دکتر عبدالله ابریشمی
بررسی کتاب "قومیت و قوم گرایی در ایران از افسانه تا واقعیت"
تألیف دکتر حمید احمدی
بررسی کتاب "قومیت و قوم گرایی در ایران از افسانه تا واقعیت"
تألیف دکتر حمید احمدی
دکتر عبدالله ابریشمی در فصلهای 4، 5، 6 از کتاب "هویت تاریخی و مشکلات کنونی مردم کرد"، نشر آنا، چاپ تهران 1385 کوشش کرده است تا به بررسی آنچه در مقدمه و فصلهای 1 تا 7 کتاب "قومیت و قوم گرایی در ایران از افسانه تا واقعیت" تألیف دکتر حمید احمدی، چاپ تهران، 1378، در مورد کردهای ایران نوشته اشت، پاسخ داده و تلاش کرده است تا "دیدگاههای جهت دار كه تلاش می كنند واقعیت مشكلات كنونی و هویت تاریخی مردم كردرا تحریف كنند" موشکافی کنند.
در اینجا این بخشهای کتاب را بتدریج در معرض دید علاقهمندان قرار میدهیم.
توضیح: در چاپ این کتاب بر اثر اهمال یا نظر ناشر، فهرست عناوین حذف شده و این امر لطمهی بسیاری به کتاب وارد کرده است
توضیح: در چاپ این کتاب بر اثر اهمال یا نظر ناشر، فهرست عناوین حذف شده و این امر لطمهی بسیاری به کتاب وارد کرده است
بخش اول
بخش دوم
بخش سوم
بخش چهارم
بخش پنجم
بخش ششم
بخش هفتم
بخش پایانی
بررسی فصل هفتم كتاب قومیت
بیش تر مطالب كتاب قومیت تلاشی برای تحریف واقعیت های سیاسی، تاریخی و اجتماعی مردم كرد است، نویسنده می كوشد عوامل خارجی و نخبگان محلی را عامل جنبش های كرد معرفی كند. در حالی كه اگر انگیزه ها از درون جامعه برنخیزند، جنبش ها پایدار نخواهند بود. در حالی كه جنبش های مردم كرد از پایدارترین حركت های سیاسی اجتماعی در خاورمیانه هستند. ولی نویسنده نمیتواند به این واقعیت نظر كند كه فقدان امكان عملی برای تحقق خواستها (از جمله برپاكردن حكومت)، دلیل بر فقدان آن تمایلات نیست. در زیر نظر وی را در چند مورد مرور می كنیم:
«از دهههای آخر قرن نوزدهم به بعد، بسیاری از رؤسای طوایف كُرد فكر میكردند كه برقراری تماس با روسیه یا انگلستان مفید خواهد بود... البته این قدرتها نیز در حمایت از رؤسای كُرد و حركتهای قومی برنامههای خاص داشتند... [دول مذكور ] پیش از آنكه به مسأله ملی كُرد علاقه داشته باشند، در پی رسیدن به منافع ملی خود بودند. انگلستان در سال 1920م/ 1299ش. از شیخ محمود برزنجی حمایت كرد و در نظر داشت او را به سلطنت یك دولت مستقل كُرد در شمال عراق كنونی منصوب كند، اما بعد تصمیم گرفت... از یك پادشاهی تحت رهبری فیصل پسر شریف حسین حمایت كند. دلیل انگلستان برای چنین تغییر موضعی این بود كه یك عراق متحد تحت رهبری پادشاه مورد حمایت[انگلستان] بهتر میتواند منافع نفتی آنها را در منطقه حفظ كند تا یك دولت كُرد بیثبات.» 90
در مورد جمهوری كُرد در سال 1324 و 25 (1946) مینویسد:
«مطالعه حوادثی كه منجر به شكلگیری و سقوط این جمهوری شد نشان میدهد كه نیروهای بینالمللی در ظهور قومگرایی در كردستان ایران، نقش مهمی ایفاكردند.» 91
تاكنون به كرات به این استدلال نویسنده پاسخ داده شده و لزومی برای تكرار آن نیست. به چگونگی سقوط جمهوری كردستان نیز اشاره شده است، ولی نویسنده همان ادعاهارا تكرار كرده است:
«دولت خودمختار كُرد در مهاباد اندكی پس از خروج ارتش شوروی سقوط كرد.» 92
برخلاف ادعای نویسنده نیروهای بین المللی و عوامل ژئوپولیتیك بیش ترین اثر حمایتی خودرا نسبت به دولت های حاكم بر كرد نشان داده اند، چنانكه كتاب قومیت در نقل اظهارات «ریچارد فالك» بدان اشاره كرده است:
«اظهارات ریچارد فالك در مورد تراژدی كُردها مؤید این مطلب است: بسیاری داستانهای دیگر میتوان نقل كرد كه حاكی از امیدهای ناسیونالیستی و خیانت ژئوپولیتیك است. این بخشی از ماجرای خاورمیانه در قرن بیستم است. اما هیچ كدام از این داستانها به ناخوشایندی داستان كُردها نیست... برای كردها ابتدا چشمانداز كردستانی خودمختار، كه در پیمان «سور» وعده داده شده بود، ترسیم شد، ولی چند سال بعد كه محاسبات ژئوپولیتیك به زیان كردها تغییر كرد، این وعدهها با عقد پیمان «لوزان» نادیده گرفته شد... پس از آن سرنوشت كُردها با مسایل منطقهیی گره خورد و آنها بازیچه قدرتهای سیاسی در منطقه شدند و در چمبرههای ژئوپولیتیك گرفتار آمدند. در واقع در جریان رویدادها و بازیهای ژئوپولیتیك نیروهای فرامنطقهیی، اقبال به كُردها روی میآورد و افول میكرد. اتحاد جماهیر شوروی در پایان جنگ جهانی دوم، از جداییطلبی كردها در شمال غرب ایران حمایت كرد تا از این طریق با تضعیف دولت ایران برای دسترسی به آبهای خلیج فارس در جنوب راهی بجوید.
اما هنگامی كه آمریكا در سال 1946 با حضور شوروی در ایران بهطور جدی مخالفت كرد، مقامات مركزی ایران توانستند كردستان را باردیگر ضمیمة خاك خود كنند. * در دهه 1970 میلادی، كردهای عراقی آلت دست ایران شدند و سازمان اطلاعات مركزی آمریكا (سیا) ضمن تشویق آنها زمینه را برای به راه افتادن یك قیام مسلحانه گسترده فراهم كرد. هنگامی كه تشنج میان ایران و عراق در سال 1975 كاهش پیدا كرد، كمك به كُردها فوراً قطع شد و راه برای سركوبهای خشونت بار عراق و جنایت علیه بشریت گشوده شد. این اعمال در مراحل پایانی جنگ ایران و عراق در دهه 1980 تكرار شد و درحالی كه در جنگ (ایران و عراق) آتش بس برقرار شده بود، عراق از گاز شیمیایی علیه روستاهای كردنشین استفاده كرد. در جنگ دهه 1990 میلادی خلیج (فارس) كردها بار دیگر به بازی شطرنج ژئوپولیتیك باز گردانده شدند. آنها تشویق شدند تا در جریان جنگ علیه صدام حسین قیام كنند. اما درعمل در برابر سركوبهای صدام حسین كه مجدداً در حال به دست آوردن اقتدار خود بود، تنها گذاشته شدند.» 93
در سخنانی كه كتاب قومیت، از «ریچارد فالك» نقل كرده، آنچه را كه نویسنده تراژدی كُردها و خیانت ژئوپولیتیك خوانده است، سرنوشت ملت كهنسال كرد در خاورمیانه است كه می بایست مورد تأمل مردم كُرد، گردانندگان احزاب و نهضت های كرد و حتی بشردوستان و پژوهشگران متعهد قرار گیرد.
