دکتر عبدالله ابریشمی
بررسی کتاب "قومیت و قوم گرایی در ایران از افسانه تا واقعیت"
تألیف دکتر حمید احمدی
بررسی کتاب "قومیت و قوم گرایی در ایران از افسانه تا واقعیت"
تألیف دکتر حمید احمدی
دکتر عبدالله ابریشمی در فصلهای 4، 5، 6 از کتاب "هویت تاریخی و مشکلات کنونی مردم کرد"، نشر آنا، چاپ تهران 1385 کوشش کرده است تا به بررسی آنچه در مقدمه و فصلهای 1 تا 7 کتاب "قومیت و قوم گرایی در ایران از افسانه تا واقعیت" تألیف دکتر حمید احمدی، چاپ تهران، 1378، در مورد کردهای ایران نوشته اشت، پاسخ داده و تلاش کرده است تا "دیدگاههای جهت دار كه تلاش می كنند واقعیت مشكلات كنونی و هویت تاریخی مردم كردرا تحریف كنند" موشکافی کنند.
در اینجا این بخشهای کتاب را بتدریج در معرض دید علاقهمندان قرار میدهیم.
توضیح: در چاپ این کتاب بر اثر اهمال یا نظر ناشر، فهرست عناوین حذف شده و این امر لطمهی بسیاری به کتاب وارد کرده است
توضیح: در چاپ این کتاب بر اثر اهمال یا نظر ناشر، فهرست عناوین حذف شده و این امر لطمهی بسیاری به کتاب وارد کرده است
بخش اول
بخش دوم
بخش سوم
نویسنده در این بخش از كتاب مورد بحث بر این نظر است كه اصطلاح قومیت، از سوی محققین غربی به گونهیی توصیف شده است كه اقوام در این عصر میتوانند به ملت تبدیل شوند و حق تعیین سرنوشت خود را داشته باشند. 6 و این درحالی است كه حق تعیین سرنوشت، یك حق خدادادی است، ولی توسط عوامل ظلم از برخی مردم سلب شدهاست. به علاوه می توان پرسید: در بسیاری از کشورها، آن گروهی كه خودرا ملت می نامند، جز برخورداری از قدرت، چه امتیازی بر محروم شدگان از آن دارند؟
به نظر نویسنده كتاب مذكور، گرایشهای قومی و چالشهای سیاسی منتسب به هویت قومی با دولتهای مركزی، نمیبایست مشمول ره یافتهایی گردند كه در اواخر قرن بیستم توسط پژوهشگران و دانشگاهیان به طرح این نظریات در خصوص قومیتها منتهی شدهاست. به عقیده نویسنده نتایج علمی این پژوهشها، شامل خاورمیانه بهطور عام و ایران بهطور خاص نمیشود، اما او به ساختگی بودن بیش تر كشور- ملت های خاورمیانه اشاره نكرده و امتیاز آن گروهی كه خودرا ملت می خواند و گروه های دیكررا واجد چنین حقی نمی داند بیان نمی كند.
كتاب قومیت، درباره كردها به گونهیی برخورد كرده كه شناخت درستی از مشكلات آنان در خاورمیانه به خواننده ارایه نمی كند. نویسنده كردهارا زیر پوشش تیره و ایل قرار داده و آنان را شایسته تبدیل شدن به ملت و برخورداری از حق تعیین سرنوشت نمی داند. كتاب قومیت از ایل مكری و ایل اردلان نام می برد كه وجود خارجی نداشته اند: شرفنامه (ابتدای قرن شانزدهم میلادی) در مورد نام اردلان مینویسد:
«...بابا اردلان نام شخصی [ از شخص سخن میگوید نه از ایل. ن ] مدتی در میانه طایفه گوران ساكن گشته در اواخر دولت سلاطین چنگیزیه بر ولایت شهر زول كه در آخر به شهرزور اشتهار یافت مستولی گشت و خود را قباد بن فیروز ساسانی ساخت/ص119» در اینجا نامی از ایل اردلان نیست. ساكنان منطقه نیز از تبار وی نبودند! لذا بزرگ ایل اردلان یك اصطلاح ساختگی است! تا 150 سال پیش، این دودمان، بر بخش بزرگی از غرب ایران حكومت میكردند. ولی كسی اردلانیها را ایل خطاب نكرده است. وقایع نگار كردستانی (كه به آن اشاره شد) صورتی از ایل های كردستان را نوشته ولی اسمی از ایل اردلان نبرده است، اما نویسنده برای اثبات نظر خود میگوید: «جمعیت كرد ایران وابسته به ایلات مهمی چون اردلان، مكری و... بود»، اما مارتین نظر دیگری دارد:
«برخلاف تصویری كه بسیار كسان از كردان در ذهن دارند، تنها بخش بسیار اندكی از آنها چادرنشیناند. اكثریت مردم كرد كشاورزند، هرچند ممكن است چند سر حیوانی هم نگه دارند.» 7
نویسنده كتاب قومیت خود با تحقیقات دانشمندان غربی در مورد قوم و قبیله و گروه قومی و انطباق آن با اوضاع كردستان مخالف است، چون به نظر او با پذیرفتن این تعاریف، كردها میتوانند به ملت تبدیل شوند! ولی نویسنذه فراموش می كند كه پیدایش ملت نیازی به پیش تعریف نداشته و ندارد. نویسنده در ذهنیت خود ایل را به صورت چادری چنان بزرگ تجسم كرده است كه بتواند تمام جمعیت كردهارا در زیر آن قرار دهد و از حق تعیین سرنوشت محروم گرداند! او در آغاز فصل دوم كه به «ایل و ایل گرایی در ایران» پرداخته است می نویسد:
«تا اواسط قرن بیستم بخش هایی از جمعیت ایران بر اساس طبیعت آن ساختاری ایلی داشت، زیرا در مناطق مهمی از سرزمین ایران گروه های ایلی شناخته شده زندگی می كردند. » اما خواننده اگر دقت كند خود می تواند ارزش علمی این تعریف را از ایل دریابد! آیا نویسنده خواسته است همان برداشت سنتی و متداول از ایل- در زبان فارسی- را در ذهن خواننده جای دهند؟ او در توجیه تعریف خود از گروههای اجتماعی ایران، مینویسند:
«متخصصان امور قومیت و ناسیونالیسم برای تبیین علل و ریشههای پیدایش پدیده سیاسی «ناسیونالیسم قومی» Ethnic Nationalism چهارچوبهای مفهومی و نظری گوناگونی ارایه دادهاند. اشكال عمده در كاربرد این چهارچوبها، استفاده عام نظریهپردازان و متخصصان از آنها، بدون توجه به دیدگاههای انتقادی در مطالعه موارد مختلف كشمكشهای قومی در گوشه و كنار جهان است.» 8
ولی «اشكال عمدة» كتاب قومیت نیز این است كه بیاعتنایی نویسنده را به سرنوشت فلاكتبار كردها در خاورمیانه نشان میدهد و او را در مقام تحریف این كشمكشهای خونبار معرفی میكند تا دولت ملتهای ساختگی چون تركیه، عراق و سوریه امكان سلطهگری خود را از دست ندهند و كردها نیز امكان رسیدن به حقوق طبیعی خود را نداشته باشند.
درحالی كه هدف نظریهپردازان و محققین جهان پیشرفته، دستیابی به ره یافتهای منطقی و عادلانه برای حل كشمكشهای ظالمانه است، همان گونه كه محقق هلندی «مارتین» در مورد كاربرد این اصطلاحات در مورد كردها میگوید:
«الفاظ و اصطلاحات مقرری چون، Tribe (قبیله)، Clan (دودمان) و Lineage (خاندان) كه علیالقاعده از سوی مردمشناسان به كار گرفته میشوند، در واقع الفاظ و اصطلاحات تنگ و مقیدی هستند كه با واقعیت اجتماعی كردستان سازگار نیستند. شاید بررسی اصطلاحات و الفاظی كه كردها خود به كار میبرند، درك و دریافت بیشتری از موضوع را به دست دهد». 9 اما اگر مارتین كتاب قومیت را بخواند پی می برد كه كلیدواژه ایل حلال مشكلات است!
