانه" باید شد؟ و یا با گشودن چشم انداز انتخابات آزاد حتی برای تغییر نظام، این پتانسیل سرشار و پوینده را در جهت فشار هرچه بیشتر بر رژیم، کانالیزه کرد. من خواهان بر اندازی کل نظامم و درست به همین دلیل از اصلاحات پشتیبانی میکنم، چرا که اتفاقا سیستمهای توتالیتر با شروع اصلاحات، فرو میریزند.
سوم- جنبش سبز هنوز که هنوز است در مورد دو پروندهی بین المللی جمهوری اسلامی، که هر کدام میتواند مشکلات بزرگی برای استقلال و "تمامیت ارضی" مورد علاقهی مدعیان، بهبار آورد، سکوت و یا حداکثر با کنایه، میگذرد: اخلال در روند صلح خاورمیانه و پرونده اتمی.
به باور من، اگر جنبش سبز خود را آلترناتیڤ حکومت اسلامی میداند، باید با جسارت و از موضع دفاع از منافع دوربرد ملی، دیدگاههای خودرا بیان دارد. مگر آنکه خود را ملزم به ادامه آنها بداند، که دور باد.
باید با پذیرش "طرح دو دولت" و احترم عملی به حق تعیین سرنوشت مردم فلسطین به دست خود ، در کنار سایر دول اسلامی و عربی و کوارتت (سازمان ملل، اتحادیه اروپا، روسیه و آمریکا)، گریبان خود را یک بار برای همیشه از این مخمصه رهانید.
نیز با پذیرش، امضاء و توشیح نهایی الحاقیههای پادمان NPT. و گشودن در به روی بازرسان کارگزار سازمان مربوطه، این شمشیر داموکلس "همه گزینه ها" را از بالای سر "گربه نازنین" برداشت.
اعلام مواضع جهانی و سیاست خارجی جنبش سبز دارای اهمیت راهبردی در گشایش دست نیروها و دولتهای موثر ، در پشتیبانی معنوی و تا آخر از جنبش سبز است.
8/03/2011
پیداست که در نبود یک چتر فراگیر ملی که بتواند بیشترین و عمدهترین و روشنترین گرایشات سیاسی-اجتماعی و ملی دارای هویت و شناسنامه روشن را گرد آورد تا با انتخاب هیئت کارگزار موقت، کارپایهی مشترک و نزدیک به واقع جامعهی ایران را تدوین کند، کار همین میشود که اکنون هست: به رسمیت شناختن گام بگام و قطرهچکانی بخشهایی از حقوق بخشهائی از ملت ! آنهم به دستان هنوز موهومی به نام 'شورای هماهنگی جنبش راه سبز امید!"
یکم- به باور من یکی از اساسیترین و گرهیترین نقاط ضعف این بیانیه و کلیت دیدگاه حاکم و ناظر بر اندیشه سخنگویان کنونی جنبش سبز، هنوز عبارت است از : کج فهمی و عدم درک ابعاد جنبش ملی و راه حل آن در امروز و فردای ایران.
با احترام به همه اقشار و طبقات و گروههای اجتماعی و مذهبی دیگر، اما فروکاستن مسئله "ملی" در ایران، به سطح مطالبات مثلا زنان و جوانان و اشاره بسیار رقیق در یکی دو جای ویراست جدید، هر چند "خیر خواهانه" ناشی از عدم درک ابعاد قضیه باشد، اما در عمل، کار ناتمام حکومت مرکزی را در تشدید "پتانسیل گریز" از مرکز، تکمیل میکنند.
ایران کشوریست "مولتی کولتورال"، مناطق ملی ما اسم خاص دارند: کردستان، آذربایجان، بلوچستان و خوزستان. در این مناطق مردمانی میزیند که دقیقا به همین "گناه"، مورد تبعیض مضاعف قرار گرفتهاند. زبان و فرهنگ و سنت آنان نه تنها هیچ مجال شکوفایی و رشد نداشته، بلکه آگانه و سیستماتیک مورد تهاجم و تحقیر بودهاست. کمترین سهم را در سیاست و ساختار قدرت و بیشترین را در فقر و نابرابری داشتهاند.