با توجه به این اظهارات، كُردها بهتر میتوانند اوضاع خود و پیرامون خویش را دریابند، دوستان و دشمنان خود را بهتر بشناسند، شیوه برخورد سیاستمدارانی كه در ان زمان خودرا دوست كُرد معرفی می كردند، نباید فراموش شود، اینها درسهای سیاست هستند! در زندگی تمام جوامع، سیاست بیش از هر حركتی وابسته به شعور است، سیاست را نباید با احساس و عاطفه همراه نمود. سیاست نیازمند دانش و آگاهی است. هیچ جامعهیی نمیتواند به وعدههای دوستان و دشمنان، بدون برآورد وضع و موقع خویش، به دور از آن وعدهها، امیدوار باشد.
كتاب قومیت در مورد تأثیر نیروهای خارجی در سیاسی شدن زبان برای شكلگیری هویت قومی مشخص در مورد كردستان، بلوچستان و آذربایجان، به شواهدی از تأثیرگذاری عوامل خارجی استناد كرده است، چون: دخالت كشورهای عربی در رقابت با ایران در بلوچستان، اما دخالت خارجی به جای اینكه توجه به زبان بلوچی داشته باشد، بلوچها را اعرابی تلقی میكند كه زبان عربی خود را فراموش كردهاند! شاید گروهی از عرب ها نیز چشم طمع به سرزمین بلوچ ها دارند. به این سبب بلوچ هارا عرب می خوانند. تركهای انحصارطلب نیز میگویند: كُردها در اصل ترك بودهاند، ولی زبان تركی را فراموش كردهاند! لذا ترك ها با توسل به قهر میكوشند زبان كردی را از میان بردارند و زبان تركی را جای گزین كنند! ولی تركهای شوونیست، فراموش میكنند كه بسیاری از اهالی تركیه در اصل ترك نبودهاند و بعدها ترك شدهاند. ضیا گوكالب نظریهپرداز بزرگ ناسیونالیم ترك، در اصل كُرد و اهل دیاربكر بوده است... اكثر اهالی كشورهای شمال آفریقانیز عرب نبودند، ولی پس از استیلای اعراب هویت عربی بر اهالی غالب شد.
آشكار است كه قدرت های خارجی برای حفظ منافع خود، از دلبستگی اقوام به هویت فرهنگی خویش بهره برداری می كنند، ولی اگر دمكراسی و عدالت بر روابط اقوام و حكومت ها حاکم باشد، قدرت های خارجی توفیقی در آشوب گری نخواهند داشت، اما اگر بی عدالتی بر روابط دولت ها و اقوام حاكم باشد، دشمنان- چه داخلی و چه خارجی- از آن بهره برداری می كنند. در زیر به نمونه هایی از بهره برداری قدرت های خارجی از علایق فرهنگی اقوام خاورمیانه، اشاره می شود:
انگلیسیها در دوران سلطه استعماری بر (هند)، برای مقابله با نفوذ روسیه، اقتدار محلی سرداران بلوچ را به رسمیت میشناختند و برای امنیت خطوط تلگراف به هندوستان، كه از بلوچستان میگذشت، به آنان كمك مالی میكردند! در مورد شمال آذربایجان و خراسان نیز، پس از اینكه روسیه، قفقاز جنوبی را از دست ایران خارج ساخت و بر مناطق شمال خراسان دست یافت، برای اینكه سلطه فرهنگی ایران را از آن مناطق براندازد و زبان فارسی را ـ كه در آن نواحی زبان ادبی و نوشتاری بود ـ از میدان به در كند به تشویق ساكنان آن نواحی برای اهمیت دادن به زبان تركی اقدام نمود. تركان عثمانی هم برای مقابله با نفوذ زبان فارسی، رویكرد به فراگیری زبان فرانسه را در قرن نوزدهم در عثمانی تشویق كردند. ترك ها در آعاز قرن بیستم برای پایهگذاری پان تركیسم به تحمیل هویت تركی بر ساكنان قلمرو خود پرداختند و از کاربرد زبان های غیر ترکی در قلمرو خویش ممانعت کردند. اما در كردستان، نه تنها هیچ یك از كشورهای منطقه به جانبداری از زبان كردی و تشویق به گسترش آن اقدام نكردند، بلكه با توسل به زور و نیرنگ مانع رویكرد مردم به زبان مادری خودشدند. در این میان ایران كه برایگسترش دامنه فرهنگی خود، میتوانست از فرهنگ زبان كردی (چون یك زبان ایرانی) جانبداری كند، نه تنها هیچ اقدامی در این مورد نكرد، بلكه با تركها و عربهای نژادپرست، برای ازمیان برداشتن زبان و فرهنگ كُردها همگام شد. این سیاست نادرست رژیم پهلوی، قیام های متعددی را در میان كردهای ایران بر انگیخت و موجب جریانات خونبار و پرهزینه ای برای ایران گردید. کتاب قومیت در مورد نقش عوامل خارجی در آذربایجان می گوید:
«كوتاه سخن این كه تأثیر محیط گفتمان سیاسی بینالمللی بر برخی نخبگان آذری باعث شد تا آنها به تلاش برای خلق هویتهای قومی و به راه انداختن حركتهای محلی قومی دست بزنند. همانند بلوچستان و كردستان، شكلگیری واقعی حركتهای قومی در آذربایجان ناشی از درگیری و دخالت نیروهای فرامنطقهیی و منطقهیی بوده است. خواهیم گفت كه اهمیت عامل بینالمللی در هیچ كجا مانند آذربایجان جلوهگر نشده است.» 94
نخست باید گفت: هویت تركی آن گروه عظیم ایرانی كه اكنون آذری خوانده می شوند، یك واقعیت عینی است و نیازی به خلق هویت اشان توسط بیگانگان نیست! اما نویسنده كه به تلاش عظیم نیروهای بینالمللی در آذربایجان اشاره میكند، از خود نمی پرسد چرا حركت های قومی در میان ایرانیان اذری به گستردگی حركت ایرانیان كرد نبوده است؟ اگر عوامل خارجی نقش تعیین كننده ای در ایجاد حركت های اعتراض آمیز قوم گرایانه (یا به قول انحصارطلبان قدرت، جدایی خواهانه) دارند، میبایست آذری های ایرانی برای دولت، مشكلاتی بسیار بیش تر از كردها میآفریدند، درحالی كه آنان خود به كشتار برپاكنندگان دولت خودمختار 1946 اقدام كردند! پس علت اعتراض های قومی در ایران را باید در جای دیگری جست نه از تحریك بیگانگان. مشكلات اقوام ایرانی نخست در نحوه برخورد حكومت با قومیت ها است عوامل دیگر متعاقب عملكرد نادرست حكومت وارد عمل شده اند.