كتاب قومیت، خود از به كاربردن اصطلاحاتی نظیر قبیله، قومیت و گروههای قومی را به صورت جهان شمول درست نمیداند و آنها را برای تبیین مسایل تمام كشورها و گروههای اجتماعی گوناگون آنها به ویژه درمناطقی چون خاورمیانه بهطور عام و ایران بهطور خاص، نادرست میداند. در این باره میگوید:
این نظرات توجهی به عوامل تاریخی این مناطق نكردهاند. بر همین سیاق، این انتقاد بر كتاب قومیت هم وارد است كه توجهی به عوامل تاریخی كردها و مناطق كردنشین نكردهاست. البته نقد ایشان از اصطلاحات جامعهشناختی به دور از واقعیت نیست، اما خود از این رویكرد مثبت، در جهت مصلحتهای سیاسی خاصی بهرهبرداری كرده است نه برای كشف حقیقت. نویسنده برای پی بردن به علل پیدایش چالشهای سیاسی قومی در ایران، در رد نظرات دانشمندان غرب، میگوید:
«در این كتاب، چهارچوب نظری سهگانهیی ارایه میشود كه در آن دولت، نخبگان و نیروهای بینالمللی، نقشهای اصلی را در تلاش برای سیاسی كردن اختلافات زبانی و مذهبی و شكل دادن به جنبشهای به اصطلاح قومی در ایران بازی میكنند.» 10
ولی جنبش كردها در اساس برای برخورداری از حق تعیین سرنوشت است كه برتریجویان و افزونخواهان آن را از كردها سلب كردهاند. تكیه بر تفاوت های زبانی و مذهبی هم معلول همین محرومیت است. نویسنده با نادیده گرفتن واقعیات تاریخی كه بر عدم فشار بر هویت های قومی در ایران پیشا مدرن دلالت دارد می نویسد:
«تاریخ ایران به خوبی نشان میدهد كه مدارك چندانی دال بر وجود حركتهای سیاسی محلیگرا در كردستان، بلوچستان و آذربایجان ایران پیش از اوایل قرن بیستم وجود ندارد.» 11 ولی ایشان به این واقعیت عنایت نكرده اند كه وقتی انگیزهای درونی در میان نباشد، خواستی هم مطرح نمی شود. درواقع پس از این كه محرومیت ایجاد شد، انگیزه جنبش ها و اعتراضات به وجود امد:
قیام شیخ عبیدالله در 1880م در امارت مكری در كم تر از چهل سال بعد از فروپاشی حكومت محلی و محرومیت كردها از حكومت برخود روی داد، در حالی كه فشار و سیطره بر زبان و فرهنگ مردم غیرفارس ایران، بدعت دولت نوین است. در آن هنگام كه نه محرومیت اقوام از حق حكومت برخود وجود داشت و نه فشار برای پذیرش الگوهای فرهنگی، نیازی به طرح اقتدار محلی در میان نبود كه مركز گریزی و محلی گرایی خوانده شود، ولی نویسنده به جای تکیه بر انگیزههای درونی، اعتراض مردم را معلول تحریك نخبگان ایلی و بیگانگان خوانده است. بدیهی است نخبگان ممكن است در سازمان دهی و شكلگیری حركتها اثر بگذارند، ولی از دیدگاه علمی «پدیدآوردنده» نیستند. شاید هم نخبگان بتوانند در موارد خاصی یك جریان را پدید آورند، ولی چنان جریانی پس از یك شكست از بین میرود. به عبارت دیگر چنان رویدادهایی فاقد مداومت و تكرار قانونمندهستند. درحالی كه نهضت كُرد بیش از یك قرن است برای دستیابی به خواستهای خود فداكاریهای بسیار بزرگ و متوالی داشته است. این حركتها نموداری از جنبشهای «قانونمند» جامعه كرد برای دستیابی به حق تعیین سرنوشت هستند. به علاوه نقش نیروهای بینالمللی در كردستان در مقایسه با آذربایجان- كه كتاب قومیت به كرات روی آن تأكید دارد ـ قابل قیاس نیست، لذا این نظر در مورد كردستان چندان وارد نیست.
نویسنده ضمن اینكه تشكیل دولت نوین پهلوی را به حق عامل چالشهای قومی در ایران خوانده است، ولی با مطرح كردن دو عامل فرعی و غلو در نقش آنها در كردستان، نقش اصلی، بنیادین و تعیینكننده دولت نوین مدل پهلوی را به ویژه در كردستان، بین دو عامل دیگر تقسیم كرده است:
«در این چهارچوب، همانگونه كه پیش از این عنوان شد، سه متغیر دولت، نخبگان سیاسی و نیروهای بینالمللی، عوامل عمده سیاسی شدن قومیت و ظهور گرایشهای سیاسی محلیگرا هستند». 12
اگرچه نویسنده به تكرار پیش فرضهای خود پرداخته است، با این حال باید از نویسنده تقدیر شود كه با صراحت تمام مینویسد: «شكلگیری دولت مدرن در ایران قرن بیستم فرایندی مشكل آفرین بوده است.» 13 و «نخبگان شكستخوردة ایلات (از تصدی حكومتهای محل و مشاركت داده نشدن در مدیریت دولت مدرن) و اعقاب آنها، اختلافات زبانی ـ مذهبی را دستاویزی برای مبارزات خود علیه دولت مركزی مدرن در جهت كسب قدرت سیاسی قرار دادند تا حمایت گروههای زبانی ـ مذهبی (غیرشیعه و غیرفارس) را جلب كنند.» 14
چنین دیدگاهی در مورد مسایل كردستان آشكارا چشم بستن بر واقعیتهای سیاسی ـ اجتماعی درون زاداست، زیرا اعقاب نخبگانی كه نقشی در تصدی حكومت امارات داشتند(چون اردلان و مكری) با برچیده شدن آن حكومتها در اواسط قرن نوزدهم، از گردونه اصلی اقتدار محلی خارج شدند و تاكنون نقش مشهودی در تحركات كردها نداشتهاند، لذا شواهدی بر ثبوت ادعای نویسنده به چشم نمیخورد. ایلات هم خود در انهدام امارات كرد دست داشتند. ایلی زادگان كرد در قرن بیستم، رهبری جنبش های سیاسی را در دست نداشتند. ولی باید گفت: كسی را نمی توان به جرم داشتن تبار ایلی از حقوق سیاسی محروم كرد. به علاوه عشایری كه حكومت خاندان مكری را در مهاباد برچیدند، در آن هنگام هم تلاش مشهودی برای جانشینی حاكم بومی و ادامه حكومت محلی از خود نشان ندادند. گروههای مذكور پس از ساقط كردن حكومت محلی، چشم به راه حاكم غیربومی بودند كه برای نخستین بار پس از بیرون راندن فرمانروایان تركمان و مغول از منطقه مكری در اواخر قرن پانزدهم میلادی به این ناحیه آمد.
كتاب قومیت در ادامه گفتار خود در مورد نقش نخبگان، به نظر پاول براس، Paul Brass استناد نموده است: «نخبگان ماهرانه به مسأله قومیت و قومگرایی دامن میزنند و از آن به سود خود بهرهبرداری میكنند.» 15
اما در اینجا سخن از نخبگان بهطور عام است، نه بهطور خاص در پیوند با خاندانهای حكومتگر پیشین یا ایلات وابسته به رژیم پادشاهی! سخن پاول براس از دامنزدن است، نه پدیدآوردن!