پروژه ساخت اجباری و قلدر منشانه "دولت-ملت"ِ واحد در ایران آنچنان شکست خورده است که حتی کسی چون آقای رضا پهلوی، مقر به آن است که در ایران نمیتوان از "ملت واحد" سخن گفت.
انقلاب تکنولوژی بویژه در زمینه انفجار اطلاعات، دیگر مجالی برای ستردن فرهنگ و ذهن ملتهای ساکن ایران، نمیگذارد. این ملتها اکنون بیش از همیشه بیدارند و خواهان بازپسگیری سهم بهیغما رفته خود در سیاست و اقتصاد و اجتماع ایران هستند.
دوستان ویراستار، "اصحاب کهف"وار سر در برف عافیت کردهاند و نمیدانند یا نمیخواهند بدانند که دو ایالت گرجستان، تنها با قیام و قعود پارلمان و پشتیبانی دولت روسیه، در راه استقلالند.
آذریهای، ما همسایه دو دولت ترک زبان، کردستان ما همسایه یک ایالت فدرال در عراق و بلوچهای ما همسایه یک ولایت خودمختار در پاکستانند. در افغانستان ساختار قدرت، بازتابی نزدیک به واقعیت جامعه آنجاست. خود نام "امارات متحده عربی" گویای ساخت و بافت قدرت در همسایگی عربهای ماست.
و درست در چنین منطقه و زمانی، دوستان ویراستار، با اما و اگری و از سر تعارف و احسان، دم از برخی نارساییها و حقوق "قومیتها" میزنند.
تا آنجا که به ما کردها برمیگردد ، هنوز گرایش غالب و چیره، حل مسئله ملی در چارچوب ایران و در قالب بنیاد ایرانی فدرال و البته دمکرات و آباد، میسر و ممکن است. ما ملتهای ساکن ایران، بی تعارف خواهان شراکت در قدرت سیاسی هستیم و هیچ ضمانت و گارانتی بالاتر و موثرتر ازین اتحاد داوطلبانه نیست، مگر اینکه شمایان نخواهید و این البته مسئله ساز خواهد بود، برای همه!
نا گفته پیداست که طرح این مسئله، نه برای این است که همین امروز و آنهم بدست جنبش سبز، مسئله ملی در ایران به سامان برسد، بلکه برای ما بویژه دارای اهمیت است که توجه نیروها و مدعیان جانشینی سیستم کنونی را، به عمق و ابعاد این مشکل ساختاری، جلب کنیم. هر گونه نگرش حذفی و تقلیلی در رابطه با مسئله ملی، تنها میتواند خاکستر بر آتشی واقعی باشد.
دوم- به نظر میرسد در پس اندیشهی تدوین کنندگان هنوز نا شناختهی "منشور"، نکات گرهی سست و بخشا راهبردی نهفته است که میتواند از هم اکنون سنگ بنای اعوجاجات آتی باشد. بکار بردن و استفاده از اصطلاحاتی همچون "وابستگی به بیگانگان"، "براندازی و براندازان" و یا باورمندان به "ادیان توحیدی" بسیار کشدار، دوپهلو و رماننده هستند.
جنبشی که در فرجام نتایج آخرین انتخابات ریاست جمهوری شکل و نام گرفت، سر ریز خشم فروخوردهی سی و اندی سال حکومت جبار و خونریز اسلامیست، به شمول ده سال "طلایی" امام راحل.
هر جریانی که تلاش کند با ندیدن مبارزان و مبارزات این سی سالهی گذشته، در داخل و خارج، به نوعی "انحصار وراثت" کند، نه تنها کمکی به تجمیع، بل سرتاسر به تفریق کرده است. ندیدن مبارزات سی سالهی گذشته، همزمان و در عمل به نوعی تایید سرکوبها و کشتارهای دهههای پیشین نیز، میتواند باشد.