نویسنده كتاب قومیت اگرچه در مطالعات خود به وجود حكومت های خودمختار محلی كرد در ایران پیشامدرن و عثمانی اذعان كرده است، با این حال یافته های خودرا نادیده گرفته و ظهور تمایلات خودمختاری طلبانه را ناشی از تأثیر گفتمانهای سیاسی جهانی اعم از غرب و شرق میداند، ولی اكنون كه فناوری ارتباطات جهان را به دهكدهیی تبدیل كرده است، زمان رویكرد به چنین احتجاج هایی به سر آمده است. با این حال او در کتاب خود برای نتیجهگیری از مطالعاتش، به كوچك و بزرگ نمودن عوامل مؤثر در جنبشهای قومی پرداخته و می گوید:
«یافتههای تاریخی، فرهنگی، انسان شناسانه و زبانی این روشنفكران بینالمللی [ پژوهشگران غربی ] مواد خام لازم را برای نخبگان فكری و سیاسی بومی فراهم ساخت تا با آن هویتهای مشخص قومی را خلق و حركتهای خودمختاری گرا یا جداییطلب را سازماندهی كنند.» 95
البته «خلق هویت» اقوام، از جمله اقوام ایرانی غیرفارس، ناشی از اراده خلقت الهی است! ولی نوسنده اصرار دارد «خلق هویت»در میان نوع انسان را به روشنفكران خارجی و نخبگان داخلی منتسب كند. نگارنده به كرات به این ادعاهای تكراری كتاب قومیت پاسخ داده است. اگر نویسنده از ابیات «ملت خواهی» احمدخانی (قرن 17) باخبر بود، شاید مردد میماند كه چرا یك قرن پیش از اروپاییها در میان كُردها (به زعم ایشان ایلیاتیها) كسانی پیدا شدهاند كه توجه به اقتدار سیاسی را ـ كه جوهر ناسیونالیسم است ـ در ادبیات سیاسی خود مطرح كردهاند؟ نویسنده در اشاره به معیار ملیت این نظررا تأییدكرده است:
«معیار اساسی ملیت، استقلال سیاسی در نظر گرفته شد». 96
آیا ممكن است دانشمندان قرون 18 اروپایی تحت تأثیر «رهیافتها و اندیشههای» ملتسازی یك نخبه فكری «ایلی در مناطق ایلی!» در قرن 17قرار گرفته باشند؟ احمدخانی در مقدمه شاهكار ادبی خود «مه م وزین» (كه آن را در 1694 به اتمام رسانیده است) از لزوم تلاش امرای كرد برای ایجاد یك پارچگی در اقتدار سیاسی منطقه ای و توجه به زبان كردی سخن گفته است. در آن زمان هنوز در اروپا ادبیات ملتگرایی ظهور نكرده بود. با این حال كتاب قومیت در تأیید نظر خود می نویسد:
«شرقشناسان قرن نوزدهم و اوایل قرن بیستم، تحقیقات تاریخی و فرهنگی خود را بر گروههای اقلیت متمركز كردند. پس از جنگ جهانی دوم، نوعی از شرقشناسی مدرن غربی، نیز ظهور كرد كه غالباً بر مطالب نظری و مفهومی در شرق تأكید داشت.»97 ودر ادامه می نویسد:
«آثار این شرقشناسان را باید سنگ بنای ایجاد هویت قومی مشخص برای این جوامع دانست، زیرا از طریق مطالعه این نوشتهها بود كه نخبگان تحصیل كرده قرن بیستم كه قبل از آن تحت تأثیر اندیشههای ناسیونالیستی محیط گفتمان سیاسی بینالمللی قرار گرفته بودند، از این مسئله آگاه شدند كه به گروهی با هویت قومی مشخص تعلق دارند.» 98
نویسنده كتاب «قومیت و قوم گرایی در ایران، از افسانه تا واقعیت» خود كوشیده است افسانه را در جای واقعیت قرار دهد: خلق و ایجاد هویت اقوام ایرانی توسط عوامل انسانی قرون اخیر، یك افسانه به تمام معنی است. با این حال او بر نظر خود اصرار می ورزد:
«تعریف گروههای قومی به عنوان واحدهای منزوی، همگن و مستقل، مستلزم آن است كه بگوییم این گروهها با هویت فرهنگی، سیاسی خود را این چنین معرفی نمیكنند و از یك چنین هویتهای ویژه و متمایزی بیخبرند. اینجاست كه این سخن كارل ماركس معنی پیدا میكند كه میگوید: "آنها قادر به معرفی خود نیستند، باید نماینده آنها شد و معرفیشان كرد." 99
اما نویسندگان صدر اسلام 11 قرن و شرف الدین خان بتلیسی (ابتدای قرن هفدهم) 250 سال و احمد خانی 150 سال پیش از ماركس اقدام به شناخت و معرفی قومیت كرد كرده اند! نویسنده كتاب قومیت از تكرار نظر خود در مورد نقش نخبگان ایلی سردرگم شده است:
«نخبگان تحصیل كرده ایلی یا قومی تا حد زیادی از طریق مطالعه آثار شرقشناسی جدید از تاریخ خود، مبارزه ملی خود علیه رقیب و گروههای مسلط كنترل كننده دولت آگاه میشوند. پیام بسیاری از آثار شرق شناسی مدرن... یك پیام ناسیونالیستی قومی است و مدلی كه... برای حل مشكل قومیت و كشمكش قومی ارایه میدهند، بر تجربه تاریخی غرب در گذشته، یعنی فدرالیسم یا خلق دولت ـ ملتهای مستقل استوار است.» 100
اما نویسنده در كتاب قومیت بارها خود به سیستم مركب حكومت پیشامدرن در ایران و حضور فعال حكومت های محلی اشاره كرده است، بسیاری از محققین دیگر نیز حكومت سنتی ایران را پیش از تشكیل دولت مدرن، نامتمركز و فدراتیو خوانده اند. دكتر پیروز مجتهدزاده هم كه درفصل سوم به او اشاره شد، دولت های هخامنشی و اشكانی را فدراتیو خوانده است. به علاوه كردها در ایران و عثمانی دارای حكومتهای محلی خودمختار تا مستقل بوده اند، لذا هم كردها و هم ایران و عثمانی با نظام فدراتیو (تا حدی شبیه به نوع اروپایی) بیگانه نیستند. با این حال نویسنده كتاب قومیت بر تحمیل نظر خود اصرار كرده و می گوید:
«اشكال این نوع تعریف از گروههای قومی، زمانی آشكار میشود كه در مورد گروههای ایلی سابق در جوامعی مانند ایران به كار رود و این گروههای قومی ناهمگون و پراكنده به عنوان گروههای قومی همگون و در نتیجه گروههای ملی معرفی شوند. بنابراین از طریق چنین تحریفهای روشنفكرانهیی است كه به گروههای ایلی هویتهای ملی و قومی متمایز از هویت همسایگان خود داده میشود. این محصولات علمی صنعت شرقشناسی غرب، بر نخبگان فكری و سیاسی بومی عمیقاً تأثیر گذاشت و به آنها الهام بخشید تا در تكمیل اسطوره ریشههای قومی و نژادی و در نتیجه مشروعیت دادن به مبارزه سیاسی خود بر سر كسب قدرت و موقعیت به ابداعات، اختراعات و بازسازیهای روشنفكرانه متوسل شوند.» 101
اما باید گفت آن مبارزه سیاسی كه هدفش كسب حق تعیین سرنوشت باشد، مشروع ترین نوع مبارزه سیاسی در جهان است. همان طور که اسارهشد كتاب قومیت سه عامل را برای پیدایش مشكلات جامعه متكثر ایران عنوان میكند و یكی ازاین سه عامل را تحمیل دولت ـ ملت خاص بر اهالی كشور به عنوان دولت مدرن تلقی مینماید ـ كه در واقع عامل ایجادكننده است ـ در این مورد بایستی از ایشان سپاسگزار بود، اما كتاب درباره تأثیر دو عامل دیگر در مورد كُردها غلو كرده است از جمله در مورد زیر:
«گرایشات موسوم به قومی، تا حد زیادی از كیفیت رابطه میان دولت مدرن ایران و نخبگان سیاسی (سنتی، مدرن، بومی و غیربومی) ریشه گرفته و بیشتر به صورت كشاكش میان نخبگان (حاكم و حاشیهیی) جلوهگر بوده است تا به صورت یك حركت عمیق مردمی.» 102
چنان كه ملاحظه می شود، نویسنده واقعیت مساله را در مورد كردستان نادیده گرفته است. چهگونه میتوان گستردگی حركتهای مردمی در میان كردهارا در طی قرن بیستم نادیده گرفت؟ یا آن را حركتی ناشی از «كیفیت رابطه میان دولت مدرن ایران و نخبگان سیاسی (سنتی، مدرن، بومی و غیربومی)» خواند؟ ممكن است مردم برای مدت كوتاهی فریب بخورند، ولی همواره فریب نمی خورند!