كتاب قومیت میگوید: «یك گروه تحصیلكرده مدرن كه در نتیجه سیاستهای تمركزگرایانه و ایلزدایی دولت مدرن ظهور كرد از نظر فكری و سیاسی در طرح و تشویق هویت محلی در این مناطق نقش عمدهیی ایفا كرد.» 16 ولی نویسنده كه به تكرار نظر خود پرداخته است، به این واقعیت عنایت ندارد كه جنبش كُردها در ایران بیش از دولت مركزی، خواهان «ایل زدایی» بوده است. نویسنده در پایان مقدمه مفصل بر كتاب قومیت، در نتیجهگیری از دیدگاه خود میگوید:
«در مجموع باید گفت كه تلاش برای شكل دادن به هویت قومی و ظهور گرایشهای سیاسی محلیگرا در ایران، حاصل روابط پیچیده میان سه متغیر دولت، نخبگان و نیروهای بینالمللی بوده است.» اما نویسنده فقط در فكر مشكل ایران نیستند، بلكه میخواهند نظر خودرا در خاورمیانه تعمیم دهند:
«با تدوین این چهارچوب مفهومی و نظری مدعی ارایه یك نظریه عام برای تبیین ظهور قومگرایی و ناسیونالیسم قومی نیستم، اما معتقدم كه این چهارچوب نظری در شرایط مشابه ممكن است در مواردی در خاورمیانه قابل استفاده باشد.» 18
اما مشكل نویسنده گرفتاری عمومی آن گروه از متفكران در كشورهای خاورمیانه است كه كشور ملتهای ادعایی را در منطقه چون یك اصل بدیهی و غیرقابل خدشه میانگارند. درحالی كه بیشتر ساختها و مفاهیم مانند كشور، ملت و دولت در خاورمیانه مانند كشورهای پیش رفته در قالبهای واقعی قرار نگرفتهاند، بلكه در اشكال تحمیلی و استعماری قرار دارند!
كتاب قومیت در آغاز فصل اول از «توجه فزاینده به موضوع قومیت در شاخههای گوناگون علوم اجتماعی از اواسط دهه 1970» در شگفت است، ولی در جهان پیشرفته درباره چالشها و اعتراضهای اجتماعی تحقیقهای آكادمیك صورت میگیرد، اما در خاورمیانه اگر چالشها را انكار نكنند، آن را تحریف كرده و یا اینكه با تمام ابزارهای كشتار جمعی چون صدام به ریشهكنی قومی و نسلكشی میپردازند تا فریاد اعتراض را خاموش كنند. این امر تفاوت خاورمیانه را با جهان پیشرفته نشان میدهد. توضیحات بعدی كتاب نگرانی نویسنده را نسبت به گسترش گفتمان آكادمیك جهانی، نخست در مورد ایران و در مرحله بعد خاورمیانه نشان میدهد:
«بسیاری از مختصصان...(این شاخههای علوم انسانی) این مفهوم را در مطالعات مربوط به جوامع جهان سوم به كار بردند.» ولی باید گفت: آنان را كه حساب پاك است، از محاسبه چه باك است!
به نظر نویسنده گستردگی شاخههای مطالعات قومی در «جامعهشناسی و علوم سیاسی، آشفتگی موجود را دامنزده است.» 19 نویسنده منظور خود را از آشفتگی چنین بیان میكند:
«در حقیقت، این آشفتگی زمانی خود را نشان میدهد كه مفاهیم مذكور در تحلیل جوامع خاورمیانهیی و سایر جوامع جهان سومی به كار میرود.» 20 ولی باید گفت: نخبگان حاكم بر كشورهای خاورمیانه، حكومت خود را براساس تقلید از معیارهای غرب تشكیل دادهاند، ولی هنگامی كه رعایت حقوق اقلیتهای درون آن كشورها مطرح است، شالوده شكنی از معیارهای غرب را جایز می دانند:
«در این فصل، از ابهامات و تردیدهای موجود در خصوص مفهوم قومیت... در خاورمیانه بهطور عام و ایران بهطور خاص بحث میكنیم. این بحث در واقع نوعی (شالوده شكنی) در مفهوم قومیت و اصطلاحات وابسته به آن است كه راه را برای كنكاش دربارة علل سیاسی شدن اختلافات زبانی و مذهبی یا به قول دانشمندان قومیت و علوم سیاسی، ناسیونالیسم قومی در ایران هموار میسازد.» 21
اما به راستی سخن از كنكاش است یا تحریف و تحمیل؟ البته واژهها و مفاهیم جامعهشناسی، بر اثر گسترش مطالعات مربوط به آنها تغییر میكنند. تغییر مفهوم واژه قوم (Ethnic) نیز در یك قرن اخیر، براین اساس است. نویسنده به این تغییرات و نیز دگرگونی معنی و مفهوم آنها و اصطلاحات وابسته به آنها چون ناسیونالیسم قومی و گروههای قومی و... اشاره میكند و میگوید« هنوز تعاریف مربوط به قوم كامل نشدهاند.»، لذا تعمیم نتایج مطالعات دانشمندان غربی در مورد این مفاهیم ناكامل را، نادرست میداند. این نظر نویسنده ره یافت درستی به موضوع است، ولی تشكیل دولت- ملت خاص به جای دولت- شهروند در ایران و دیگر كشورهای خاورمیانه، پایه مشكلات منطقه است نه چارچوب های نظری دانشمندان غرب برای قوم وقبیله.
كتاب قومیت در همین راستا به مفهوم اتنیك اعتراض دارد. نویسنده خود اشاره دارد به اینكه در دهه 1970 نسل جدیدی از دانشمندان علوم اجتماعی به جنبههای سیاسی مسأله قومیت پرداختند و تلاش كردند كه تعاریف یكسانی از گروه قومی و ملیت ارایه دهند. 22 زیرا «این نگرشها، برابر دانستن ضمنی گروههای قومی با ملتها است.» 23 اما نویسنده دلیلی برای نفی این واقعیت كه ملت همان قومیت است بیان نكرده است.
نویسنده معترف به این حقیقت است كه مطالعات دانشمندان غرب بر یكی بودن قومیت و ملت دلالت دارد: «علی رغم تفاوتهای روش شناسانه و نظری این آثار، موضوع محوری آنها برابر دانستن مفهوم قومیت بامفهوم ملیت و دولت سازی بود.» 24
اما باید گفت: به كارگیری مفهوم نوین ملت به جای مفهوم تاریخی قوم، در بسیاری از موارد، مبین فاصله زمانی كاربری آنها است. ملت همان قوم سابق است، ولی در اروپا از دوقرن پیش و در دیگر جاها از قرن بیستم، مردم به نام ملت برخود حكومت می كند و امروزه در جهان پیش رفته، ملت نه یك قوم بلكه به تمام شهروندان یك كشور گفته می شود، ولی در كشور ملتهای بدلی جهان سوم به ویژه در خاورمیانه، شهروند مفهومی ندارد. ملت هم، یك یا دو گروه قومی از اهالی كشور است مابقی در حاشیه قرار دارند.
نویسنده در دنباله بحث حقایق فوق الذكررا از زبان دانشمندان غربی بیان می كند: از نظر «والكركونور» «موجود خالصی به نام دولت ملی، وجود ندارد و ملت واقعی همان گروه قومی است.» 25
«كونور، ضمن اشاره به ریشه یونانی واژه قومیت در تعریف ماكس و بر، از این واژه كه هر دو مورد با ملت یكسان است، تعریف خود را از ملت به عنوان یك گروه قومی خودآگاه ارایه داد. به نظر كونور، گروه قومی «یك مقوله اساسی بشر است ـ و نه یك گروه فرعی ـ كه از یك وحدت نژادی و فرهنگی برخوردار است.» 26
با توجه به نظر واقعبینانه والكركونور، «دولت ملتهای خاص» ساخت استعمار در خاورمیانه، با استناد به منافع قوم حاكم تحت عنوان منافع ملی، مردم كُرد را از ابتداییترین حقوق طبیعی و انسانی خود محروم كردهاند!