این چه حکمتیست! در حالی که سرتاسر جنبش سبز و رهبرانش، خود از جانب حکومت متهم به "براندازی" و "وابستگی به بیگانگان" شدهاند، اینان خود نیز "دیگرانی" را به اتهام "براندازی" و "وابستگی به بیگانگان" از افتخار مشارکت در برآمد تحول خواهی مردم ایران محروم کردهاند! اصلا چه مرجعی این صلاحیت را دارد تا میزان " وابستگی" این و آن را تعیین کند؟ چه کسی یا گروهی خود را "وابسته " میداند؟ تنها برخورد مجاز و موثر، عبارت است از نقد"برنامه سیاسی" هر کس و جریانی و هر چیزی غیر از آن میشود: ناسزای سیاسی!
با پایان دوران جنگ سرد، سیاست "موازنه منفی" مصدق و "نه شرقی نه غربی" خمینی، جوابگوی مناسبات هر دم فشردهتر شدهی جهانی نیست. اگر تصور و اصرار شما بر "عدم وابستگی"، عبارت از "استقلال" است،که آن هم در جهان در هم تنیده کنونی باید بازتعریف شود. ما نیاز به سیاستی فعال بر پایهی "موازنهی مثبت" و "هم شرقی هم غربی" به معنای تعامل و مشارکت با همه جهان داریم. به بیان دیگر نباید سیاست را ایدئولوژیزه کرد.
در مورد "براندازی و براندازان"، فرض را بر این بگذارید که بخشی از ایرانیان که "وابسته" هم نیستند و از آن فراتر "پیروان ادیان توحیدی" هم هستند، با توجه به عملکرد سی سالهی رژیم و همین انتخابات اخیر، به این نتیجه رسیده باشند که در چهارچوب این قانون اساسی، دیگر هیچگونه تحولی ممکن نیست، چه باید بکنند؟ دست به اسلحه باید برد؟ پیشقراول سپاه "بیگانه" باید شد؟ و یا با گشودن چشم انداز انتخابات آزاد حتی برای تغییر نظام، این پتانسیل سرشار و پوینده را در جهت فشار هرچه بیشتر بر رژیم، کانالیزه کرد. من خواهان بر اندازی کل نظامم و درست به همین دلیل از اصلاحات پشتیبانی میکنم، چرا که اتفاقا سیستمهای توتالیتر با شروع اصلاحات، فرو میریزند.
سوم- جنبش سبز هنوز که هنوز است در مورد دو پروندهی بین المللی جمهوری اسلامی، که هر کدام میتواند مشکلات بزرگی برای استقلال و "تمامیت ارضی" مورد علاقهی مدعیان، بهبار آورد، سکوت و یا حداکثر با کنایه، میگذرد: اخلال در روند صلح خاورمیانه و پرونده اتمی.
به باور من، اگر جنبش سبز خود را آلترناتیڤ حکومت اسلامی میداند، باید با جسارت و از موضع دفاع از منافع دوربرد ملی، دیدگاههای خودرا بیان دارد. مگر آنکه خود را ملزم به ادامه آنها بداند، که دور باد.
باید با پذیرش "طرح دو دولت" و احترم عملی به حق تعیین سرنوشت مردم فلسطین به دست خود ، در کنار سایر دول اسلامی و عربی و کوارتت (سازمان ملل، اتحادیه اروپا، روسیه و آمریکا)، گریبان خود را یک بار برای همیشه از این مخمصه رهانید.
نیز با پذیرش، امضاء و توشیح نهایی الحاقیههای پادمان NPT. و گشودن در به روی بازرسان کارگزار سازمان مربوطه، این شمشیر داموکلس "همه گزینه ها" را از بالای سر "گربه نازنین" برداشت.
اعلام مواضع جهانی و سیاست خارجی جنبش سبز دارای اهمیت راهبردی در گشایش دست نیروها و دولتهای موثر ، در پشتیبانی معنوی و تا آخر از جنبش سبز است.
8/03/2011