نحوه فروپاشی حكومتهای خودمختار كُردستان و آذربایجان، مؤید این نظر است كه گرایشات قومی كُردها در بطن جامعه كُرد قرار دارد و اگر كشمكشی بین نخبگان و دولت مدرن بود، این چنین متوالی و فراگیر تكرار نمی شد! كوشش نویسنده در تحمیل نظر خود، داوری او را نسبت به واقعیت مسأله در كردستان به بیراهه كشانیده است. كشاكش بین نخبگان و دولت در كردستان مطرح نیست، بلكه اعتراض فراگیر مردم محروم كرد ُدر میان است. اما نویسنده در سراسر كتاب خود كوشیده است نظر خودرا به خواننده بقبولاند تا شاید بتواند افسانه را در جای واقعیت قرار دهد:
«از آنجا كه نخبگان سنتی ایلی، و نخبگان جدید دارای ارتباطات ایلی و غیر ایلی و نیز نخبگان بومی و غیربومی از ابزار و قدرت كافی برای رویاروی با دولت اقتداگرای رضاشاه و دولتهای پس از او برخوردار نبودند به منظور كسب حمایت مناطق تحت سكونت گروههای مذهبی یا زبانی اطراف ایران، برای سیاسی كردن اختلافات مذكور به تلاش پرداختند. بدین ترتیب، تفاوتهای زبانی یا مذهبی به صورت ابزارگونه و به عنوان منابع مناسب برای بسیج و حمایت سیاسی مورد استفاده قرار گرفتند.» 103
پر واضح است اگر مؤلف كتاب قومیت و قوم گرایی در ایران، از افسانه تا واقعیت، در بحث ها جهتگیری سیاسی اتخاذ نمینمود، میتوانست بهطور واقع بینانه فاجعه را شناسایی كند. اما تكرار بحث های جهتدار، دیدگاههای نویسنده را از مسیر علمی- كه به دور از خوشایندی ها و ناخوشایندی های محقق است- به كوره راه دفاع از موقعیت انحصار طلبان قدرت سوق داده است. بدین سبب ارزش علمی این اثر بزرگ نویسنده آسیب دیده است، گویی در مورد نقش نخبگان و جامعه، جایگاه علت و معلول عوض شده است. با این حال نویسنده در صفحات پایانی كتاب، ره یافت واقعگرایانهیی ارایه داده است. ارزش نظرات نویسنده در آخر كتاب به حدی روشن و راه گشا است كه گویی آن مطالب مربوط به نویسنده و كتاب دیگری است. جادارد كه ان نظرات پربها در این جا نقل شود و از نویسنده برای این گردش به سمت حقیقت جویی سپاس گزاری شود:
«كنترل دولت توسط گروه خاصی از نخبگان و راه نیافتن سایرین در ساختارهای قدرت به بیگانه شدن آنان از مركز كمك میكند و وحدت ملی را به مخاطره میافكند... شایسته است (سایر گروههای ایرانی نیز) در حیات سیاسی و اجتماعی جامعه ایران مشاركت فعال داشته باشند. رعایت این امر به ویژه در مورد آن دسته از گروههای زبانی و مذهبی كه حضور چندانی در ساختار قدرت و تشكیلات گوناگون دولت و نهادهای وابسته به آن ندارند یك ضرورت ملی محسوب میشود. كثرتگرایی (پلورالیسم) مذهبی و زبانی جامعه ایرانی و فراگیرندگی میراث فرهنگی و سیاسی آن حكم میكند كه دولت ایرانی معاصر یك دولت فراگیر باشد و نه دولتی اقتدارگرا.»104در ادامه بحث می گوید:
«قراردادن مشروعیت دولت براساس یكی از اجزای تشكیلدهنده هویت ایرانی به جای تأكید بركلیت آن، ویژگی های فراگیر دولت ایرانی را مخدوش می سازد و به تضعیف پایههای وحدت و هویت ملی منجر میشود... اختلافات عقیدتی مبتنی بر فرقههای مذهبی یكی از نقاط آسیب پذیر جامعه ایرانی است. این ویژگی به ویژه زمانی مشكل آفرین میشود كه دولت ایرانی مشروعیت خود را براساس مبانی ارزشی و عقیدتی یكی از این گروههای مذهبی قرار دهد. اختلافات زبانی و مذهبی به ویژه به شكل كنونی آن از ویژگیهای اصلی و اولیه ایرانی نبوده و قرنها پس از بنیانگذاری دولت ایران به جامعه ایران راه یافته است. تجربه دوران صفوی میتواند برای جامعه ایرانی آموزنده باشد. دولت صفوی به خاطر خدماتی كه به اعاده وحدت جغرافیایی ایران به عمل آورد قابل تحسین است، اما از آنجا كه هویت ایرانی را بیشتر به یكی از اجزای تشكیل دهندهة آن محدود كرد، باعث بیگانه شدن بخشهایی از جامعه ایرانی نظیر كردها، بلوچها و ساكنان آسیای مركزی از دولت ایران شد.» 105در پایان كتاب هم مینویسد:
«اتخاذ یك سیاست خارجی مبتنی بر منافع ملی و توسعه و گسترش وحدت جامعه ایرانی تنها در صورتی امكانپذیر است كه حاصل تبادل آرا و تجربیات تمامی نخبگان سیاسی موجود در چهارچوب مرزهای جغرافیایی ایران باشد. به همین گونه، آگاهی از آسیبپذیریهای داخلی و پرهیز از دامن زدن به حساسیتهای اختلاف برانگیز، از یك سو و تأكید بر هویت فراگیر و در برگیرنده همه گروههای جامعه ایرانی تنها در صورتی امكانپذیر است كه دولت حاكم بر سرنوشت شهروندان كشور، دولتی فراگیر باشد و نه دولتی اقتدارگرا و تحت سلطه معدودی از نخبگان جامعه.» 106
--------------------------------------
*1- اقدام به تشكیل حكومت محلی كردستان در 1946 میلادی در شمال غرب ایران به مركزیت مهاباد، یك اقدام جدایی طلبانه نبود، بلكه برخورداری از حق تعیین سرنوشت در درون كشور بود.
2- شوروی نمی توانست از طریق كردستان به آب های خلیج فارس راه یابد.