البته در مورد قبیله- كه جامعه بسته و كوچكتر از قوم و ملت است- محور پیوندهای نژادی (به مفهوم خویشاوندی و بیولوژیكی) دور میزند. به این سبب در نظر دانشمندان علوم انسانی،
«هر تعریفی از قبیله كه اصل بیولوژیك را نادیده بگیرد، تعریف معتبری نیست.» 27 در ادامه مینویسد:
«بررسی گروههای مذهبی ـ زبانی و قبیلهیی به عنوان جوامع متمایز و مشخص با قابلیت تبدیل به ملتهای مستقل نتیجه مسایل فوق است.» 28 البته هدف محققین و جامعه شناسان، دستیابی همه مردم به حق تعیین سرنوشت است، ولی در خاورمیانه ملت حاكم نیز توسط هیات های حاكم از حق تعیین سرنوشت خود محروم شده اند، چنان كه در عراق دوران صدام، عرب هانیز از حاكمیت بخود محروم بودند و این چیزی نیست جز این كه «نارساییها و كاستی ها» در حكومتهای خاورمیانه است، نه در تحقیقات دانشمندان غربی.
آیا حفظ اقتدار شیطانی این كشور ملتهای بدلی چون عراق، بیش از رسیدن مردم كرد به حقوق طبیعی خویش قداست دارد؟ كتاب قومیت به كار بردن اصطلاح اتنوناسیونالیسم را در مورد كردها توسط نادر انتصار 29 مورد اعتراض قرار داده و می گوید: واژهها و اصطلاحاتی چون قبیله و قوم كه گروه زیادی از محققین خارجی آن را قابل تبدیل به ملت میدانند، نباید در مورد كردها به كار رود! باید پرسید پس چرا در مورد تركها و عربها چنین نظری نداده است. نویسنده عدم توجه پژوهشگران را در به كارگیری این اصطلاحات كه كاربرد محوری آنها تبدیل قوم و قبیله به ملت است، مردود شناخته و كاستی روش شناختی تلقی میكند، اما درباره كشورسازی و ملتتراشی استعمارگران انگلیس و فرانسه كه این همه كشور ـ ملتهای ساختگی در خاورمیانه ایجاد كردند، سخنی ابراز نكرده و مینویسد:
«اینگونه كاستیهای روش شناختی در مطالعات مربوط به مسأله قومیت در خاورمیانه فراوان است. مقاله نادر انتصار پژوهشگر علوم سیاسی كه در نوشتههایش تا حدی به مسأله كردها در خاورمیانه میپردازد، نیز همین كاستیها را دارد.» 30
نویسنده در تشریح دیدگاه خود در مورد این كاستیهای روش شناختی ـ كه در كتاب به بسط آن پرداخته است ـ در اشاره به كتاب نادر انتصار چنین توضیح میدهد:
«در كتاب او درباره ناسیونالیسم قومی كرد، نه تنها پیرامون مسأله قومیت یا ناسیونالیسم قومی بحثی نظری صورت نمیگیرد، بلكه تعریفی از این اصطلاح ارایه نمیشود. در مورد اصطلاح جنجال برانگیز ناسیونالیسم قومی هم كه انتصار در عنوان كتاب خود از آن استفاده كرده است، توضیحی داده نشده است.» 31
ناسیونالیسم قومی كُرد، چه نیازی به توضیح دارد؟ كردها در خاورمیانه، از نظر زبان، هویت فرهنگی و تاریخ سیاسی، گروه مشخصی هستند مانند تركها و عربها. با این تفاوت كه اسلاف كردها مبتكر دولتهای فرامنطقهیی و جهان گشا نبودهاند! آیا اسارت كردها توسط كشور ملتهای ساختگی قرن بیستم، حقوق طبیعی و خدادادی مردم كرد را نفی كرده است؟ اگر قرار بود ملل اسیر حق نداشته باشند از سلطة زورگویان رهایی یابند، نمیبایست هیچ یك از مستعمرات به آزادی برسند و امروز در جهان به جز چند دولت حضور نمی داشت!
آیا در خاورمیانه «فقط» اقوامی حق دارند به ملت تبدیل شوند كه اسلاف آنان دولتهای پادشاهی فرامنطقهیی و سلطهجو به وجود آوردهاند؟ آیا با این شیوههای استدلال میتوان میلیونها نفر كرد را در خاورمیانه از حق تعیین سرنوشت محروم كرد؟ آیا قداست وجودی كشور ـ ملتهای ساخت استعمار در خاورمیانه، جز ارادة استعمار در مرزبندی و ایجاد آن كشورها، مبنای «حقوقی» دیگری هم دارد؟
نویسنده به ساختار توصیفی دانشمندان علوم اجتماعی غرب از واژههای قوم و قبیله و اصطلاحات منسوب به این اصطلاحات به شدت انتقاد كرده و میگوید:
«با توجه به معیارهای فوق (توصیف قوم و قبیله) و در نظر گرفتن تجربیات مشترك تاریخی مردم خاورمیانه در زمینه مذهب، رسوم، وابستگیهای خونی و حتی زبان، یافتن گروههای قومی خالص در این منطقه مشكل است.» 32 اما موضوع بحث نوسنده از پایه جنبه سیاسی دارد، او گمان می كند خاورمیانه متعلق به ترك و عرب و فارس است و فقط آنان می توانند حكومت كنند. درحالی كه نویسنده بارها در این باره گفته است:
« دولتهای پیشامدرن خاورمیانه، فراقومی و شامل حكومتهای محلی بودند،» پس چرا ایشان و نویسندگان اقوام قدرت طلب این «تجربیات مشرك تاریخی» را نادیده گرفته و كشور ملت خاص اقوام برتری خواه و سلطه جورا تأیید می كنند؟ مشكل مورد بحث در كتاب قومیت مربوط به یافتن گروههای قومی و یا قوم و قبیله خالص در خاورمیانه نیست، بلكه مشكل در ساختار سیاسی ناسالم كشور ملتهای ساختگی است.
محققین كشورهای غربی، برای شناخت تحولات جوامع بشری و رهیافت حل مشكلات اجتماعی پژوهش میكنند، ولی نویسندگان اقوام سلطه جوی برتری طلب در خاورمیانه، برای توجیه سلطه گری و برتری خواهی و حفظ اسارت ملل زیر دست تلاش می كنند. اصرار نویسنده بر« یافت نشدن گروه قومی خالص (درخاورمیانه)» برای بیان چه نظرهایی است؟ البته «یافت نشدن گروه قومی خالص» قابل قبول است ولی اعتراض مردم كرد، به عملكرد كشور ـ ملتهای ساختگی منطقه است و ربطی به قوم و قبیله و ملت «مصنوعی یا اصیل» ندارد!
از دیگرسو ساختار قبیلگی بسیاری از اقوام عرب نیاز به بحث ندارد، ولی كتاب قومیت، آنان را مشمول نظرات خود نمیداند و می نویسد: «بدینسان، گروههای زبانی و مذهبی خاورمیانهیی (كه قبلاً سازمان قبیلهیی داشتند)، گروههای متمایز قومی تلقی میشوند كه برای تبدیل شدن به ملت در كشمكش مداوم با دولت هستند.» 33 اما باید پرسید «در كشمكش مداوم با [ كدام ] دولتها هستند»؟
كتاب قومیت از كدام دولت «برحق» سخن میگوید؟ از دولتهایی كه بر مدار زور و گرایی های برتری جویانه قبیلگی (چون تركیه) تشكیل شدهاند، یا آن كشورهای ساختگی و مرزبندی شده توسط استعمار پس از جنگ جهانی اول (جون عراق و سوریه)؟ كتاب قومیت، مینویسد:
«بسیاری از جوامع قومی ـ زبانی كه محققان امور خاورمیانه آنها را گروههای قومی میدانند، در گذشته بر اساس مرزبندیهای قبیلهیی به گروههای فرعی تقسیم و بر آن اساس سازماندهی میشدند. مصداق بارز آن كردها...» 34
اكنون خواننده میتواند دریابد كه كتاب قومیت چرا این چنین بر ایلی انگاشتن كردها تكیه كرده است!
-----------------------------
(6) كتاب قومیت ص 29
(7) همانجا ص 27
(8) همانجا ص 15
(9) جامعهشناسی مردم كُرد ص 79)
(10) احمدی قومیت، پیشین، ص 20
(11) همانجا ص 21
(12) همانجا ص 22
(13) همانجا ص 23
(14) همانجا ص 23
(15) همانجا ص 25
(16) همانجا)
(17) همانجا ص 24
(18) همانجا ص 25
(19) همانجا ص 28
(20) همانجا 28
(21) همانجا صص 28ـ29
(22) همانجا ص 36
(23) همانجا ص 36
(24) همانجا 36
(25) همانجا 37
(26) همانجا 37
(27) همانجا ص 40
(28) همانجا 43
(29) همانجا صص 43 ئ 44
(30) همانجا ص 46
(31) همانجا ص 46
(32) همانجا ص 47
(33) همانجا ص 48
(34) همانجا ص 50
ادامه دارد...
بخش دوم
بخش سوم
نویسنده در این بخش از كتاب مورد بحث بر این نظر است كه اصطلاح قومیت، از سوی محققین غربی به گونهیی توصیف شده است كه اقوام در این عصر میتوانند به ملت تبدیل شوند و حق تعیین سرنوشت خود را داشته باشند. 6 و این درحالی است كه حق تعیین سرنوشت، یك حق خدادادی است، ولی توسط عوامل ظلم از برخی مردم سلب شدهاست. به علاوه می توان پرسید: در بسیاری از کشورها، آن گروهی كه خودرا ملت می نامند، جز برخورداری از قدرت، چه امتیازی بر محروم شدگان از آن دارند؟
به نظر نویسنده كتاب مذكور، گرایشهای قومی و چالشهای سیاسی منتسب به هویت قومی با دولتهای مركزی، نمیبایست مشمول ره یافتهایی گردند كه در اواخر قرن بیستم توسط پژوهشگران و دانشگاهیان به طرح این نظریات در خصوص قومیتها منتهی شدهاست. به عقیده نویسنده نتایج علمی این پژوهشها، شامل خاورمیانه بهطور عام و ایران بهطور خاص نمیشود، اما او به ساختگی بودن بیش تر كشور- ملت های خاورمیانه اشاره نكرده و امتیاز آن گروهی كه خودرا ملت می خواند و گروه های دیكررا واجد چنین حقی نمی داند بیان نمی كند.
كتاب قومیت، درباره كردها به گونهیی برخورد كرده كه شناخت درستی از مشكلات آنان در خاورمیانه به خواننده ارایه نمی كند. نویسنده كردهارا زیر پوشش تیره و ایل قرار داده و آنان را شایسته تبدیل شدن به ملت و برخورداری از حق تعیین سرنوشت نمی داند. كتاب قومیت از ایل مكری و ایل اردلان نام می برد كه وجود خارجی نداشته اند: شرفنامه (ابتدای قرن شانزدهم میلادی) در مورد نام اردلان مینویسد:
«...بابا اردلان نام شخصی [ از شخص سخن میگوید نه از ایل. ن ] مدتی در میانه طایفه گوران ساكن گشته در اواخر دولت سلاطین چنگیزیه بر ولایت شهر زول كه در آخر به شهرزور اشتهار یافت مستولی گشت و خود را قباد بن فیروز ساسانی ساخت/ص119» در اینجا نامی از ایل اردلان نیست. ساكنان منطقه نیز از تبار وی نبودند! لذا بزرگ ایل اردلان یك اصطلاح ساختگی است! تا 150 سال پیش، این دودمان، بر بخش بزرگی از غرب ایران حكومت میكردند. ولی كسی اردلانیها را ایل خطاب نكرده است. وقایع نگار كردستانی (كه به آن اشاره شد) صورتی از ایل های كردستان را نوشته ولی اسمی از ایل اردلان نبرده است، اما نویسنده برای اثبات نظر خود میگوید: «جمعیت كرد ایران وابسته به ایلات مهمی چون اردلان، مكری و... بود»، اما مارتین نظر دیگری دارد:
«برخلاف تصویری كه بسیار كسان از كردان در ذهن دارند، تنها بخش بسیار اندكی از آنها چادرنشیناند. اكثریت مردم كرد كشاورزند، هرچند ممكن است چند سر حیوانی هم نگه دارند.» 7
نویسنده كتاب قومیت خود با تحقیقات دانشمندان غربی در مورد قوم و قبیله و گروه قومی و انطباق آن با اوضاع كردستان مخالف است، چون به نظر او با پذیرفتن این تعاریف، كردها میتوانند به ملت تبدیل شوند! ولی نویسنذه فراموش می كند كه پیدایش ملت نیازی به پیش تعریف نداشته و ندارد. نویسنده در ذهنیت خود ایل را به صورت چادری چنان بزرگ تجسم كرده است كه بتواند تمام جمعیت كردهارا در زیر آن قرار دهد و از حق تعیین سرنوشت محروم گرداند! او در آغاز فصل دوم كه به «ایل و ایل گرایی در ایران» پرداخته است می نویسد:
«تا اواسط قرن بیستم بخش هایی از جمعیت ایران بر اساس طبیعت آن ساختاری ایلی داشت، زیرا در مناطق مهمی از سرزمین ایران گروه های ایلی شناخته شده زندگی می كردند. » اما خواننده اگر دقت كند خود می تواند ارزش علمی این تعریف را از ایل دریابد! آیا نویسنده خواسته است همان برداشت سنتی و متداول از ایل- در زبان فارسی- را در ذهن خواننده جای دهند؟ او در توجیه تعریف خود از گروههای اجتماعی ایران، مینویسند:
«متخصصان امور قومیت و ناسیونالیسم برای تبیین علل و ریشههای پیدایش پدیده سیاسی «ناسیونالیسم قومی» Ethnic Nationalism چهارچوبهای مفهومی و نظری گوناگونی ارایه دادهاند. اشكال عمده در كاربرد این چهارچوبها، استفاده عام نظریهپردازان و متخصصان از آنها، بدون توجه به دیدگاههای انتقادی در مطالعه موارد مختلف كشمكشهای قومی در گوشه و كنار جهان است.» 8
ولی «اشكال عمدة» كتاب قومیت نیز این است كه بیاعتنایی نویسنده را به سرنوشت فلاكتبار كردها در خاورمیانه نشان میدهد و او را در مقام تحریف این كشمكشهای خونبار معرفی میكند تا دولت ملتهای ساختگی چون تركیه، عراق و سوریه امكان سلطهگری خود را از دست ندهند و كردها نیز امكان رسیدن به حقوق طبیعی خود را نداشته باشند.
درحالی كه هدف نظریهپردازان و محققین جهان پیشرفته، دستیابی به ره یافتهای منطقی و عادلانه برای حل كشمكشهای ظالمانه است، همان گونه كه محقق هلندی «مارتین» در مورد كاربرد این اصطلاحات در مورد كردها میگوید:
«الفاظ و اصطلاحات مقرری چون، Tribe (قبیله)، Clan (دودمان) و Lineage (خاندان) كه علیالقاعده از سوی مردمشناسان به كار گرفته میشوند، در واقع الفاظ و اصطلاحات تنگ و مقیدی هستند كه با واقعیت اجتماعی كردستان سازگار نیستند. شاید بررسی اصطلاحات و الفاظی كه كردها خود به كار میبرند، درك و دریافت بیشتری از موضوع را به دست دهد». 9 اما اگر مارتین كتاب قومیت را بخواند پی می برد كه كلیدواژه ایل حلال مشكلات است!