(90) همانجا ص. 215
(91) همانجا ص. 223
(92) همانجا ص. 223
(93) همانجا ص. 223
(94) همانجا ص. 233
(95) جعفری ولدانی، اصغر، اختلافات مرزی ایران و عراق، نشر دفتر مطالعات سیاسی و بینالمللی، وابسته به وزارت امور خارجه ایران چاپ دوم 1370 ص 8
(96) قومیت، همانجا صص. 309 و 310
(97) همانجا ص. 310
(98) همانجا ص. 313
(99) همانجا صص. 316 و 317
(100) همانجا ص. 355
(101) همانجا ص. 356
(102) همانجا ص. 356
(103) همانجا ص. 336
(104) همانجا ص. 365
(105) همانجا ص. 370
(106) همانجا ص. 371
پایان.
بخش دوم
بخش سوم
بخش چهارم
بخش پنجم
بخش ششم
بخش هفتم
بخش پایانی
بررسی فصل هفتم كتاب قومیت
بیش تر مطالب كتاب قومیت تلاشی برای تحریف واقعیت های سیاسی، تاریخی و اجتماعی مردم كرد است، نویسنده می كوشد عوامل خارجی و نخبگان محلی را عامل جنبش های كرد معرفی كند. در حالی كه اگر انگیزه ها از درون جامعه برنخیزند، جنبش ها پایدار نخواهند بود. در حالی كه جنبش های مردم كرد از پایدارترین حركت های سیاسی اجتماعی در خاورمیانه هستند. ولی نویسنده نمیتواند به این واقعیت نظر كند كه فقدان امكان عملی برای تحقق خواستها (از جمله برپاكردن حكومت)، دلیل بر فقدان آن تمایلات نیست. در زیر نظر وی را در چند مورد مرور می كنیم:
«از دهههای آخر قرن نوزدهم به بعد، بسیاری از رؤسای طوایف كُرد فكر میكردند كه برقراری تماس با روسیه یا انگلستان مفید خواهد بود... البته این قدرتها نیز در حمایت از رؤسای كُرد و حركتهای قومی برنامههای خاص داشتند... [دول مذكور ] پیش از آنكه به مسأله ملی كُرد علاقه داشته باشند، در پی رسیدن به منافع ملی خود بودند. انگلستان در سال 1920م/ 1299ش. از شیخ محمود برزنجی حمایت كرد و در نظر داشت او را به سلطنت یك دولت مستقل كُرد در شمال عراق كنونی منصوب كند، اما بعد تصمیم گرفت... از یك پادشاهی تحت رهبری فیصل پسر شریف حسین حمایت كند. دلیل انگلستان برای چنین تغییر موضعی این بود كه یك عراق متحد تحت رهبری پادشاه مورد حمایت[انگلستان] بهتر میتواند منافع نفتی آنها را در منطقه حفظ كند تا یك دولت كُرد بیثبات.» 90
در مورد جمهوری كُرد در سال 1324 و 25 (1946) مینویسد:
«مطالعه حوادثی كه منجر به شكلگیری و سقوط این جمهوری شد نشان میدهد كه نیروهای بینالمللی در ظهور قومگرایی در كردستان ایران، نقش مهمی ایفاكردند.» 91
تاكنون به كرات به این استدلال نویسنده پاسخ داده شده و لزومی برای تكرار آن نیست. به چگونگی سقوط جمهوری كردستان نیز اشاره شده است، ولی نویسنده همان ادعاهارا تكرار كرده است:
«دولت خودمختار كُرد در مهاباد اندكی پس از خروج ارتش شوروی سقوط كرد.» 92
برخلاف ادعای نویسنده نیروهای بین المللی و عوامل ژئوپولیتیك بیش ترین اثر حمایتی خودرا نسبت به دولت های حاكم بر كرد نشان داده اند، چنانكه كتاب قومیت در نقل اظهارات «ریچارد فالك» بدان اشاره كرده است:
«اظهارات ریچارد فالك در مورد تراژدی كُردها مؤید این مطلب است: بسیاری داستانهای دیگر میتوان نقل كرد كه حاكی از امیدهای ناسیونالیستی و خیانت ژئوپولیتیك است. این بخشی از ماجرای خاورمیانه در قرن بیستم است. اما هیچ كدام از این داستانها به ناخوشایندی داستان كُردها نیست... برای كردها ابتدا چشمانداز كردستانی خودمختار، كه در پیمان «سور» وعده داده شده بود، ترسیم شد، ولی چند سال بعد كه محاسبات ژئوپولیتیك به زیان كردها تغییر كرد، این وعدهها با عقد پیمان «لوزان» نادیده گرفته شد... پس از آن سرنوشت كُردها با مسایل منطقهیی گره خورد و آنها بازیچه قدرتهای سیاسی در منطقه شدند و در چمبرههای ژئوپولیتیك گرفتار آمدند. در واقع در جریان رویدادها و بازیهای ژئوپولیتیك نیروهای فرامنطقهیی، اقبال به كُردها روی میآورد و افول میكرد. اتحاد جماهیر شوروی در پایان جنگ جهانی دوم، از جداییطلبی كردها در شمال غرب ایران حمایت كرد تا از این طریق با تضعیف دولت ایران برای دسترسی به آبهای خلیج فارس در جنوب راهی بجوید.
اما هنگامی كه آمریكا در سال 1946 با حضور شوروی در ایران بهطور جدی مخالفت كرد، مقامات مركزی ایران توانستند كردستان را باردیگر ضمیمة خاك خود كنند. * در دهه 1970 میلادی، كردهای عراقی آلت دست ایران شدند و سازمان اطلاعات مركزی آمریكا (سیا) ضمن تشویق آنها زمینه را برای به راه افتادن یك قیام مسلحانه گسترده فراهم كرد. هنگامی كه تشنج میان ایران و عراق در سال 1975 كاهش پیدا كرد، كمك به كُردها فوراً قطع شد و راه برای سركوبهای خشونت بار عراق و جنایت علیه بشریت گشوده شد. این اعمال در مراحل پایانی جنگ ایران و عراق در دهه 1980 تكرار شد و درحالی كه در جنگ (ایران و عراق) آتش بس برقرار شده بود، عراق از گاز شیمیایی علیه روستاهای كردنشین استفاده كرد. در جنگ دهه 1990 میلادی خلیج (فارس) كردها بار دیگر به بازی شطرنج ژئوپولیتیك باز گردانده شدند. آنها تشویق شدند تا در جریان جنگ علیه صدام حسین قیام كنند. اما درعمل در برابر سركوبهای صدام حسین كه مجدداً در حال به دست آوردن اقتدار خود بود، تنها گذاشته شدند.» 93
در سخنانی كه كتاب قومیت، از «ریچارد فالك» نقل كرده، آنچه را كه نویسنده تراژدی كُردها و خیانت ژئوپولیتیك خوانده است، سرنوشت ملت كهنسال كرد در خاورمیانه است كه می بایست مورد تأمل مردم كُرد، گردانندگان احزاب و نهضت های كرد و حتی بشردوستان و پژوهشگران متعهد قرار گیرد.
با توجه به این اظهارات، كُردها بهتر میتوانند اوضاع خود و پیرامون خویش را دریابند، دوستان و دشمنان خود را بهتر بشناسند، شیوه برخورد سیاستمدارانی كه در ان زمان خودرا دوست كُرد معرفی می كردند، نباید فراموش شود، اینها درسهای سیاست هستند! در زندگی تمام جوامع، سیاست بیش از هر حركتی وابسته به شعور است، سیاست را نباید با احساس و عاطفه همراه نمود. سیاست نیازمند دانش و آگاهی است. هیچ جامعهیی نمیتواند به وعدههای دوستان و دشمنان، بدون برآورد وضع و موقع خویش، به دور از آن وعدهها، امیدوار باشد.