كتاب قومیت، خود از به كاربردن اصطلاحاتی نظیر قبیله، قومیت و گروههای قومی را به صورت جهان شمول درست نمیداند و آنها را برای تبیین مسایل تمام كشورها و گروههای اجتماعی گوناگون آنها به ویژه درمناطقی چون خاورمیانه بهطور عام و ایران بهطور خاص، نادرست میداند. در این باره میگوید:
این نظرات توجهی به عوامل تاریخی این مناطق نكردهاند. بر همین سیاق، این انتقاد بر كتاب قومیت هم وارد است كه توجهی به عوامل تاریخی كردها و مناطق كردنشین نكردهاست. البته نقد ایشان از اصطلاحات جامعهشناختی به دور از واقعیت نیست، اما خود از این رویكرد مثبت، در جهت مصلحتهای سیاسی خاصی بهرهبرداری كرده است نه برای كشف حقیقت. نویسنده برای پی بردن به علل پیدایش چالشهای سیاسی قومی در ایران، در رد نظرات دانشمندان غرب، میگوید:
«در این كتاب، چهارچوب نظری سهگانهیی ارایه میشود كه در آن دولت، نخبگان و نیروهای بینالمللی، نقشهای اصلی را در تلاش برای سیاسی كردن اختلافات زبانی و مذهبی و شكل دادن به جنبشهای به اصطلاح قومی در ایران بازی میكنند.» 10
ولی جنبش كردها در اساس برای برخورداری از حق تعیین سرنوشت است كه برتریجویان و افزونخواهان آن را از كردها سلب كردهاند. تكیه بر تفاوت های زبانی و مذهبی هم معلول همین محرومیت است. نویسنده با نادیده گرفتن واقعیات تاریخی كه بر عدم فشار بر هویت های قومی در ایران پیشا مدرن دلالت دارد می نویسد:
«تاریخ ایران به خوبی نشان میدهد كه مدارك چندانی دال بر وجود حركتهای سیاسی محلیگرا در كردستان، بلوچستان و آذربایجان ایران پیش از اوایل قرن بیستم وجود ندارد.» 11 ولی ایشان به این واقعیت عنایت نكرده اند كه وقتی انگیزهای درونی در میان نباشد، خواستی هم مطرح نمی شود. درواقع پس از این كه محرومیت ایجاد شد، انگیزه جنبش ها و اعتراضات به وجود امد:
قیام شیخ عبیدالله در 1880م در امارت مكری در كم تر از چهل سال بعد از فروپاشی حكومت محلی و محرومیت كردها از حكومت برخود روی داد، در حالی كه فشار و سیطره بر زبان و فرهنگ مردم غیرفارس ایران، بدعت دولت نوین است. در آن هنگام كه نه محرومیت اقوام از حق حكومت برخود وجود داشت و نه فشار برای پذیرش الگوهای فرهنگی، نیازی به طرح اقتدار محلی در میان نبود كه مركز گریزی و محلی گرایی خوانده شود، ولی نویسنده به جای تکیه بر انگیزههای درونی، اعتراض مردم را معلول تحریك نخبگان ایلی و بیگانگان خوانده است. بدیهی است نخبگان ممكن است در سازمان دهی و شكلگیری حركتها اثر بگذارند، ولی از دیدگاه علمی «پدیدآوردنده» نیستند. شاید هم نخبگان بتوانند در موارد خاصی یك جریان را پدید آورند، ولی چنان جریانی پس از یك شكست از بین میرود. به عبارت دیگر چنان رویدادهایی فاقد مداومت و تكرار قانونمندهستند. درحالی كه نهضت كُرد بیش از یك قرن است برای دستیابی به خواستهای خود فداكاریهای بسیار بزرگ و متوالی داشته است. این حركتها نموداری از جنبشهای «قانونمند» جامعه كرد برای دستیابی به حق تعیین سرنوشت هستند. به علاوه نقش نیروهای بینالمللی در كردستان در مقایسه با آذربایجان- كه كتاب قومیت به كرات روی آن تأكید دارد ـ قابل قیاس نیست، لذا این نظر در مورد كردستان چندان وارد نیست.
نویسنده ضمن اینكه تشكیل دولت نوین پهلوی را به حق عامل چالشهای قومی در ایران خوانده است، ولی با مطرح كردن دو عامل فرعی و غلو در نقش آنها در كردستان، نقش اصلی، بنیادین و تعیینكننده دولت نوین مدل پهلوی را به ویژه در كردستان، بین دو عامل دیگر تقسیم كرده است:
«در این چهارچوب، همانگونه كه پیش از این عنوان شد، سه متغیر دولت، نخبگان سیاسی و نیروهای بینالمللی، عوامل عمده سیاسی شدن قومیت و ظهور گرایشهای سیاسی محلیگرا هستند». 12
اگرچه نویسنده به تكرار پیش فرضهای خود پرداخته است، با این حال باید از نویسنده تقدیر شود كه با صراحت تمام مینویسد: «شكلگیری دولت مدرن در ایران قرن بیستم فرایندی مشكل آفرین بوده است.» 13 و «نخبگان شكستخوردة ایلات (از تصدی حكومتهای محل و مشاركت داده نشدن در مدیریت دولت مدرن) و اعقاب آنها، اختلافات زبانی ـ مذهبی را دستاویزی برای مبارزات خود علیه دولت مركزی مدرن در جهت كسب قدرت سیاسی قرار دادند تا حمایت گروههای زبانی ـ مذهبی (غیرشیعه و غیرفارس) را جلب كنند.» 14
چنین دیدگاهی در مورد مسایل كردستان آشكارا چشم بستن بر واقعیتهای سیاسی ـ اجتماعی درون زاداست، زیرا اعقاب نخبگانی كه نقشی در تصدی حكومت امارات داشتند(چون اردلان و مكری) با برچیده شدن آن حكومتها در اواسط قرن نوزدهم، از گردونه اصلی اقتدار محلی خارج شدند و تاكنون نقش مشهودی در تحركات كردها نداشتهاند، لذا شواهدی بر ثبوت ادعای نویسنده به چشم نمیخورد. ایلات هم خود در انهدام امارات كرد دست داشتند. ایلی زادگان كرد در قرن بیستم، رهبری جنبش های سیاسی را در دست نداشتند. ولی باید گفت: كسی را نمی توان به جرم داشتن تبار ایلی از حقوق سیاسی محروم كرد. به علاوه عشایری كه حكومت خاندان مكری را در مهاباد برچیدند، در آن هنگام هم تلاش مشهودی برای جانشینی حاكم بومی و ادامه حكومت محلی از خود نشان ندادند. گروههای مذكور پس از ساقط كردن حكومت محلی، چشم به راه حاكم غیربومی بودند كه برای نخستین بار پس از بیرون راندن فرمانروایان تركمان و مغول از منطقه مكری در اواخر قرن پانزدهم میلادی به این ناحیه آمد.
كتاب قومیت در ادامه گفتار خود در مورد نقش نخبگان، به نظر پاول براس، Paul Brass استناد نموده است: «نخبگان ماهرانه به مسأله قومیت و قومگرایی دامن میزنند و از آن به سود خود بهرهبرداری میكنند.» 15
اما در اینجا سخن از نخبگان بهطور عام است، نه بهطور خاص در پیوند با خاندانهای حكومتگر پیشین یا ایلات وابسته به رژیم پادشاهی! سخن پاول براس از دامنزدن است، نه پدیدآوردن!
كتاب قومیت میگوید: «یك گروه تحصیلكرده مدرن كه در نتیجه سیاستهای تمركزگرایانه و ایلزدایی دولت مدرن ظهور كرد از نظر فكری و سیاسی در طرح و تشویق هویت محلی در این مناطق نقش عمدهیی ایفا كرد.» 16 ولی نویسنده كه به تكرار نظر خود پرداخته است، به این واقعیت عنایت ندارد كه جنبش كُردها در ایران بیش از دولت مركزی، خواهان «ایل زدایی» بوده است. نویسنده در پایان مقدمه مفصل بر كتاب قومیت، در نتیجهگیری از دیدگاه خود میگوید:
«در مجموع باید گفت كه تلاش برای شكل دادن به هویت قومی و ظهور گرایشهای سیاسی محلیگرا در ایران، حاصل روابط پیچیده میان سه متغیر دولت، نخبگان و نیروهای بینالمللی بوده است.» اما نویسنده فقط در فكر مشكل ایران نیستند، بلكه میخواهند نظر خودرا در خاورمیانه تعمیم دهند:
«با تدوین این چهارچوب مفهومی و نظری مدعی ارایه یك نظریه عام برای تبیین ظهور قومگرایی و ناسیونالیسم قومی نیستم، اما معتقدم كه این چهارچوب نظری در شرایط مشابه ممكن است در مواردی در خاورمیانه قابل استفاده باشد.» 18
اما مشكل نویسنده گرفتاری عمومی آن گروه از متفكران در كشورهای خاورمیانه است كه كشور ملتهای ادعایی را در منطقه چون یك اصل بدیهی و غیرقابل خدشه میانگارند. درحالی كه بیشتر ساختها و مفاهیم مانند كشور، ملت و دولت در خاورمیانه مانند كشورهای پیش رفته در قالبهای واقعی قرار نگرفتهاند، بلكه در اشكال تحمیلی و استعماری قرار دارند!
كتاب قومیت در آغاز فصل اول از «توجه فزاینده به موضوع قومیت در شاخههای گوناگون علوم اجتماعی از اواسط دهه 1970» در شگفت است، ولی در جهان پیشرفته درباره چالشها و اعتراضهای اجتماعی تحقیقهای آكادمیك صورت میگیرد، اما در خاورمیانه اگر چالشها را انكار نكنند، آن را تحریف كرده و یا اینكه با تمام ابزارهای كشتار جمعی چون صدام به ریشهكنی قومی و نسلكشی میپردازند تا فریاد اعتراض را خاموش كنند. این امر تفاوت خاورمیانه را با جهان پیشرفته نشان میدهد. توضیحات بعدی كتاب نگرانی نویسنده را نسبت به گسترش گفتمان آكادمیك جهانی، نخست در مورد ایران و در مرحله بعد خاورمیانه نشان میدهد:
«بسیاری از مختصصان...(این شاخههای علوم انسانی) این مفهوم را در مطالعات مربوط به جوامع جهان سوم به كار بردند.» ولی باید گفت: آنان را كه حساب پاك است، از محاسبه چه باك است!
به نظر نویسنده گستردگی شاخههای مطالعات قومی در «جامعهشناسی و علوم سیاسی، آشفتگی موجود را دامنزده است.» 19 نویسنده منظور خود را از آشفتگی چنین بیان میكند:
«در حقیقت، این آشفتگی زمانی خود را نشان میدهد كه مفاهیم مذكور در تحلیل جوامع خاورمیانهیی و سایر جوامع جهان سومی به كار میرود.» 20 ولی باید گفت: نخبگان حاكم بر كشورهای خاورمیانه، حكومت خود را براساس تقلید از معیارهای غرب تشكیل دادهاند، ولی هنگامی كه رعایت حقوق اقلیتهای درون آن كشورها مطرح است، شالوده شكنی از معیارهای غرب را جایز می دانند:
«در این فصل، از ابهامات و تردیدهای موجود در خصوص مفهوم قومیت... در خاورمیانه بهطور عام و ایران بهطور خاص بحث میكنیم. این بحث در واقع نوعی (شالوده شكنی) در مفهوم قومیت و اصطلاحات وابسته به آن است كه راه را برای كنكاش دربارة علل سیاسی شدن اختلافات زبانی و مذهبی یا به قول دانشمندان قومیت و علوم سیاسی، ناسیونالیسم قومی در ایران هموار میسازد.» 21
اما به راستی سخن از كنكاش است یا تحریف و تحمیل؟ البته واژهها و مفاهیم جامعهشناسی، بر اثر گسترش مطالعات مربوط به آنها تغییر میكنند. تغییر مفهوم واژه قوم (Ethnic) نیز در یك قرن اخیر، براین اساس است. نویسنده به این تغییرات و نیز دگرگونی معنی و مفهوم آنها و اصطلاحات وابسته به آنها چون ناسیونالیسم قومی و گروههای قومی و... اشاره میكند و میگوید« هنوز تعاریف مربوط به قوم كامل نشدهاند.»، لذا تعمیم نتایج مطالعات دانشمندان غربی در مورد این مفاهیم ناكامل را، نادرست میداند. این نظر نویسنده ره یافت درستی به موضوع است، ولی تشكیل دولت- ملت خاص به جای دولت- شهروند در ایران و دیگر كشورهای خاورمیانه، پایه مشكلات منطقه است نه چارچوب های نظری دانشمندان غرب برای قوم وقبیله.
كتاب قومیت در همین راستا به مفهوم اتنیك اعتراض دارد. نویسنده خود اشاره دارد به اینكه در دهه 1970 نسل جدیدی از دانشمندان علوم اجتماعی به جنبههای سیاسی مسأله قومیت پرداختند و تلاش كردند كه تعاریف یكسانی از گروه قومی و ملیت ارایه دهند. 22 زیرا «این نگرشها، برابر دانستن ضمنی گروههای قومی با ملتها است.» 23 اما نویسنده دلیلی برای نفی این واقعیت كه ملت همان قومیت است بیان نكرده است.
نویسنده معترف به این حقیقت است كه مطالعات دانشمندان غرب بر یكی بودن قومیت و ملت دلالت دارد: «علی رغم تفاوتهای روش شناسانه و نظری این آثار، موضوع محوری آنها برابر دانستن مفهوم قومیت بامفهوم ملیت و دولت سازی بود.» 24
اما باید گفت: به كارگیری مفهوم نوین ملت به جای مفهوم تاریخی قوم، در بسیاری از موارد، مبین فاصله زمانی كاربری آنها است. ملت همان قوم سابق است، ولی در اروپا از دوقرن پیش و در دیگر جاها از قرن بیستم، مردم به نام ملت برخود حكومت می كند و امروزه در جهان پیش رفته، ملت نه یك قوم بلكه به تمام شهروندان یك كشور گفته می شود، ولی در كشور ملتهای بدلی جهان سوم به ویژه در خاورمیانه، شهروند مفهومی ندارد. ملت هم، یك یا دو گروه قومی از اهالی كشور است مابقی در حاشیه قرار دارند.
نویسنده در دنباله بحث حقایق فوق الذكررا از زبان دانشمندان غربی بیان می كند: از نظر «والكركونور» «موجود خالصی به نام دولت ملی، وجود ندارد و ملت واقعی همان گروه قومی است.» 25
«كونور، ضمن اشاره به ریشه یونانی واژه قومیت در تعریف ماكس و بر، از این واژه كه هر دو مورد با ملت یكسان است، تعریف خود را از ملت به عنوان یك گروه قومی خودآگاه ارایه داد. به نظر كونور، گروه قومی «یك مقوله اساسی بشر است ـ و نه یك گروه فرعی ـ كه از یك وحدت نژادی و فرهنگی برخوردار است.» 26
با توجه به نظر واقعبینانه والكركونور، «دولت ملتهای خاص» ساخت استعمار در خاورمیانه، با استناد به منافع قوم حاكم تحت عنوان منافع ملی، مردم كُرد را از ابتداییترین حقوق طبیعی و انسانی خود محروم كردهاند!
البته در مورد قبیله- كه جامعه بسته و كوچكتر از قوم و ملت است- محور پیوندهای نژادی (به مفهوم خویشاوندی و بیولوژیكی) دور میزند. به این سبب در نظر دانشمندان علوم انسانی،
«هر تعریفی از قبیله كه اصل بیولوژیك را نادیده بگیرد، تعریف معتبری نیست.» 27 در ادامه مینویسد:
«بررسی گروههای مذهبی ـ زبانی و قبیلهیی به عنوان جوامع متمایز و مشخص با قابلیت تبدیل به ملتهای مستقل نتیجه مسایل فوق است.» 28 البته هدف محققین و جامعه شناسان، دستیابی همه مردم به حق تعیین سرنوشت است، ولی در خاورمیانه ملت حاكم نیز توسط هیات های حاكم از حق تعیین سرنوشت خود محروم شده اند، چنان كه در عراق دوران صدام، عرب هانیز از حاكمیت بخود محروم بودند و این چیزی نیست جز این كه «نارساییها و كاستی ها» در حكومتهای خاورمیانه است، نه در تحقیقات دانشمندان غربی.