كتاب قومیت در مورد تأثیر نیروهای خارجی در سیاسی شدن زبان برای شكلگیری هویت قومی مشخص در مورد كردستان، بلوچستان و آذربایجان، به شواهدی از تأثیرگذاری عوامل خارجی استناد كرده است، چون: دخالت كشورهای عربی در رقابت با ایران در بلوچستان، اما دخالت خارجی به جای اینكه توجه به زبان بلوچی داشته باشد، بلوچها را اعرابی تلقی میكند كه زبان عربی خود را فراموش كردهاند! شاید گروهی از عرب ها نیز چشم طمع به سرزمین بلوچ ها دارند. به این سبب بلوچ هارا عرب می خوانند. تركهای انحصارطلب نیز میگویند: كُردها در اصل ترك بودهاند، ولی زبان تركی را فراموش كردهاند! لذا ترك ها با توسل به قهر میكوشند زبان كردی را از میان بردارند و زبان تركی را جای گزین كنند! ولی تركهای شوونیست، فراموش میكنند كه بسیاری از اهالی تركیه در اصل ترك نبودهاند و بعدها ترك شدهاند. ضیا گوكالب نظریهپرداز بزرگ ناسیونالیم ترك، در اصل كُرد و اهل دیاربكر بوده است... اكثر اهالی كشورهای شمال آفریقانیز عرب نبودند، ولی پس از استیلای اعراب هویت عربی بر اهالی غالب شد.
آشكار است كه قدرت های خارجی برای حفظ منافع خود، از دلبستگی اقوام به هویت فرهنگی خویش بهره برداری می كنند، ولی اگر دمكراسی و عدالت بر روابط اقوام و حكومت ها حاکم باشد، قدرت های خارجی توفیقی در آشوب گری نخواهند داشت، اما اگر بی عدالتی بر روابط دولت ها و اقوام حاكم باشد، دشمنان- چه داخلی و چه خارجی- از آن بهره برداری می كنند. در زیر به نمونه هایی از بهره برداری قدرت های خارجی از علایق فرهنگی اقوام خاورمیانه، اشاره می شود:
انگلیسیها در دوران سلطه استعماری بر (هند)، برای مقابله با نفوذ روسیه، اقتدار محلی سرداران بلوچ را به رسمیت میشناختند و برای امنیت خطوط تلگراف به هندوستان، كه از بلوچستان میگذشت، به آنان كمك مالی میكردند! در مورد شمال آذربایجان و خراسان نیز، پس از اینكه روسیه، قفقاز جنوبی را از دست ایران خارج ساخت و بر مناطق شمال خراسان دست یافت، برای اینكه سلطه فرهنگی ایران را از آن مناطق براندازد و زبان فارسی را ـ كه در آن نواحی زبان ادبی و نوشتاری بود ـ از میدان به در كند به تشویق ساكنان آن نواحی برای اهمیت دادن به زبان تركی اقدام نمود. تركان عثمانی هم برای مقابله با نفوذ زبان فارسی، رویكرد به فراگیری زبان فرانسه را در قرن نوزدهم در عثمانی تشویق كردند. ترك ها در آعاز قرن بیستم برای پایهگذاری پان تركیسم به تحمیل هویت تركی بر ساكنان قلمرو خود پرداختند و از کاربرد زبان های غیر ترکی در قلمرو خویش ممانعت کردند. اما در كردستان، نه تنها هیچ یك از كشورهای منطقه به جانبداری از زبان كردی و تشویق به گسترش آن اقدام نكردند، بلكه با توسل به زور و نیرنگ مانع رویكرد مردم به زبان مادری خودشدند. در این میان ایران كه برایگسترش دامنه فرهنگی خود، میتوانست از فرهنگ زبان كردی (چون یك زبان ایرانی) جانبداری كند، نه تنها هیچ اقدامی در این مورد نكرد، بلكه با تركها و عربهای نژادپرست، برای ازمیان برداشتن زبان و فرهنگ كُردها همگام شد. این سیاست نادرست رژیم پهلوی، قیام های متعددی را در میان كردهای ایران بر انگیخت و موجب جریانات خونبار و پرهزینه ای برای ایران گردید. کتاب قومیت در مورد نقش عوامل خارجی در آذربایجان می گوید:
«كوتاه سخن این كه تأثیر محیط گفتمان سیاسی بینالمللی بر برخی نخبگان آذری باعث شد تا آنها به تلاش برای خلق هویتهای قومی و به راه انداختن حركتهای محلی قومی دست بزنند. همانند بلوچستان و كردستان، شكلگیری واقعی حركتهای قومی در آذربایجان ناشی از درگیری و دخالت نیروهای فرامنطقهیی و منطقهیی بوده است. خواهیم گفت كه اهمیت عامل بینالمللی در هیچ كجا مانند آذربایجان جلوهگر نشده است.» 94
نخست باید گفت: هویت تركی آن گروه عظیم ایرانی كه اكنون آذری خوانده می شوند، یك واقعیت عینی است و نیازی به خلق هویت اشان توسط بیگانگان نیست! اما نویسنده كه به تلاش عظیم نیروهای بینالمللی در آذربایجان اشاره میكند، از خود نمی پرسد چرا حركت های قومی در میان ایرانیان اذری به گستردگی حركت ایرانیان كرد نبوده است؟ اگر عوامل خارجی نقش تعیین كننده ای در ایجاد حركت های اعتراض آمیز قوم گرایانه (یا به قول انحصارطلبان قدرت، جدایی خواهانه) دارند، میبایست آذری های ایرانی برای دولت، مشكلاتی بسیار بیش تر از كردها میآفریدند، درحالی كه آنان خود به كشتار برپاكنندگان دولت خودمختار 1946 اقدام كردند! پس علت اعتراض های قومی در ایران را باید در جای دیگری جست نه از تحریك بیگانگان. مشكلات اقوام ایرانی نخست در نحوه برخورد حكومت با قومیت ها است عوامل دیگر متعاقب عملكرد نادرست حكومت وارد عمل شده اند.