آیا حفظ اقتدار شیطانی این كشور ملتهای بدلی چون عراق، بیش از رسیدن مردم كرد به حقوق طبیعی خویش قداست دارد؟ كتاب قومیت به كار بردن اصطلاح اتنوناسیونالیسم را در مورد كردها توسط نادر انتصار 29 مورد اعتراض قرار داده و می گوید: واژهها و اصطلاحاتی چون قبیله و قوم كه گروه زیادی از محققین خارجی آن را قابل تبدیل به ملت میدانند، نباید در مورد كردها به كار رود! باید پرسید پس چرا در مورد تركها و عربها چنین نظری نداده است. نویسنده عدم توجه پژوهشگران را در به كارگیری این اصطلاحات كه كاربرد محوری آنها تبدیل قوم و قبیله به ملت است، مردود شناخته و كاستی روش شناختی تلقی میكند، اما درباره كشورسازی و ملتتراشی استعمارگران انگلیس و فرانسه كه این همه كشور ـ ملتهای ساختگی در خاورمیانه ایجاد كردند، سخنی ابراز نكرده و مینویسد:
«اینگونه كاستیهای روش شناختی در مطالعات مربوط به مسأله قومیت در خاورمیانه فراوان است. مقاله نادر انتصار پژوهشگر علوم سیاسی كه در نوشتههایش تا حدی به مسأله كردها در خاورمیانه میپردازد، نیز همین كاستیها را دارد.» 30
نویسنده در تشریح دیدگاه خود در مورد این كاستیهای روش شناختی ـ كه در كتاب به بسط آن پرداخته است ـ در اشاره به كتاب نادر انتصار چنین توضیح میدهد:
«در كتاب او درباره ناسیونالیسم قومی كرد، نه تنها پیرامون مسأله قومیت یا ناسیونالیسم قومی بحثی نظری صورت نمیگیرد، بلكه تعریفی از این اصطلاح ارایه نمیشود. در مورد اصطلاح جنجال برانگیز ناسیونالیسم قومی هم كه انتصار در عنوان كتاب خود از آن استفاده كرده است، توضیحی داده نشده است.» 31
ناسیونالیسم قومی كُرد، چه نیازی به توضیح دارد؟ كردها در خاورمیانه، از نظر زبان، هویت فرهنگی و تاریخ سیاسی، گروه مشخصی هستند مانند تركها و عربها. با این تفاوت كه اسلاف كردها مبتكر دولتهای فرامنطقهیی و جهان گشا نبودهاند! آیا اسارت كردها توسط كشور ملتهای ساختگی قرن بیستم، حقوق طبیعی و خدادادی مردم كرد را نفی كرده است؟ اگر قرار بود ملل اسیر حق نداشته باشند از سلطة زورگویان رهایی یابند، نمیبایست هیچ یك از مستعمرات به آزادی برسند و امروز در جهان به جز چند دولت حضور نمی داشت!
آیا در خاورمیانه «فقط» اقوامی حق دارند به ملت تبدیل شوند كه اسلاف آنان دولتهای پادشاهی فرامنطقهیی و سلطهجو به وجود آوردهاند؟ آیا با این شیوههای استدلال میتوان میلیونها نفر كرد را در خاورمیانه از حق تعیین سرنوشت محروم كرد؟ آیا قداست وجودی كشور ـ ملتهای ساخت استعمار در خاورمیانه، جز ارادة استعمار در مرزبندی و ایجاد آن كشورها، مبنای «حقوقی» دیگری هم دارد؟
نویسنده به ساختار توصیفی دانشمندان علوم اجتماعی غرب از واژههای قوم و قبیله و اصطلاحات منسوب به این اصطلاحات به شدت انتقاد كرده و میگوید:
«با توجه به معیارهای فوق (توصیف قوم و قبیله) و در نظر گرفتن تجربیات مشترك تاریخی مردم خاورمیانه در زمینه مذهب، رسوم، وابستگیهای خونی و حتی زبان، یافتن گروههای قومی خالص در این منطقه مشكل است.» 32 اما موضوع بحث نوسنده از پایه جنبه سیاسی دارد، او گمان می كند خاورمیانه متعلق به ترك و عرب و فارس است و فقط آنان می توانند حكومت كنند. درحالی كه نویسنده بارها در این باره گفته است:
« دولتهای پیشامدرن خاورمیانه، فراقومی و شامل حكومتهای محلی بودند،» پس چرا ایشان و نویسندگان اقوام قدرت طلب این «تجربیات مشرك تاریخی» را نادیده گرفته و كشور ملت خاص اقوام برتری خواه و سلطه جورا تأیید می كنند؟ مشكل مورد بحث در كتاب قومیت مربوط به یافتن گروههای قومی و یا قوم و قبیله خالص در خاورمیانه نیست، بلكه مشكل در ساختار سیاسی ناسالم كشور ملتهای ساختگی است.
محققین كشورهای غربی، برای شناخت تحولات جوامع بشری و رهیافت حل مشكلات اجتماعی پژوهش میكنند، ولی نویسندگان اقوام سلطه جوی برتری طلب در خاورمیانه، برای توجیه سلطه گری و برتری خواهی و حفظ اسارت ملل زیر دست تلاش می كنند. اصرار نویسنده بر« یافت نشدن گروه قومی خالص (درخاورمیانه)» برای بیان چه نظرهایی است؟ البته «یافت نشدن گروه قومی خالص» قابل قبول است ولی اعتراض مردم كرد، به عملكرد كشور ـ ملتهای ساختگی منطقه است و ربطی به قوم و قبیله و ملت «مصنوعی یا اصیل» ندارد!
از دیگرسو ساختار قبیلگی بسیاری از اقوام عرب نیاز به بحث ندارد، ولی كتاب قومیت، آنان را مشمول نظرات خود نمیداند و می نویسد: «بدینسان، گروههای زبانی و مذهبی خاورمیانهیی (كه قبلاً سازمان قبیلهیی داشتند)، گروههای متمایز قومی تلقی میشوند كه برای تبدیل شدن به ملت در كشمكش مداوم با دولت هستند.» 33 اما باید پرسید «در كشمكش مداوم با [ كدام ] دولتها هستند»؟
كتاب قومیت از كدام دولت «برحق» سخن میگوید؟ از دولتهایی كه بر مدار زور و گرایی های برتری جویانه قبیلگی (چون تركیه) تشكیل شدهاند، یا آن كشورهای ساختگی و مرزبندی شده توسط استعمار پس از جنگ جهانی اول (جون عراق و سوریه)؟ كتاب قومیت، مینویسد:
«بسیاری از جوامع قومی ـ زبانی كه محققان امور خاورمیانه آنها را گروههای قومی میدانند، در گذشته بر اساس مرزبندیهای قبیلهیی به گروههای فرعی تقسیم و بر آن اساس سازماندهی میشدند. مصداق بارز آن كردها...» 34
اكنون خواننده میتواند دریابد كه كتاب قومیت چرا این چنین بر ایلی انگاشتن كردها تكیه كرده است!
-----------------------------
(6) كتاب قومیت ص 29
(7) همانجا ص 27
(8) همانجا ص 15
(9) جامعهشناسی مردم كُرد ص 79)
(10) احمدی قومیت، پیشین، ص 20
(11) همانجا ص 21
(12) همانجا ص 22
(13) همانجا ص 23
(14) همانجا ص 23
(15) همانجا ص 25
(16) همانجا)
(17) همانجا ص 24
(18) همانجا ص 25
(19) همانجا ص 28
(20) همانجا 28
(21) همانجا صص 28ـ29
(22) همانجا ص 36
(23) همانجا ص 36
(24) همانجا 36
(25) همانجا 37
(26) همانجا 37
(27) همانجا ص 40
(28) همانجا 43
(29) همانجا صص 43 ئ 44
(30) همانجا ص 46
(31) همانجا ص 46
(32) همانجا ص 47
(33) همانجا ص 48
(34) همانجا ص 50
ادامه دارد...