نویسنده كتاب قومیت اگرچه در مطالعات خود به وجود حكومت های خودمختار محلی كرد در ایران پیشامدرن و عثمانی اذعان كرده است، با این حال یافته های خودرا نادیده گرفته و ظهور تمایلات خودمختاری طلبانه را ناشی از تأثیر گفتمانهای سیاسی جهانی اعم از غرب و شرق میداند، ولی اكنون كه فناوری ارتباطات جهان را به دهكدهیی تبدیل كرده است، زمان رویكرد به چنین احتجاج هایی به سر آمده است. با این حال او در کتاب خود برای نتیجهگیری از مطالعاتش، به كوچك و بزرگ نمودن عوامل مؤثر در جنبشهای قومی پرداخته و می گوید:
«یافتههای تاریخی، فرهنگی، انسان شناسانه و زبانی این روشنفكران بینالمللی [ پژوهشگران غربی ] مواد خام لازم را برای نخبگان فكری و سیاسی بومی فراهم ساخت تا با آن هویتهای مشخص قومی را خلق و حركتهای خودمختاری گرا یا جداییطلب را سازماندهی كنند.» 95
البته «خلق هویت» اقوام، از جمله اقوام ایرانی غیرفارس، ناشی از اراده خلقت الهی است! ولی نوسنده اصرار دارد «خلق هویت»در میان نوع انسان را به روشنفكران خارجی و نخبگان داخلی منتسب كند. نگارنده به كرات به این ادعاهای تكراری كتاب قومیت پاسخ داده است. اگر نویسنده از ابیات «ملت خواهی» احمدخانی (قرن 17) باخبر بود، شاید مردد میماند كه چرا یك قرن پیش از اروپاییها در میان كُردها (به زعم ایشان ایلیاتیها) كسانی پیدا شدهاند كه توجه به اقتدار سیاسی را ـ كه جوهر ناسیونالیسم است ـ در ادبیات سیاسی خود مطرح كردهاند؟ نویسنده در اشاره به معیار ملیت این نظررا تأییدكرده است:
«معیار اساسی ملیت، استقلال سیاسی در نظر گرفته شد». 96
آیا ممكن است دانشمندان قرون 18 اروپایی تحت تأثیر «رهیافتها و اندیشههای» ملتسازی یك نخبه فكری «ایلی در مناطق ایلی!» در قرن 17قرار گرفته باشند؟ احمدخانی در مقدمه شاهكار ادبی خود «مه م وزین» (كه آن را در 1694 به اتمام رسانیده است) از لزوم تلاش امرای كرد برای ایجاد یك پارچگی در اقتدار سیاسی منطقه ای و توجه به زبان كردی سخن گفته است. در آن زمان هنوز در اروپا ادبیات ملتگرایی ظهور نكرده بود. با این حال كتاب قومیت در تأیید نظر خود می نویسد:
«شرقشناسان قرن نوزدهم و اوایل قرن بیستم، تحقیقات تاریخی و فرهنگی خود را بر گروههای اقلیت متمركز كردند. پس از جنگ جهانی دوم، نوعی از شرقشناسی مدرن غربی، نیز ظهور كرد كه غالباً بر مطالب نظری و مفهومی در شرق تأكید داشت.»97 ودر ادامه می نویسد:
«آثار این شرقشناسان را باید سنگ بنای ایجاد هویت قومی مشخص برای این جوامع دانست، زیرا از طریق مطالعه این نوشتهها بود كه نخبگان تحصیل كرده قرن بیستم كه قبل از آن تحت تأثیر اندیشههای ناسیونالیستی محیط گفتمان سیاسی بینالمللی قرار گرفته بودند، از این مسئله آگاه شدند كه به گروهی با هویت قومی مشخص تعلق دارند.» 98
نویسنده كتاب «قومیت و قوم گرایی در ایران، از افسانه تا واقعیت» خود كوشیده است افسانه را در جای واقعیت قرار دهد: خلق و ایجاد هویت اقوام ایرانی توسط عوامل انسانی قرون اخیر، یك افسانه به تمام معنی است. با این حال او بر نظر خود اصرار می ورزد:
«تعریف گروههای قومی به عنوان واحدهای منزوی، همگن و مستقل، مستلزم آن است كه بگوییم این گروهها با هویت فرهنگی، سیاسی خود را این چنین معرفی نمیكنند و از یك چنین هویتهای ویژه و متمایزی بیخبرند. اینجاست كه این سخن كارل ماركس معنی پیدا میكند كه میگوید: "آنها قادر به معرفی خود نیستند، باید نماینده آنها شد و معرفیشان كرد." 99
اما نویسندگان صدر اسلام 11 قرن و شرف الدین خان بتلیسی (ابتدای قرن هفدهم) 250 سال و احمد خانی 150 سال پیش از ماركس اقدام به شناخت و معرفی قومیت كرد كرده اند! نویسنده كتاب قومیت از تكرار نظر خود در مورد نقش نخبگان ایلی سردرگم شده است:
«نخبگان تحصیل كرده ایلی یا قومی تا حد زیادی از طریق مطالعه آثار شرقشناسی جدید از تاریخ خود، مبارزه ملی خود علیه رقیب و گروههای مسلط كنترل كننده دولت آگاه میشوند. پیام بسیاری از آثار شرق شناسی مدرن... یك پیام ناسیونالیستی قومی است و مدلی كه... برای حل مشكل قومیت و كشمكش قومی ارایه میدهند، بر تجربه تاریخی غرب در گذشته، یعنی فدرالیسم یا خلق دولت ـ ملتهای مستقل استوار است.» 100
اما نویسنده در كتاب قومیت بارها خود به سیستم مركب حكومت پیشامدرن در ایران و حضور فعال حكومت های محلی اشاره كرده است، بسیاری از محققین دیگر نیز حكومت سنتی ایران را پیش از تشكیل دولت مدرن، نامتمركز و فدراتیو خوانده اند. دكتر پیروز مجتهدزاده هم كه درفصل سوم به او اشاره شد، دولت های هخامنشی و اشكانی را فدراتیو خوانده است. به علاوه كردها در ایران و عثمانی دارای حكومتهای محلی خودمختار تا مستقل بوده اند، لذا هم كردها و هم ایران و عثمانی با نظام فدراتیو (تا حدی شبیه به نوع اروپایی) بیگانه نیستند. با این حال نویسنده كتاب قومیت بر تحمیل نظر خود اصرار كرده و می گوید:
«اشكال این نوع تعریف از گروههای قومی، زمانی آشكار میشود كه در مورد گروههای ایلی سابق در جوامعی مانند ایران به كار رود و این گروههای قومی ناهمگون و پراكنده به عنوان گروههای قومی همگون و در نتیجه گروههای ملی معرفی شوند. بنابراین از طریق چنین تحریفهای روشنفكرانهیی است كه به گروههای ایلی هویتهای ملی و قومی متمایز از هویت همسایگان خود داده میشود. این محصولات علمی صنعت شرقشناسی غرب، بر نخبگان فكری و سیاسی بومی عمیقاً تأثیر گذاشت و به آنها الهام بخشید تا در تكمیل اسطوره ریشههای قومی و نژادی و در نتیجه مشروعیت دادن به مبارزه سیاسی خود بر سر كسب قدرت و موقعیت به ابداعات، اختراعات و بازسازیهای روشنفكرانه متوسل شوند.» 101
اما باید گفت آن مبارزه سیاسی كه هدفش كسب حق تعیین سرنوشت باشد، مشروع ترین نوع مبارزه سیاسی در جهان است. همان طور که اسارهشد كتاب قومیت سه عامل را برای پیدایش مشكلات جامعه متكثر ایران عنوان میكند و یكی ازاین سه عامل را تحمیل دولت ـ ملت خاص بر اهالی كشور به عنوان دولت مدرن تلقی مینماید ـ كه در واقع عامل ایجادكننده است ـ در این مورد بایستی از ایشان سپاسگزار بود، اما كتاب درباره تأثیر دو عامل دیگر در مورد كُردها غلو كرده است از جمله در مورد زیر:
«گرایشات موسوم به قومی، تا حد زیادی از كیفیت رابطه میان دولت مدرن ایران و نخبگان سیاسی (سنتی، مدرن، بومی و غیربومی) ریشه گرفته و بیشتر به صورت كشاكش میان نخبگان (حاكم و حاشیهیی) جلوهگر بوده است تا به صورت یك حركت عمیق مردمی.» 102
چنان كه ملاحظه می شود، نویسنده واقعیت مساله را در مورد كردستان نادیده گرفته است. چهگونه میتوان گستردگی حركتهای مردمی در میان كردهارا در طی قرن بیستم نادیده گرفت؟ یا آن را حركتی ناشی از «كیفیت رابطه میان دولت مدرن ایران و نخبگان سیاسی (سنتی، مدرن، بومی و غیربومی)» خواند؟ ممكن است مردم برای مدت كوتاهی فریب بخورند، ولی همواره فریب نمی خورند!
نحوه فروپاشی حكومتهای خودمختار كُردستان و آذربایجان، مؤید این نظر است كه گرایشات قومی كُردها در بطن جامعه كُرد قرار دارد و اگر كشمكشی بین نخبگان و دولت مدرن بود، این چنین متوالی و فراگیر تكرار نمی شد! كوشش نویسنده در تحمیل نظر خود، داوری او را نسبت به واقعیت مسأله در كردستان به بیراهه كشانیده است. كشاكش بین نخبگان و دولت در كردستان مطرح نیست، بلكه اعتراض فراگیر مردم محروم كرد ُدر میان است. اما نویسنده در سراسر كتاب خود كوشیده است نظر خودرا به خواننده بقبولاند تا شاید بتواند افسانه را در جای واقعیت قرار دهد:
«از آنجا كه نخبگان سنتی ایلی، و نخبگان جدید دارای ارتباطات ایلی و غیر ایلی و نیز نخبگان بومی و غیربومی از ابزار و قدرت كافی برای رویاروی با دولت اقتداگرای رضاشاه و دولتهای پس از او برخوردار نبودند به منظور كسب حمایت مناطق تحت سكونت گروههای مذهبی یا زبانی اطراف ایران، برای سیاسی كردن اختلافات مذكور به تلاش پرداختند. بدین ترتیب، تفاوتهای زبانی یا مذهبی به صورت ابزارگونه و به عنوان منابع مناسب برای بسیج و حمایت سیاسی مورد استفاده قرار گرفتند.» 103
پر واضح است اگر مؤلف كتاب قومیت و قوم گرایی در ایران، از افسانه تا واقعیت، در بحث ها جهتگیری سیاسی اتخاذ نمینمود، میتوانست بهطور واقع بینانه فاجعه را شناسایی كند. اما تكرار بحث های جهتدار، دیدگاههای نویسنده را از مسیر علمی- كه به دور از خوشایندی ها و ناخوشایندی های محقق است- به كوره راه دفاع از موقعیت انحصار طلبان قدرت سوق داده است. بدین سبب ارزش علمی این اثر بزرگ نویسنده آسیب دیده است، گویی در مورد نقش نخبگان و جامعه، جایگاه علت و معلول عوض شده است. با این حال نویسنده در صفحات پایانی كتاب، ره یافت واقعگرایانهیی ارایه داده است. ارزش نظرات نویسنده در آخر كتاب به حدی روشن و راه گشا است كه گویی آن مطالب مربوط به نویسنده و كتاب دیگری است. جادارد كه ان نظرات پربها در این جا نقل شود و از نویسنده برای این گردش به سمت حقیقت جویی سپاس گزاری شود:
«كنترل دولت توسط گروه خاصی از نخبگان و راه نیافتن سایرین در ساختارهای قدرت به بیگانه شدن آنان از مركز كمك میكند و وحدت ملی را به مخاطره میافكند... شایسته است (سایر گروههای ایرانی نیز) در حیات سیاسی و اجتماعی جامعه ایران مشاركت فعال داشته باشند. رعایت این امر به ویژه در مورد آن دسته از گروههای زبانی و مذهبی كه حضور چندانی در ساختار قدرت و تشكیلات گوناگون دولت و نهادهای وابسته به آن ندارند یك ضرورت ملی محسوب میشود. كثرتگرایی (پلورالیسم) مذهبی و زبانی جامعه ایرانی و فراگیرندگی میراث فرهنگی و سیاسی آن حكم میكند كه دولت ایرانی معاصر یك دولت فراگیر باشد و نه دولتی اقتدارگرا.»104در ادامه بحث می گوید:
«قراردادن مشروعیت دولت براساس یكی از اجزای تشكیلدهنده هویت ایرانی به جای تأكید بركلیت آن، ویژگی های فراگیر دولت ایرانی را مخدوش می سازد و به تضعیف پایههای وحدت و هویت ملی منجر میشود... اختلافات عقیدتی مبتنی بر فرقههای مذهبی یكی از نقاط آسیب پذیر جامعه ایرانی است. این ویژگی به ویژه زمانی مشكل آفرین میشود كه دولت ایرانی مشروعیت خود را براساس مبانی ارزشی و عقیدتی یكی از این گروههای مذهبی قرار دهد. اختلافات زبانی و مذهبی به ویژه به شكل كنونی آن از ویژگیهای اصلی و اولیه ایرانی نبوده و قرنها پس از بنیانگذاری دولت ایران به جامعه ایران راه یافته است. تجربه دوران صفوی میتواند برای جامعه ایرانی آموزنده باشد. دولت صفوی به خاطر خدماتی كه به اعاده وحدت جغرافیایی ایران به عمل آورد قابل تحسین است، اما از آنجا كه هویت ایرانی را بیشتر به یكی از اجزای تشكیل دهندهة آن محدود كرد، باعث بیگانه شدن بخشهایی از جامعه ایرانی نظیر كردها، بلوچها و ساكنان آسیای مركزی از دولت ایران شد.» 105در پایان كتاب هم مینویسد:
«اتخاذ یك سیاست خارجی مبتنی بر منافع ملی و توسعه و گسترش وحدت جامعه ایرانی تنها در صورتی امكانپذیر است كه حاصل تبادل آرا و تجربیات تمامی نخبگان سیاسی موجود در چهارچوب مرزهای جغرافیایی ایران باشد. به همین گونه، آگاهی از آسیبپذیریهای داخلی و پرهیز از دامن زدن به حساسیتهای اختلاف برانگیز، از یك سو و تأكید بر هویت فراگیر و در برگیرنده همه گروههای جامعه ایرانی تنها در صورتی امكانپذیر است كه دولت حاكم بر سرنوشت شهروندان كشور، دولتی فراگیر باشد و نه دولتی اقتدارگرا و تحت سلطه معدودی از نخبگان جامعه.» 106
--------------------------------------
*1- اقدام به تشكیل حكومت محلی كردستان در 1946 میلادی در شمال غرب ایران به مركزیت مهاباد، یك اقدام جدایی طلبانه نبود، بلكه برخورداری از حق تعیین سرنوشت در درون كشور بود.
2- شوروی نمی توانست از طریق كردستان به آب های خلیج فارس راه یابد.
(90) همانجا ص. 215
(91) همانجا ص. 223
(92) همانجا ص. 223
(93) همانجا ص. 223
(94) همانجا ص. 233
(95) جعفری ولدانی، اصغر، اختلافات مرزی ایران و عراق، نشر دفتر مطالعات سیاسی و بینالمللی، وابسته به وزارت امور خارجه ایران چاپ دوم 1370 ص 8
(96) قومیت، همانجا صص. 309 و 310
(97) همانجا ص. 310
(98) همانجا ص. 313
(99) همانجا صص. 316 و 317
(100) همانجا ص. 355
(101) همانجا ص. 356
(102) همانجا ص. 356
(103) همانجا ص. 336
(104) همانجا ص. 365
(105) همانجا ص. 370
(106) همانجا ص. 371
پایان.
